روز شصت و هفتم
سلام.....واااای چشام دیگه تار شدن. نمیتونم ببینم. تازه از کلاس رسیدم.۶و نیم کلاس تموم شد!!امروز فقط وقت کردم صبحانه بخورم و برم و دیگه هیچی....نهار نخوردم و الانم وقت شام هم که مهمونا اومدن....به عبارتی دارم الان فتوسنتز میکنم. نور خورشیدم نیست دیگه. خدا به دادم برسه.
بابا من می خوام شام بخورم. آخه این وقت مهمونی هست؟
بگذریم. امشب کلاس پرباری بود. استاد یادش رفته بود پاورپوینتشو بیاره رفت کتابشو دانلود کرد و برامون از روی کتاب نوشته ی خودش البته توضیح داد. خوب بود. عالی بود ولی آخرش سمبل شد.
خیلی دلم خون شد یه حرفایی زد که آدم فشارخونش میره بالا.....واسه علم و پژوهش خرج نمیشه هیچ....لطمه هم میزنن.
یلداتون قشنگ و ذوست داشتنی. دوستان گل و مهربانم براتون بهترینا رو آرزو میکنم. ![]()
لطفا اگه میشه واسه منم این شب زیبا ، دعا کنید (همون آرزوی شب یلدا).
فال حافظ یادتون نره ها. ......من که واقعا به حافظ اعتقاد پیدا کردم. اشعار حافظ شده همدم تنهایی من.
شب هاتون زیبا و به یاد ماندنی. ![]()

+ نوشته شده در پنجشنبه سی ام آذر ۱۳۹۱ ساعت ۸:۳۰ ب.ظ توسط بانو
|