دلتنگی در سکوت محض
دلم تنگ شده....نمیدونم چرا ولی همچین شروع کردم به کارای ترجمه و اینا دلتنگ شدم و ناراحت!!
الان یه داستانی خوندم که گرچه فقط یه داستانه ولی یه نکته ی زیبا داره. +اندیشی در حد اعلی برای انسان بهترین ثمره را داره.
روز اولی که به مدرسه جدیدی آمد ، هیچ دختری حاضر نبود کنار ...او بنشیند .
نقطه مقابل او دختر زیبارو و پولداری بود که مورد توجه همه قرار داشت
.او در همان روز اول مقابل تازه وارد ایستاد و از او پرسید :میدونی زشت ترین دختر این کلاسی ؟یک دفعه کلاس از خنده ترکید ...بعضی ها هم اغراق آمیزتر می خندیدند .
اما تازه وارد با نگاهی مملو از مهربانی و عشق در جوابش جمله ای گفت
... که موجب شد در همان روز اول، احترام ویژه ای درمیان همه و از جمله من پیدا کنداما بر عکس من ، تو بسیار زیبا و جذاب هستی .او با همین یک جمله نشان داد که قابل اطمینان ترین فردی است که می توان به او اعتماد کرد
و لذا کار به جایی رسید که برای اردوی آخر هفته همه می خواستند با او هم گروه باشند .او برای هر کسی نام مناسبی انتخاب کرده بود . به یکی می گفت چشم عسلی و به یکی ابرو کمانی و ... .
به یکی از دبیران ، لقب خوش اخلاق ترین معلم دنیا و به مستخدم مدرسه هم محبوب ترین یاور دانش آموزان را داده بود .
آری ویژگی برجسته او در تعریف و تمجید هایش از دیگران بود که واقعاً به حرف هایش ایمان داشت و دقیقاً به جنبه های مثبت فرد اشاره می کرد
. مثلاً به من می گفت بزرگترین نویسنده دنیا و به خواهرم می گفت بهترین آشپز دنیا ! و حق هم داشت .
آشپزی خواهرم حرف نداشت و من از این تعجب کرده بودم که او توی هفته اول چگونه این را فهمیده بود.
سالها بعد وقتی او به عنوان شهردار شهر کوچک ما انتخاب شده بود به دیدنش رفتم
و بدون توجه به صورت ظاهری اش احساس کردم شدیداً به او علاقه مندم . پنج سال پیش وقتی برای خواستگاری اش رفتم ، دلیل علاقه ام را جذابیت سحر آمیزش میدانستم
و او با همان سادگی و وقار همیشگی اش گفت :
برای دیدن جذابیت یک چیز ، باید قبل از آن جذاب بود !در حال حاضر من از او یک دختر سه ساله دارم . دخترم بسیار زیبا ست و همه از زیبایی صورتش در حیرتند
روزی مادرم از همسرم سؤال کرد که راز زیبایی دخترمان در چیست ؟همسرم جواب داد :من زیبایی چهره دخترم را مدیون خانواده پدری او هستم .و مادرم روز بعد نیمی از دارایی خانواده را به ما بخشید . شاد بودن، تنها انتقامی است که میتوان از زندگی گرفت
ارنستو چه گوار

(اینو خودم نخریدم هدیه گرفتم مثلا!!!.تازشم روی جلد کتاب زده ، عکس خودت را بچسبان! عجب وقاحتی واقعا، نوچ نوچ!).این چند روزه تا جایی که جون داشتم توی اون خاطراتمو نوشتم البته یه دفترچه دادند که دلنوشته هامونو بنویسیم ولی خب من حوصله خوش خط بازی و این اصول رو نداشتم.




دیگه یه مدت رو میتونی با خیال راحت مثل یه فیلم بزنی جلو...چون من نیستم تا برات بنویسم!!
که به زبون اومدن و گفتن بــــابـــا مشکل خانوادگی داره نمیتونه بیاد....بالاخره حس کنجکاوی و شرورت من ارضا شد و من گفتم آهـــا از اون لـــحاظ!!!! 
در تلاشم یه چیزی درست کنم برای معده ی مظلوم!






آخه جالبه من اول میرم ثبت نام و بعد خبر میدم به خانواده
تست های 8 گزینه ای و دو تا تشریحی یعنی من میخواستم سرمو بکوبم دیوار از شدت رضایت!


خیلی وقت بود که دلم میخواست یه گلی و گیاهی برای خودم بخرم که بالاخره به واقعیت پیوست!!





درس جذابي هست.!!!!دوسش دارم!!! بس كه فكر منو توي كلاس درگير مي كنه مطمئنم كه خيلي منو از نظر فكري قوي مي كنه!!!

اصلا بحث بد گفتنش نیست ولی نمیدونم چه ادا و اطواری هست که این استاد هی واسه خودش فینگلیشی حرف میزنه حالا بعضیا دست خودشون نیست. حالا منم فرض می کنم اونم اینجوره. فقط نمیدونم بقیه اساتید محترم هم خارج از ایران کسب تحصیل نموده اند!! چرا همیچینی نیستند. واقعا!!!

...این روزا هی تند تند صبح میشه ، شب میشه دوباره صبح میشه ، شب میشه. وااااای خودم سرم گیج رفته بس که تند می گذره.


(البته اگر موضوع آلزايمرم رو هم در نظر بگيريم!! )ديگه تا برسم خونه هي آمبولانس ميومد و مي رفت. معلوم نيست دم عيدي مردم قلبشون درد گرفته يا كه هوا آلوده هست!! 
من رو میگی....کظم غیظ کردم و با روی گشاده گفتم باشه عیبی نداره و این حرفا 




