دلتنگی در سکوت محض

دوست دارم اینقدر اینجا بنویسم تا خودمو خفه کنم!!!

دلم تنگ شده....نمیدونم چرا ولی همچین شروع کردم به کارای ترجمه و اینا دلتنگ شدم و ناراحت!!

الان یه داستانی خوندم که گرچه فقط یه داستانه ولی یه نکته ی زیبا داره. +اندیشی در حد اعلی برای انسان بهترین ثمره را داره.

دختر دانش آموزی صورتی زشت داشت . دندان هایی نامتناسب با گونه هایش ،موهای کم پشت و رنگ چهره ای تیره .
روز اولی که به مدرسه جدیدی آمد ، هیچ دختری حاضر نبود کنار ...او بنشیند .
نقطه مقابل او دختر زیبارو و پولداری بود که مورد توجه همه قرار داشت
.او در همان روز اول مقابل تازه وارد ایستاد و از او پرسید :میدونی زشت ترین دختر این کلاسی ؟یک دفعه کلاس از خنده ترکید ...بعضی ها هم اغراق آمیزتر می خندیدند .
اما تازه وارد با نگاهی مملو از مهربانی و عشق در جوابش جمله ای گفت
... که موجب شد در همان روز اول، احترام ویژه ای درمیان همه و از جمله من پیدا کنداما بر عکس من ، تو بسیار زیبا و جذاب هستی .او با همین یک جمله نشان داد که قابل اطمینان ترین فردی است که می توان به او اعتماد کرد
و لذا کار به جایی رسید که برای اردوی آخر هفته همه می خواستند با او هم گروه باشند .او برای هر کسی نام مناسبی انتخاب کرده بود . به یکی می گفت چشم عسلی و به یکی ابرو کمانی و ... .
به یکی از دبیران ، لقب خوش اخلاق ترین معلم دنیا و به مستخدم مدرسه هم محبوب ترین یاور دانش آموزان را داده بود .
آری ویژگی برجسته او در تعریف و تمجید هایش از دیگران بود که واقعاً به حرف هایش ایمان داشت و دقیقاً به جنبه های مثبت فرد اشاره می کرد
. مثلاً به من می گفت بزرگترین نویسنده دنیا و به خواهرم می گفت بهترین آشپز دنیا ! و حق هم داشت .
آشپزی خواهرم حرف نداشت و من از این تعجب کرده بودم که او توی هفته اول چگونه این را فهمیده بود.
سالها بعد وقتی او به عنوان شهردار شهر کوچک ما انتخاب شده بود به دیدنش رفتم
و بدون توجه به صورت ظاهری اش احساس کردم شدیداً به او علاقه مندم . پنج سال پیش وقتی برای خواستگاری اش رفتم ، دلیل علاقه ام را جذابیت سحر آمیزش میدانستم
و او با همان سادگی و وقار همیشگی اش گفت :
برای دیدن جذابیت یک چیز ، باید قبل از آن جذاب بود !در حال حاضر من از او یک دختر سه ساله دارم . دخترم بسیار زیبا ست و همه از زیبایی صورتش در حیرتند
روزی مادرم از همسرم سؤال کرد که راز زیبایی دخترمان در چیست ؟همسرم جواب داد :من زیبایی چهره دخترم را مدیون خانواده پدری او هستم .و مادرم روز بعد نیمی از دارایی خانواده را به ما بخشید . شاد بودن، تنها انتقامی است که میتوان از زندگی گرفت

ارنستو چه گوار

روز 154

بنا به دلایلی ادامه مطلب مینویسم!!!
ادامه نوشته

روز های سفر

سلام فرنازم.

این روزا داره به سرعت میگذره.

آبسه ی دندون عقلم بهتره ولی هنوز وقت نکردم برم دکتر....ایشالا تا بعد تعطیلات زنده میمونم و میرم دکتر!!من که میگم واسه ی ریشه ی کجش هست. همون پارسال عکس گرفتم فهمیدم ولی نخواستم عمل کنم چون اصلا جراحی کردن دندونو موافق نبودم و به علاوه دوست داشتم دندونام بیشتر باشه بلکه بهتر و بیشتر بجوم

مثل روزای اول آخر شبه و اومدم شروع کردم  به نوشتن برات و خواب داره از سرو کولم بالا میره.

شبت مهتابی عزیزم

ادامه نوشته

روز صد و پنجاه و دوم

سلام فرنازی....دیگه حال ندارم....ایشالا که زودی به خوبی و خوشی همه چی تموم بشه بره....
ادامه نوشته

روز صد و 51


سلام به روی ماه فرنازم که قدرشو نمیدونم و خیلی اذیتش کردم.

الان که دارم تایپ می کنم سه انگشتی هست....توی سفر سر انگشتام زخمی شدن . دیگه شرایط سختی بود و البته شیرین و زیبا.

تعبیر ما از یه شاخه گل و یه کاکتوس خیلی متفاوت میتونه باشه. گاهی کاکتوس سرانگشت نواز احساسات ماست و گاه تیغ های آن مانعی بر وجود روح لطیفمان.

ادامه نوشته

روز صد و خورده ای!!!

یـــــوهــــــو....ســــــلام ســـــلام

من اومدم....خوبی فرنازم؟ دوستان خوب هستن؟.....جای همه سبز.....خــــیــــلـــی خــوب بود. شکر که رفتم وگرنه مطمئنا پشیمون میشدم.

دفعه ی اولم بود...یه عالمه خاطره شد و یه عالمه حرف.....یه کتاب دارم که سفید سفید هست و روش نوشته خاطرات یه بی عرضه!!! (اینو خودم نخریدم هدیه گرفتم مثلا!!!.تازشم روی جلد کتاب زده ، عکس خودت را بچسبان! عجب وقاحتی واقعا،  نوچ نوچ!).این چند روزه تا جایی که جون داشتم توی اون خاطراتمو نوشتم البته یه دفترچه دادند که دلنوشته هامونو بنویسیم ولی خب من حوصله خوش خط بازی و این اصول رو نداشتم.

دیگه چی بگم صبح رسیدیم.با سرویس بردنمون دانشگاه منم رفتم کلاس ...چـــقدر من بچه خوبی هستم نه؟

یاد همه بودم و دعا کردم ایشالا که همگی گره کارشون رفع بشه و نعمت های زیبای خدا رو بیشتر از پیش توی زندگیشون لمس کنند و باور.

منم دلم برای همه شما دوستان تنگ شده.فک کنم اونقدرا نوشتین که من باید یه چند ساعتی وقت صرف خوندنشون کنم.

خیلی کم خوابی گرفتم یه جور سربازی فشرده بود دیگه!! باید یه چند روزی برم خواب زمستونی!

          

         

یــه ورق کاغـــذ

روز صد و چهل و پنجم

سلام فرنازی....وای عزیزم دلم برات خیلی تنگ میشه. دیگه یه مدت رو میتونی با خیال راحت مثل یه فیلم بزنی جلو...چون من نیستم تا برات بنویسم!!

امروز خیلی جالب گذشت! اول صبحی یاد هفته پیش افتادم که کلاس این استاد رو با هندزفری مرحوم (مفقود الاثر...>این اصطلاح به علت گرفتن جو جنوب رفتن!!)خودم گذروندم و الان چجوری به سر کنم خداااا...اما شکر که امروز درست درس داد و اصطلاحات عجق وجق فینگلیشی نگفت! منم گوش جان سپردم و یه درسی یاد گرفتم آورین به خودم!!

دیگه عصر رفتم کتاب کتابخونه رو پس بدم(همون کتابی که براش رفتم جای مخروبه و کارگرا بودن و من وحشت زده شدم!! ) رفتم دیدم هنوز در حال ساخته مسوولشم نیست رفتم پژوهشکده ی همون کتابخونه گفتم: بــــابـــا من میخوام کتاب تحویل بدم دیرکرد خورده جریمه میشم! میگن نیست حالا بعدا بیا...اونقدر پا پی شدم  و گفتم مگه این خانم سر کار نمیاد؟!!! که به زبون اومدن و گفتن بــــابـــا مشکل خانوادگی داره نمیتونه بیاد....بالاخره حس کنجکاوی و شرورت من ارضا شد و من گفتم آهـــا از اون لـــحاظ!!!! و شماره پژوهشکده رو گرفتم تا سروقتش برسم و رفتم تا بعد عید با یه جریمه تپل 1 ماهه!!!

بعد کلاس عصرم هم رفتم سری به دوستم بزنم که بچه های مسوول اردوی جنوب رو دیدم دیگه هیچی رفتم توی دفترشون و شروع کردیم به آماده سازی پکیج های بچه های اردو...تا همین ساعت10 شب!

الانم تازه رسیدم و هنوز شــــام نخوردم و با این حال خســـته در تلاشم یه چیزی درست کنم برای معده ی مظلوم!

فردا به سلامتی قراره بریم دیگه....اصولا اینجور مواقع حلالیت می طلبن! برام ثقیل میاد نمیدونم چرا!!!

اما میدونم حلالم می کنین....دوستان خوب و نازنینم مراقب خودتون باشین.

نمیدونم بعد این قراره خودم بیام یا روحم!!! فعلا که شنیدم تلفات جانی زیاد داره!!! جون میده واسه مردن

بالاخره خوبی و بدی دیدی هم تو فرنازم هم بقیه ی دوستانم مرحمت نموده بگذرید که خدا هم اون دنیا از شما بگذره!!! آفرین خوبانم

پ.ن : پست بعدی رو میزارم واسه بحث آزاد نظر نمایش بدون تایید اگه مردم یکی حداقل خبرشو بده!من که عمرا رمز وبلاگمو به کسی بدم!!

 

روز صد و چهل و چهارم


           

ادامه نوشته

روز صد و چهل و دوم

من یه نتیجه ی بسیار تا بسیار روشن و مبین گرفتم :

اینکه اگه یه خوشحالی و شادی وافری بهم دست بده دقیقا بعدش به طریقی همش از دماغم در میاد!!

یعنی من یا بلایی سر نمیاد یا اگه بیاد یههویی همشون با هم میان.دیگه منو غرق می کنن در شادی!! که چجوری بتونم اینا رو یکی یکی حل کنم!!! قـــشـــنگ له و لورده میشم!

این روز بسیار بسیار 180 درجه متفاوت تر از دیروزم بود!!

امروز تا دلت بخواد سرم اومد. البته شکر خدا که بدتر از اینم می تونست باشه که نشد!

 

اولش که به مشکل بانکی برخورد کردم و 2بار رفتم بانک اما درستش نکردن برام، چرا؟ چون کارت ملی میخواد و منم ندارم!!!! چرا؟...چون یه ماه قبل توی کیف پولم بوده و الانم مفقوده ...کجا؟ توی خونمون مثلا! شایدم توی ماشین جاش گذاشتم ولی خبری ازش نیست که نیست! این از این 84121_LaieA_002.gif

قضیه اردو  رو دیشب  داداش گرامی در آمده میگه تو چرا میخوای بری!! وااای خب میخوام برم دیگه! دیگه هیچی بهم برخورد یکم ولی امروز از زیر زبونش کشیدم که حق با خودمه تصمیم بگیرم!آخه جالبه من اول میرم ثبت نام و بعد خبر میدم به خانواده   (من باشم ، روز رفتن خبرشو بدم و برم!)

کلاسام همه قاتی پاتی شده چون میخوام یه دو هفته جیم شم و نباشم سر اینم همش استرس کشیدم اینم به کنار

از همه بدتر رو نگفتم راستی...اولینش...دم صبح رفتم سر کلاس ...جزوم دست دوست عزیزم شهرزاد بوده...اومدم کلاس و ازش گرفتم که یههو بچه ها میگن استاد دیروز گفته کوییز داریم.وااای خدای من این استاد بسیار تلـــخ ما به صورت خیلی دموکراتیک اومد و  یه امتحان گرفتنایت اسکین تست های 8 گزینه ای و دو تا تشریحی یعنی من میخواستم سرمو بکوبم دیوار از شدت رضایت!

امروز کلا نمیتونستم جلو خودمو بگیرم یه جا خیره میشدم و اشکام تو چشام جمع میشدن! یدفعه فک نکنی از ناراحتی بوده ، نه، به بدبختی خودم داشتم افتخار میکردم!!


دارم به صدقه اول صبح اعتقاد شدید پیدا میکنم. یعنی به نظرتون اگه صدقه میدادم صبح بهتر از الانم

میشدم؟یکی هم آیت الکرسی میگن خیلی تاثیر میزاره یعنی بهتر میشد؟.....نمیدونم،لابد.

          

روز صد و چهل و یکم

سلام به عزیز دلم. خوبی خوشی؟ جات خالی امروز خوشی گذشت.اولش که رفتیم صبح کلاس استاد گرام تشریف فرما نشدند. ما هم دانشجو صفتانه نشستیم دانشکده و ادامه ی گزارش کار آزمایشگاه رو تایپ کردیم Computerتا 12 که کلاس بود و تحویل استاد دادیم . جاتون خالی ازمایشگاه ها خیلی لذت بخش تر از خود کلاس ها هستن چون یه جور عملی داری با پدیده های زیستی سرو کله می زنی.امروز آز فیزیو گیاهی داشتم و در مورد سلول سیب زمینی بود! یه موجودی شبیه دانشجو ها!

دیگه عصرشم جنازمو رسوندم اتاقم و همینجور داشتم احیای مغزی میدادم خودمو که یههو دوستان گلم تصمیم به خرید گرفتن و منو با خودشون هم بردن!! دیگه هیچی منم چابکانه و بی مهابا همراهیشون کردم و چه بسا بیشتر از خودشون خرید نمودم. یه کیف دیگه خریدم که تم سبز هم داره. نمیدونم چرا اینقدر علاقه به سبزم زیاد شده با توجه به وقایع سال بعد منو توی جریانات انتخابی دستگیر نکنن خووبه!!!! و گل حسن یوسف خریدم که عاشقــــشم. خیلی وقت بود که دلم میخواست یه گلی و گیاهی برای خودم بخرم که بالاخره به واقعیت پیوست!!

امروز نیز یکی از روزای خیلی قشنگ خدا بود که شکر خدا خوش گذشت.

آهاااان راستی خبر رفتنم رو بگم :

 امروز بین رفتن و نرفتن.....صبح زود همچین که بیدار شدم گفتم نوچ نمیرم یعنی چی برم؟

بعدش دم ظهر گفتم نوچ میخوام برم خیلی هم خوبه و عــالــیـه ، یه شرایط استثنایی هست هر چند شاید امکاناتش خوب نباشه ولی  یاد و خاطره اش وسرزمینش و  با دوستان بودن یه شرایط عالی هست که شاید دیگه برام پیش نیاد.

خلاصه اسممو دادم امروز دوستم برام نوشت. ایشالا اگه خدا بخواد برم و یه مدت تو و بقیه دوستان از دستم یه نفس راحت بکشین

 


روز صد و چهلم!!

سلام به فرناز عزیزم. وه که این قافله ی عمر عجب می گذرد!! خودم هم از بس از این گذر زمان تعجب کردم ، حوصلم سر رفت. انگار تنها جایی را که ساخته اند برای کشش بیشتر روز و مفهوم تعلیق زمان! کلاس های بسیار بسیار مفید و گهربار ما دانشجویان سر تا پا به دنبال کسب علم هست!!! حال این وسط هم تبصره ای به دانش آموزان نونهال هم میزنیم که طیف ، گسترده بشه.

حالا بماند که دیگر مردم خووووب نه ایران زمین که کل جهان در محل کارشون ساعت به دست اند یا چشم به ساعت!!

می گم عجیب آخر هفته ها در پاکسازی ذهن من نقش فعالــي بازی می کنند.همین بس و مفید که من اسم و تاریخ و محل برگزاری کلاس ها رو به خاطر سپردم و خودش انرژی و جای زیادی در نورون های مغزی ایفا میکنه!!

امروز هوا ابری بود و من در خواب زمستانی به سر بردم. خیلی روز مفیدی بووود!!!! الانم که بیدار شدم باید برف زمستانی از تن برهانم و به سان یه پلنگ بشینم گزارش کار آز سیستم بنویسم ترجمه ی مقاله کنم و یکم هم از درس های هفته ای که گذشـــت رو بخونم. 

دوستم یه کوچولو داره وسوسه میکنه بریم اردوی جنوب....نمیدونم !!! آزمایشگاه یه واحدی  و تربیت بدنی یه واحدی حاضر میشن دو هفته غیبتم و شاید سه هفته غیبتم رو زیر سیبیلی قبول کنه یا نه!!

آخه میدونین میخوام بعدشم یه برنامه دیگه رو برم تا عید !!!

این یعنی از 16 ام کلاس پیچوندن تا عید!!! برای کسی مثل من که در ترم شاید یک الی دو تا غیبت دارم در کل ترم و کل درسام!!!

واااااو دارم وسوسه میشم!!!! وااااااو یعنی بــرم؟

گاهی گمان می کنی و نمی شود

گاهی نمی شود که نمیشود

گاه با تمام توان مردم شهر

آن چه نمی خواهی می شود که می شود.

روز صد و سی و نهم

سلام فرنازی....حالت خوبه؟ من یکم نه! هممممم. نمیدونم

امروز خوب بود ولی نمیدونم چرا اینقده کوتاه بود. باز خوبه تا لنگ ظهر نمی خوابم وگرنه دیگه نصفه روزشم قد یه ثانیه بود واسم!!! بس که من جهاندیده و پیر شدم. دیگه یه روز واسم یه ثانیه شده. نمیرم یه دفعه از کهولت سن!!

امشب یه سر بیرون رفتم. واااای سرسام آور بود عین بندپا (طریقه علمی شده مور و ملخ خودمون) همینجور آدم ریخته بود تو خیابون. من در عجبم اینا توی شلوغی خفه نمیشن؟ اکسیژن خودشونو چجوری تامین میکنن آیا؟!! مخصوصا توی پاساژها

دیگه هیچی این جمعیت عزیز و مردم همیشه در صحنه همینجور ما رو در ترافیک شباهنگامی نگه داشتند تا حرصمونو در بیارن

من نمیدونم چند قرن دیگه قراره متروی سمت ولی عصر درست بشه که همینجور بستنش و هی راه مردمو کج کردن و شلوغ اندر شلوغ!

یه لحظه دیدم وااااااو چقدر ناله کردم. بمیرم برات فرناز غیر تو چند تا دوست دیگه هم میان و اینجا رو میخونن اونا از دستم چی می کشن خدا داند. دیگه تو جای خود داری.

این روزا همچنان یادم نرفته و دارم به بحث جوونی فکر میکنم.

من بالشخصه نمیدونم ولی این که بخوام اونقدر عمر دراز و خوبی داشته باشم که کل عزیزان بزرگتر از خودم (از نظر سنی)را از دست بدم و جلو چشمم پرپر بشن .. نوچ اصلا نمیشه گفت دلم می گیره.

خیلی وقتا شده با مادر جانمون کل کل سن و مرگ راه انداختم و گفتم خودم زودتر از همتون می میرم. خداییش آدم خودخواهی هستم چون اینجور یعنی حاضر به زجر دیگران هستم ولی خودم نه!

می ترسم بیشتر روی این قضیه تمرکز کنم به نتیجه خودکشی دسته جمعی برسم که همگی با هم رهسپار آخرت میشن! دیگه هیچی خطرناک شدم رفت

اینم از عواقب پست آخر شبی گذاشتنمه. ویتامین هیجان وحشت و فیلم ترسناک خونم زیاد شده اینجوری شدم! خدا به دادم برسه.

روز چهارشنبه

سلام فرناز جونم.امروز يكي از روزاي خوبي بود كه بي هيچ دغدغه اي گذشت.

آخــــيــــش....آخر هفته جونم....خـــوش اومـــدي.....واي كه چه دلــــتنگت شدم. نميدوني كه هفته به هفته چقدر سخت مي گذره. فردا هم كلاسمو ميرم و تموم تا شنبه .

امروز به سلامتي يه مانتوي سفــــيد خريدم. اولين بار توي عمرم هست كه مانتو سفيد خريدم. خيلي خيلي هم شادمان شدم بابت اين موضوع. رنگ سفيدش يه آرامش خاصي به آدم ميده. كاش مي شد به عنوان يه فرهنگ هميشه رنگ سفيد رو در وسايل و پوشاك داشتيم. همونجور هم كه ميدوني اين از سنت پيامبر عزيزمون هست.

امروزم تربيت بدني رو گذرونديم طبق معمول.537421_cuerda.gif درس جذابي هست.!!!!دوسش دارم!!! بس كه فكر منو توي كلاس درگير مي كنه مطمئنم كه خيلي منو از نظر فكري قوي مي كنه!!!

هنوز ترم شروع نشده داريم نقشه مي كشيم با دوستان كه چه زماني بزنيم و تعطيل كنيم. البته دانشگاه كه تعطيل نميكنه خودمون به سان يه دولت مستقل خودمونو تعطيل مي كنيم.

پي نوشت :  گاهي آدم وقتي شاد و خوشحال هستي يهو به اين شادي شك ميكنه...ميگه نكنه آرامش قبل طوفانه ؟!!

   

روز صد و سی و هفتم

سلام فرنــازی. امروز روز خوبی بود و البته نسبتا سرد.

کلاس اول اونقدر استاد و لهجه ی فینگلیشش روی اعصاب بود که هندزفری مبارک رو در گوش مبارک گذاشتم تا کهیر های تنم خوب بشه. اصلا بحث بد گفتنش نیست ولی نمیدونم چه ادا و اطواری هست که این استاد هی واسه خودش فینگلیشی حرف میزنه حالا بعضیا دست خودشون نیست. حالا منم فرض می کنم اونم اینجوره. فقط نمیدونم بقیه اساتید محترم هم خارج از ایران کسب تحصیل نموده اند!! چرا همیچینی نیستند. واقعا!!!

خـــب دیگه.....چی بگم؟!

راستی امشب یه نگاهی به آسمون کردم. یه لحظه حس کردم چقـــدر آسمون نزدیکتر شده ....

ماه شب 14 خیلی قشنگ و بزرگ شده ، اونقدر بزرگ هست و نزدیک ،که دوست داری با دستت بگیری و  لمسش کنی.




روز صد و سی و ششم

سلام فرناز عزیزم. خوبی خانمی؟ خیلی وقته باهات حرف نزدم. دلم برات تنگ شده بودا..585719_rgtdspscjdff8qxz.gif...این روزا هی تند تند صبح میشه ، شب میشه دوباره صبح میشه ، شب میشه. وااااای خودم سرم گیج رفته بس که تند می گذره.

امروز جات خالی برف اومد ولی چون اولش بارونی اومده بود زمینا خیس شده بود و ننشستن روی زمین. اما همینشم خوب بود خیلی دلم شاد شد. البته هوا هم بس سرد بود و یخ زدم!

حرفی ندارم چون تنها اتفاقات روزانه ام درس است و کلاسایی که میرم. از صبح تا عصر. همین! دیگه  جزییاتش بماند توی همون دفترچه خاطرات برو بخونشون

اتفاقات ناراحت کننده که تا دلت بخواد هست ولی بهتره همون موقع آدم اونا رو فراموش کنه چه برسه که با خودش دوباره زمزمه شون کنه.

نمیدونم.. حرفی ندارم. شاید حرفام تموم شدن شایدم خلا ذهنی پیدا کردم. شایدم ...

گاهی که فکر می کنم یادم میاد که بچگی هام وقتی به یه آدم توی سن الانم نگاه میکردم انگار به یه شاهزاده دارم نگاه می کنم یه نفر مهم و متشخص . به قول استاد فیزیو قدیما دانشجو ها برای خودشون ابهتی داشتند و عطمتی اما الانه دید مردم به دانشجو یه جور نگاه به یه بیچاره ی مطلوم هست!!!

حالا گذشته از دید به یه دانشجو ، بچگیام به بزرگتر از خودم یه جور خاص نگاه می کردم. این که ابهت داره و خوش به حالش . خیلی شخص محترم و بمستقلی  هست و البته مهم تر از مَنِ بچه!!

شایداین کلمات خنده دار و بچگانه باشه ، به هر حال این ها کلماتی هستند که  از دوران بچگی و از زبون یه بچه دارم بیانش می کنم. نایت اسکین

اما حالا که به قولی بزرگ شدیم و پیراهنی چند، پاره کردیم میبینیم نه بابا خبری نیست. او ابهت و عظمت و غیره.

از هر کدوم از دوستانم هم پرسیدم به همین جواب رسیدم که میگفتن ای بابا ما هی میگفتیم ، چه خبره چه خبره ، اومدیم  میبینم نه بابا خبری نیست(بیشتر واسه دانشگاه عنایت داشتن!!!)

اما یه مدتی هست نمیدونم چند وقت و چند سالی میشه....از لحاظ فکری خیلی مشغول شدم و به نظرم این همون کاری هست که میگن قدر جوونیتونو بدونین.

اینکه از لحاظ فکری و روحی خودمو بسازم و رشد کنم اینکه مثل اون حرف که میگه تا باد و نسیمی  برخلاف جریان رفتنت نوزد ، جریان یافتن و راه رفتن تو در مسیر ، معنا نمی شود.

اینکه میگن جوونی نکردیم و جوونی کنید تا بعدا پشیمون نشید!! این جوونی یعنی چی؟

 خیلی جاها هست که میان می پرسن یکی میگه همین خطا کردن های جوون هاست یکی دیگه میگه لذت از جوونی و یکی دیگه میگه استفاده از وقت و زمان و خیلی چیزای دیگه

جالبه آخر اون نظر سنجی ها هم اصلا خودشونم نمیدونن جوونی کردن یعنی چی؟!  و آدم رو به نتیجه  و جهت  خاصی نمی رسونن !!

.....

من کم کم دارم به نتیجه هایی میرسم

ولی بازم باید فکر کنم چون هنوز گنگ هستش.

 

روز صد و سي و پنجم

امروز به خير گذشت.....از درس و دانشگاه كه پايه ثابت هست،بگذريم...توي مسير فقط همين جور تصادف ميشد و آمبولانس ميومد و مي رفت.

خيلي جالبه. بيشتر شبيه اين هست كه من ميدون جنگ رفته باشم نه وسط يه شهر شلوغ! 

اولش كه يه موتور بيچاره بود رفت زير يه اتوبوس!!! خدا رو شكر كه خودش هيچ طوريش نشد فقط پاش زخم شده بود يعني شانس آورد من ديدم لحظه ي تصادفو . سريع از موتور نيم خيز نيم خيز خودشو كشوند كنار. خدا رحم كرد بهش وگرنه بعدش اتوبوس كه ترمز گرفت موتور نصفش رفت زير اتوبوس و تايرش پنچر شد. اگر اونم بود مطمئنا يه بلايي شديد سرش ميومد! واو اين اولين تصادفي بود كه خودم با چشماي خودم ديدم.(البته اگر موضوع آلزايمرم رو هم در نظر بگيريم!! )ديگه تا برسم خونه هي آمبولانس ميومد و مي رفت. معلوم نيست دم عيدي مردم قلبشون درد گرفته يا كه هوا آلوده هست!!

البته امروز بارون اومد خدا رو شكر كه اميدوارم يكم از اين وخامت هوا رو كمتر كرده باشه.

خيلي مازوخيسمم عود كرده، خيلي سرم خلوته يكي دو تاي ديگه پروژه  گرفتم به نظرت من با مازوخيسم ها نسبتي دارم آيا؟؟

اين روزا خيلي سريع مي گذره.نميدونم چرا ولي انگار دارن تند تند خودشونو رد مي كنند تا ما رو هل بدن به سال جديد!!

شنبه ی صد و سی و سوم

سلام......واو عجب روزی بود. اول کلاسا رو رفتم که کلی خاطره و تجربه لا به لای درس استاد باعث شد روز خوبی باشه به دور از خشکی درس و خستگی. البته بهتره بگم یه عالمه خاطره و تجربه بود که لا به لای اون ها کمی درس هم بود.

بعد هم رفتم سراغ شخص شخیص ، دیدم به به میگه :من کلاس دارم تا شب!!! من رو میگی....کظم غیظ کردم و با روی گشاده گفتم باشه عیبی نداره و این حرفا یکم هم واسه ی کارام توضیح دادم و اومدم.

خب بشر تو که امروز کلاس داشتی و تا 10 صبح که اومدم نیومده بودی چرا الکی میگی شنبه؟من رو بگو چقدر استرس کشیدم آخر هفته ...چقدر در عین تلاش نکردنم در حال سعی و تلاش واسه پیشرفت کار بودم.

حالا باز خدا خیرش بده یه تلنگری زد رفته یه کوچولو سرچی کردم و چند تا ژنوم گرفتم وگرنه به خودم باشه تا زمان دکترام طول می کشید

باز خوبه یکم کار کرده بودم و براش توضیح دادم. حالا فردا هم روش کار با برنامه رو بهم توضیح میده و دیگه تموم. قابل توجه دوستان که اینکار می بایست توی دی بهمن جمع می شد. من با تلاش تمام در نقش یه پنیر پیتزا کشش دادم.

بعدا نوشت: همه ی عوامل میخواد دست به دست هم بده تا حالمو بد کنن. اما نمیزارم.


روز صد و سي و يكم

سلام سلام فرناز خوبم.

جات خالي امروز خيلي خوب بود و هست. خدا رو شكر.

صبح كه بيدار شدم رفتم كلاس هاي نانو تا ظهر بعد اون رفتيم خريد...12 ظهر !!!! فـك كن! ديگه خوب بود عصر كه برگشتيم خيلي شلوغ شد همون بهتره كه دم دماي ظهر آدم خريد كنه.

ميخواستم عكساي خريدمو بزارم خيلي جالب ميشد ولي خب نه نتم نت هست و نه من جوني در بدنم مونده!

چند وقت بود (يعني خيلي وقت بود) كه بدجوري به رنگ سبز فكر مي كردم و دوست داشتم لباس و وسايل سبز رنگ بخرم.امروز به خواسته ي خودمان به صورت خيلي غير اتفاقي رسيدم!759920_phil_41.gif

بعد خريد كه داشتيم بر ميگشتيم هر چي رنگ سبز توي خيابون بود برام بيشتر از روزاي قبل شـفـــاف شده بود! تاكسي هاي سبز اتوبوس هاي سبز تابلوهاي سبز...حتي رنگ سبز پرچماي ايران كوچكي كه بالاي خيابون از دهه فجر باقي مونده بود!!

واااي همين الان يه خبر بد!! نایت اسکین

داشتم الانه از روز زيـبـام ميگفتم كه بدبخت شدم .  الانه اون كه باهام كار ميكنه و رابط استاد هست يه پيامك زده كه شنبه گزاري كارتو  بيار....واااي  من بايد فردا تجزيه بشم تا بتونم يه چيزي تحويلش بدم!23_34_4.gif

اين از يه روز قـــشــــــنــگ فرنازي....امشب كه جسدم رسيد خونه تازه بعدش مهمون داشتيم و داريم كه مثل يه ماشين ، ريستارت شدم و به تلاش امروزم ادامه دادم.

الانم نميدونم چكار كـــنم....كلا  توي دقيقه 90 خيلي عملكردم خوب ميشه و 200 درصد! افزايش  پيدا مي كنه.  مطمئنم ايشالا تا فردا شب 60 درصد كارامو انجام ميدم. خدا كمكم كنه.

بعدا نوشت‌! :  پيامكي جواب دادم بله هستم. هفته پيش چند بار اومدم نبودين انشالا شنبه ميبينمتون!!(راست گفتما چند بار رفتم نبوده شهرشون رفته بود.).اونم گفت ان شاالا!!!! ميگم خدا به خير كنه. من كه از رو نمي رم.

روز صد و بیست و نهم

سلام.روز آفتابیت قشنگ!

این روزا هی داره تند و تند میگذره....نمیدونم چرا از اول ترم همش استرس دارم. حس میکنم درسای زیادی دارم نخونده....بگذریم

میخوام یکم از افکار درهم خودم بگم.

دیروز توی پیاده روی اون ور خیابون یه چند نفر رو دیدم (که باغبون و کارگرایی بودن واسه تعمیر و زیباسازی اون قسمت از نمای خیابون ) .  نشسته بودند روی زمین یه گوشه و داشتند با نشاط نهار می خوردند این آرامش و خنده هایی که داشتند،خیلی قشنگ بود  که این روزا اکثر آدما حسرتشو میخورن.

یه لحظه حرف جالبی به ذهنم رسید. یاد اون زمانی افتادم که تعریف می کردند پیامبر از اسب پیاده می شد و بر حسب تعارف کسی میومد و با قشر کارگر  جامعه هم غذا می شد و زمانی با آن ها هم کلام. به این فکر افتادم که الانه اگر بخوایم اوج اون حرکت رو در اون زمان درک کنیم مثل این میمونه که یه ماشین (از اون آخرین سیستماش!!) بیاد کنار بزنه یه لبخندی هم بر لب بزنه و بیاد کنارشون بشینه به صحبت و خوش وبش!!

یعنی دارین آیا؟ میشه آیا.....

یه صفت بدی هست هممون داریم که نمیشه به این راحتی از دستش خلاص شد چون همه بهش مبتلاییم و اگر نباشه حس میکنیم داره توهین میشه بهمون و حقارت و این حرفا ...غرور داریم. همگی بی تعارف غرور داریم.

 

البته این غرور هم واسه وجود یه صفت بد دیگه اومده اونم دقیقا نمیدونم چیه. ولی لابد یه بلایی سرمون اومده که از ترس رخدادنش ، غرور میگیریم . فاصله از اطرافیان..