روز شصت و هفتم

سلام.....واااای چشام دیگه تار شدن. نمیتونم ببینم. تازه از کلاس رسیدم.۶و نیم کلاس تموم شد!!امروز فقط وقت کردم  صبحانه بخورم و برم و دیگه هیچی....نهار نخوردم و الانم وقت شام هم که مهمونا اومدن....به عبارتی دارم الان فتوسنتز میکنم. نور خورشیدم نیست دیگه. خدا به دادم برسه. بابا من می خوام شام بخورم. آخه این وقت مهمونی هست؟

بگذریم. امشب کلاس پرباری بود. استاد یادش رفته بود پاورپوینتشو بیاره رفت کتابشو دانلود کرد و برامون از روی کتاب نوشته ی خودش البته توضیح داد. خوب بود. عالی بود ولی آخرش سمبل شد.

خیلی دلم خون شد یه حرفایی زد که آدم فشارخونش میره بالا.....واسه علم و پژوهش خرج نمیشه هیچ....لطمه هم میزنن.

 یلداتون قشنگ و ذوست داشتنی. دوستان گل و مهربانم براتون بهترینا رو آرزو میکنم.

لطفا اگه میشه واسه منم این شب زیبا ، دعا کنید (همون آرزوی شب یلدا).

فال حافظ یادتون نره ها. ......من که  واقعا به حافظ اعتقاد پیدا کردم. اشعار حافظ شده همدم تنهایی من.

شب هاتون زیبا و به یاد ماندنی.

                          

 

 

 

              

تلاش

سلام.

امروز روز زیبایی است به شرطی که خوب استفاده ببری.

الان همه در حال تلاش و تکاپوی امشب هستند. مهمون داریم. منم یه گوشه نشستم و سرم توی لپ تاپ و در تلاش پیشرفت علمی!!! وااااای خدایا چقدر خواب خوبه . الان یه مقاله برای نانو سرچ کردم و دقیقا گرد آوردنده بودم تا نویسنده!! آخ که عذاب وجدان دارم. کم و بیش فهمیدم چی دارم کپی پیست میکنم!!! من اصلا اینجور دوست ندارم که بخوام چیزی رو صرفا با کپی و پیست به نام مقاله درست کنمو به عبارتی ماست مالی کنم.

امروز روز آخر هست و من الان باید ۲ کلاس برم تا۶ و شنبه امتحان ترم دارم.  بنابراین نتیجه عقلانی این اجبار را برای من تداعی ساخت!!! باشد که رستگار شویم.

من برم که خیلی دیر شده. شب خوشی براتون آرزو میکنم.

 

        

روز شصت و ششم

سلام ....امیدوارم خوب باشی فرناز عزیزم. امروز روز خوب و قشنگی بود...هوا آفتابی و قشنگ....یک روز کاملا زیبا.....وقتی بیدار شدم یک لحظه زمان رو گم کردم واقعا نمیدونستم کجا هستم و چه زمانی .....برایم خیلی کم این موقعیت پیش میاد به نظرم حس جالبی هست.

دیگه طبق معمول دانشجویی مثل یه بچه ی خوب رفتم کلاس و درس و تکلیف....تا همین الان که تازه رسیدم....هنوز شام رو هم نخوردم!!  

امروز یه زحمتی هم کشیدم رفتم نمایشگاه پژوهش ....خیلی خوب بود. حیف نصف غرفه ها جمع شده بود آخه زمانش از اول هفته تا همین امروز بود منم بسیار خونسرد ، تازه روز آخر  رفتم یه سری زدم. یعنی به من میگن  آخر فعالیت!!! واقعا بهم حق بدید یه عالمه کار ریخته سرم!

نمیدونم چه عجیب گاهی یههو دلم میخواد ناراحت باشه و غمگین. من نه ها...دلم....دقت کردین دست خودتونم نیستش. حالا شکر خدا اومدم وقتی نظرای دوستای گلم رو دیدم دلم یه دنیا شاد شد و غمش فراموش . خدا رو شکر میکنم.  امیدوارم که عزیزانم غمی در دلشون باقی نمونه و شب یلدای پیش رو براشون یک شب خاطره انگیز و زیبا باشه.

الان همینجوری یه شعر گفتم واسه عزیزترین عزیزان :

زیباتر از آن لحظه که حسش کنی

به معراج خوبی هایت می روم

با تمام وجود در درگاه عشق و ایمان

نام تو را بر لبانم جاری میکنم

ای زیباترین رویای من

مجنونم کن که سخت در انتظارم.

             

چون مطمئنم فردا شب کسی نت نیست همین امشب یلدا رو بهتون تبریک میگم.

امیدوارم شب یلداتون جزو بهترین و خاطره انگیزترین اوقاتتون باشه.

            

میگم خدا رو شکر که حالم خوب شد وگرنه حسرت آجیل فردا شب بدجور رو دلم میموند.

 

                         

 

 

نجوای شبانه

و این چنین تیک تاک های ساعت مرا به سمت جلو هل می دهند.
زمان مرا به پیش می برد و من آرام و رها در احساسی بی حرف غوطه ور می شوم.

  
       
     

روز شصت و پنجم

سلام.....الان خیلی دوست دارم از همه چیز هایی که توی ذهنم چرخ میخوره بنویسم....خیلی زیادن و به نوعی نه وقت نوشتنشون هست و نه جایی. به عبارتی اکثر حرفامو قورت میدم .
امروز به خوبی سپری شد با اینکه دیشب خیلی حالم بد بود و حتی تا ۳ نصفه شب مشغول کارای عقب افتاده بودم ولی صبح زود بیدار شدم و با انرژی کلاس ۸ را رفتم. گاهی وقتی خیلی خوابم میاد و باید برم کلاس همش به خودم میگم فرناز یکم طاقت بیار بعدش میای و میخوابی حالا طاقت بیار...اما امروز عجیب با اینکه خیلی کم خوابیده بودم و سرماخوردگی نصفه نیمه داشتم انرژی خاصی داشتم. خدا بیشتر از این روزای قشنگ بهمون بده. یا بهتره بگم بیشتر خودمون مثبت اندیشانه به روزی که در پیش داریم نگاه کنیم.

فرناز یه سوالی تو ذهنم اومد اینکه من سخت مینویسم؟یعنی که نگارشم دشوار هست؟من همچین حسی بهم دست داده. نمیدونم.

امروز قبل کلاس ، یکی از بچه ها حرف جالبی زد ، گفتش شب یلدا با ۲۱ دسامبر همزمان هست. همچنین شب یلدا میفته شب جمعه. که قدیمی ها رسم دارن یلدای شب جمعه رو جمعه شبش یا وقت دیگری بگیرن. به خاطر اینکه عقیده دارن فردای شب یلدا باید کار و فعالیت توی جامعه باشه و همه برن سر کار و مدرسه و ...خلاصه تعطیلی نباشه.به نظر من که حرف جالبی بود.
اما این همزمانی شب یلدا با ۲۱ دسامبر که گویا می گویند روز آخر دنیاست. نکته ی ظریف و جالبی هست.
من که حالا ۲۱ دسامبر اتفاقی بخواد رخ بده یا نه فعلا باید برم به درسام برسم هفته دیگه امتحاناتمون شروع میشه فکرشو کنید کلاسامون هنوز برقرار هست هم امتحان داریم هم کلاس خدا شانس بده.

     
                                     

روز شصت و چهارم

سلام. امیدوارم که هیچ کسی مثل من گرفتار این بیماری نشه اونم همراه یه عالمه کار عقب افتاده. دقیقا تا ۴ شنبه باید ۴ تا تحقیق به صورت پاورپوینت و یه عنوان پروپوزال وsheet ۱۵ گیاهی تهیه کنم. تازه هفته دیگه هم امتحاناتم شروع میشه که خدا نصیب گرگ بیابونم نکنه.
        
                                  


امیدوارم با این مقدمه ی بسیار انرژیک و مفرح سرحال اومده باشید.
دیشب که اصلا کابوس بود نصفشو انگار بیدار بودم. صبح بیدار شدم دیدم بدنم کوفته است و تمام عضلاتم درد میکنه. الانم سردرد میاد و میره. تبم که الان گرفتم.فقط این وسط یه آبریزش بینی کم دارم که ایشالله نیاد!!

باور کنید جونی ندارم بنویسم اینا رو هم نوشتم حداقل الانه قدر سلامتی رو بیشتر بدونید و نسبت به من هم اگرخیلی محبت داشتید یه دعایی چیزی بکنید..
الانم از وسط کلاسم جیم شدم اومدم. برم استراحت که بعدازظهر سختی در پیش دارم.

                  
  درد و دل : امروز دلم واسه خودم خیلی سوخت. نتونستم ته چین بخورم!!!


ادامه......> در حال درست کردن شیت هستم. پاورپوینت احتمالا موند واسه فردا.....روزهای سختی در پیش دارم. امیدوارم که بتونم با موفقیت و سربلندی بگذرونمش.

روز شصت و سوم و برف بازی

سلام . امیدوارم که روزتون خوب باشه . من که یه عالمه سرفه بدهکار شده رو دارم صاف می کنم.
دیروز باید یه جلسه ای تو دانشگاه می رفتم. با اتوبوس رفتم. توی راه من روی صندلی نشسته بودم و یه دختری چند ایستگاه بعد سوار شد جا نبود و ازدحام بود پشت سر من ایستاد. حالا هر 10 ثانیه یه بار یه سرفه ی خشک میزد و بعد یه مدت من حوصلم سر رفت که ای وای این دختره چرا جلو دهنشو نمیگیره اولا و بعدش چرا روی اعصاب ملت میره؟!! دیگه هیچی تو ترافیک بودیم یه نیم ساعتی شد که از سرفه های ایشون بهره بردیم!!! حالا صبح بیدار شدم می بینم ریه هام انگار چیزی توشونه همش حس سرفه زدن دارم. اونم سرفه خشک.....واااای یعنی می خوام با دستام اونایی که سرفه میکنند و جلو دهنشونو نمیگیرند  خفه کنم. آخه حداقل بهداشت رو رعایت کنید. نخواستیم مبادی آداب باشید. این جزو نکات اولیه بهداشت هست . واااای از صبح هر چی میگذره حالم بدتر میشه. یه  قرص سرماخوردگی  خوردم ، رفت تا 8 ساعت دیگه تجدید کنم. خدا کنه درست شه.اگر سرما بخورم تا یک ماه سرماخوردگیم طول میکشه.
الانم برف داره میاد و شدید یعنی یه متر تا حالا برف اومده توی پیاده رو پاهاتو که میزاری تا ساق پا میری توی برف.
امروز کلاس 8 رو نرفتم و بعدش که با دوستان رفتیم دانشگاه سر راه یه عالمه برف بازی کردیم البته شانس من، دستکش نپوشیده بودم بیشتر قایم شدم تا این که بخوام برف بازی کنم. رفتم یه گوشه و یه آدم برفی نیمه کاره ای درست کردم. دیگه سرش را داشتم درست می کردم که راه افتادیم به سمت دانشگاه.
امیدوارم برف سمت دوستانی که عاشق برف هستند هم بیاد و البته بدون هیچ سرماخوردگی این دوران زیبای برفی طی بشه. شادی هاتون همه برفی و مخملی

                                
الان میخوام برم عسل بخورم توی گوگل سرچ کردم نوشته برای درمان سرفه مناسب هست.

                   

حافظا.....دلم را شاد گردان

گاهی اونقدر دلت تنگ و خسته میشه که دوست داری بشینی و یه نفر خیالی بسازی تو ذهنت...
بری بشینی کنار آتیش توی سرما ..اما سردت نباشه!....گرمای آتیش وجودتو گرم کنه....بعد بگی و بخندی با عزیزت  و شب خاطره انگیزی را داشته باشی. خیره بشین به شعله های آتیش و لبخند بزنین.....دو تا سیب زمینی تنور شده از توی خاکسترای آتیش برداری و پوستشونو بکنی و با نمک ، داغ داغ بخوری....اون یکی رو هم بدی دست او  و بهش بگی نوش جان
بگذریم......
کاش توی این سرما دست هایم آدم برفی ای می ساخت که در سپیدی برف های زمستان با چشمان سیاه و دماغ هویجی اش به من لبخند زند. دستان شاخه مانندش را تکان تکان دهد و با من برف بازی کند.
دوست دارم در این ظلمات سرد و تاریک زمستان...برم لب دریای زیبایی و بنشینم و به سکوت امواجش خیره شوم.
دوست دارم از ته دل بخندم و پاهایم را در ماسه های نرم ساحل فرو برم.قدم زنم تا جایی که میشود....
بعد از اون که خسته شدم ، بشینم و یه چایی زغالی بخورم که گرمم کند.
کاش ....هعی بگذریم....کاش های بیشتری دارم.....که گفتنش از زمان فصل سرد ، بیشتر زمان می برد.

فرنازم میدانی خوبی ات چیست؟ اینکه به تمام حرف هایم گوش میدهی و دوستم داری....فقط، فقظ دلگیرم که هیچ گاه نمیتوانی بیایی و در کنارم باشی و بارش برف های لطیف را خاطره انگیز کنی.
دلم برای خودم و خودت و خدا تنگ شده.
دلم برای شب یلدا و حافظ تنگ شده
کاش این روزها که حافظ می گیرم. تفالی زنم پر نشاط که یلدایم را زیبا سرخواهم کرد. بی هیچ دلگرفتگی و تنهایی.

                       


        دلم برای دانه کردن انار یلدا تنگ شده....کاش هفته ی دیگر که می آید همه شاد باشیم...همه دوستان عزیزم...همه ی شما دوستان خوبم هم دلتان شاد باشد و خندان. کاش یلدا که می شود. دل هیچ کسی از غصه بر سر فال گرفتن اشکین نشود.
دلم میخواد که فال بگیرم تا که دلم به شادی شعری شاد شود. این روزها حتی به بهانه ی شعری نیز دلم بیقراری می کند.

بیقراری خدا ...خودم شاید هم شخصی...کسی...نمیدانم.

.

روز شصت و دوم برفی

سلام. الانه که بیهوش بشم. به نتیجه ای جدید دست پیدا کردم
                     انرژی مصرفی در روز برفی= n برابر انرژی روز معمولی و خنک پاییزی
وااااای امروز به تمام معنا خسته بیدار , شدم و خسته رفتم سر کلاسی که تشکیل نشد اونم 8 صبح!!!! و برگشتم. حالا عصر هم باید برم بیرون. واقعا خواب زمستانی (همون که کل زمستونو میخوابی)میچسبه و من به شدت اون رو قبول دارم. بارالها تعجیلی در اتمام شدن این کلاس ها و امتحانات بفرما. البته قبلش کمکمون کن تا خوب بخونیم و امتحانات رو به خوبی بدیم!!!آمین

                        

روز شش*ده + یک + ام

سلام. شب زیبایی است. الان داره بارون میاد و من از اینجا صدای بارش قطره قطره را می شنوم. محبوبم برایمان هدیه ی زیبایی آورده است. بی هیچ منت و چشمداشتی . وجودش چون مهربانی باران را حس میکنم.
نمیدونم این حس های متلاطم و متفاوت با هم داشتن مخصوص به سن است یا که پایان ندارد.....نمیدانم بگویم کاش هیچ وقت این احساس های پر از ....

خوبی و زیبایی توی این دنیا لبریز هست ما نگاهمون خاک خورده و زخمی هست

                                                         
واااوووو
الان سرمو آوردم کنار پنجره دیدم داره برف یا بهتر بگم تگرگ میاد..واو عالیه خداجونم ممنون....الانم همینجور داره صدای زیبا و پرابهت رعد می آید.
من عاشق رعد و برقم.....خواستم از تلخی هام و خوبی ها بگم....دیدم که
                          زیبایم، هدیه بارانم کرده....
حیف است که دل گرفته ام را شاد نبینم.دوستان خوبم شبتون همیشه زیبا.




                                     



خدا جونم خیلی خیلی دوستت دارم.



پ.ن: دلم واسه یه دوستی که باهام قهر کرده به شدت تنگ شده. حالا به من گفته که هیچ وقت خبری ازم نگیر..والا آدم مغروری نیستم که بخوام بگم بزار قهر باشه بهتر....خودشم آدم نمیشه بخواد دلش تنگ بشه بیاد آشتی. من آخه چیکار کنم؟...خدایا فقط میتونم بگم میسپرمش دستت. مراقبش باش. دلم براش تنگ میشه.

روزشصت ام

سلام. امروز خيلي و به شدت انرژي گرفت . 2 تا 6 كلاس داشتم . بعد يه عالمه راه پياده روي كردم كه نتيجه آن تاول هايي بر كف پا بود. والا براي  همه مردم , انگشت هاي پا تاول ميزنه ,واسه من بيچاره كه  كف چكمه ام خيلي سفت و زبر هست باعث شده علاوه بر انگشت پا كف پا هم حسابي تاول بزنه ديگه هيچي حس ميكنم مثل مدل هاي فشن براي لطافت پا ,كف پاهايم را توي  يه تشت زالو گذاشتم و حسابي سوراخ سوراخ شده!! ديگه بعد اين پياده روي سنگين شام رو در جوار گرم خانواده  خوردم جاتون خالي...الانم دارم به حس زيباي فصل سرد و مه زيباي ها كردن توي هواي سرد فكر ميكنم. به راستي كه فصل سرما لطافت زيبايي, دارد.
                
                  

روز پنجاه و نهم

سلامی به عزیزم و نازنینم. امروز روز دشواری بود. صبح خیلی سرد بود و چیزی به سرماخوردگی نمانده بود اما خدا رو شکر چند ساعت بعد هوای صاف و زیبای آفتابی ما رو از شر ویروس های سرماخوردگی محفوظ داشت.

گاهی دلت غم دارد و زخمی است....اما با زهم نه کینه به دل میگیری و نه بدی اش را میخواهی...گاهی هرچه آرزوی خوب هست تو دنیا میزاری واسه عزیزانت و دوستانی که روزی چقدر بامعرفت بودن و دوستت....بدون حتی چشمداشتی از اینکه الان دیگه در خاطراتشون هم خط خورده ای.......گاه دلت برای کسی تنگ می شود که شاید چند وقتی است که قلبش را دور کرد از محبت به تو....اما تو همچنان در مهربانی اصرار داری و در خاطرت خوبی هایش را ورق می زنی و برایش دست به دعا می شوی.....نمیدانم چه طعمی دارد قهر کردن و بریدن از دوستان و عزیزان....دل من مهربان تر از بی رحمی است. اما بدان که من همیشه جزو فراموش شده های زمان بودم و بس.....حتی کسی را ندیدم مهربانی دوست را پاسخ دهد چه رسد به معرفت و بخشایش

خدایا ....ای عزیز عال...ای عاشق و معشوقم....کاش میتوانستم نورت را در اغوش بگیرم....دوری از تو آزار میرساند روحم را......خدایا ای بهترین دوستم تا به اکنون و ابد.....دوستت دارم ...عاشقانه دوستت دارم و به نامت قسم میخورم.




انشا

تنهایی رو تعریف کنید. و متضاد آن را بنویسید.

انشا


دیگر


نبود.





بگذار بر سر مزارم بگریند. ملالی نیست.
ادامه نوشته

روز پنجاه و هشتم

سلام. امروز هم اومد و رفت....فردا هم میاد و میره....خیلی راحت و آسون.....می تونی بزاری همین جور بگذره برات.....یا که نه بخوای توی این گذر زمان می هم خودتو تغییر بدی...کمی به خودت برسی و افکار خودت....بی هیچ روزمرگی به دیدگاه خودت بیاندیشی و اطرافیانت و خدای مهربانت.....میتوانی در این گذر زمان عاشقانه زندگی کنی. نفس بلندی بکشی و با لبخند به رو به رو نگاه کنی....بی هیچ دغدغه ای از گذشته ها قدم بردای و زیباتر کنی لحظه های باقیمانده را.
این ها احساسات متلاطم من است که گاه غمگینم می سازد و گاه شاد......فرنازم عزیزم تو زیاد آن را جدی نگیر...حال و هوایم ابری باشد یا مهتابی...باز هم تو را دوست می دارم و به خدایت عشق می ورزم.

                           

                          

قبولی به روش ارشمیدس

واااااااای یه خبر خیلی خووووووب . امشب نتایجو دادند. من توی امتحان نانو قبول شدم . اونم با رتبه ی خیلی خیلی خوب . عالی بود خیلی خیلی......خدایا شکرت. خدایا واسه همه چی شکرت.
تا ۵ دقیقه که فقط داشتم از خوشحالی جیغ بنفش می کشیدم. البته من خیلی آدم برونگرایی نیستم و خودم هم تعجب کردم که اینقدر خوشحال شدم. چون کلا واسه هر اتفاقی و سوپرایزی اینقدر خوشحال نشدم که واسه نانو ابراز شادمانی کردم.
آخه میدونین قضیه اینه وقتی اسما رو دیدم با ناراحتی گفتم فقط خدا کنه قبول شده باشم.دیگه ما رو چه به رتبه های برتر.
دیگه از پایین لیست شروع کردم رفتم بالا....غایبین رو زدم بالا و از مردودی ها گذشتم در حالی که لبخند رضایت همراه نگرانی می زدم. دیگه هیچی همینجور رفتم و رفتم بالا دیدم واو...رسیدم صفحه اول لیست و من ۵ ام شدم. وااااااای نمیدونیین چه خبر خوبی بود. بال در آوردم. واسه قبولی کنکورم اینقدر خوشحالی نکردم. آخه اون فقط اسم خودم بود و بس دیگه استرس پیدا کردن اسمم از توی لیستی نبود.
دوستان جاتون خالی کاش بودین بهتون شیرینی رو می دادم. الان دیگه میره دوره پیشرفته نانو. برام دعا کنید که به امید خدا موفق باشم.

                                      
بس دلم برای روزای اول وبلاگم تنگ شده میخوام برم بشینم از اولشو بخونم

 

روز پنجاه و هفتم

سلام عزیزم....خوبی؟...امروز خیلی خوب بود و امیدوارم باشه.....هوا امروز آفتابی بود ولی هنوز خیلی آلوده هست. امروز خواستم صبح زود که بیدار شدم برات مطلبی بیارم ولی نشد.
هیچ می دونستی چقدر فرق هست بین من و تو؟.....در حالی که ما شبیه ترین به هم هستیم.....تو از من کامل تری یا من خداداند. امیدوارم که گذر زمان باعث شده باشه که تو بالاتر از من باشی.
الان تازه رسیدم از دانشگاه . خیلی خسته تر از اونی هستم که بخوام زیبایی های امروز رو برات تصویر کنم. عصرت بخیر تا شب
     
                            

روز پنجاه و ششم

امروز هم با تمام زیبایی هاش شروع شد....ما که رفتیم کلاسمون تشکیل نشد فقط حرصش رو خوردیم.
فک کنید استادا هی میگن جبرانی بزاریم وقت نداریم...کم میاد  و اینا ولی خودشون فرت فرت تعطیل می کنند.
حالا حداقل قبلش یه خبر بدین که یکی از دماوند و یا کرج میاد حیرون نشه بیچاره...دلم واسه همکلاسیم سوخت شاگرد اول هم هستش.....ولی خیلی راهش دوره. ۳ساعت تو راهه
دیروز تصمیم گرفتم دیگه ننویسم ، حداقل توی وبلاگ....اما دیدم حیفم میاد.....
بزار از این روزا هم تلخیاش هم شیرینیاش یادم بمونه......تا قدر زندگی رو بدونم...بدونم که الکی نرسیدم به جایی...البته امیدوارم به جایی هم برسم.

یکی از دوستان اومده گفته من وبلاگ علمی دوست دارم لطفا از رشته ات چیزی بنویس ما هم میگیم چشم من میخوام از مطالب این ترمم هر کدوم یه موضوع جذاب انتخاب کنم یه پست اختصاص بدم بهش.
 
                       
                
  
روز زیبایی داشته باشی.

  گاهی آن قدر تنهایی که حتی نمیتوانی بلند آه بکشی.
خدایا دلم برات تنگ شده......خدایا منو ببخش.

هوای باران

سلام...یه عالمه نوشتم و نوشتم واسه دل خودم ودلتنگی و اطرافیانم....واسه همه ی سختیای زندگی...اما وقتی زدم ارسال....ارور داد و پاک شد...همه اش پاک شد....

فرنازم....خیلی خیلی بی حوصله ام......من تنها را با خودت ببر که بیش از این در حصر دیوار ها نباشم.

                

بعد 4 روز تعطیلات

چقدر خسته ام  دیشب هم دیر خوابیدم  و ۸ کلاس داشتم. وای خدایا رحمی تا همین الان کلاس بودم تا ۳ بعدالظهر. دیگه جسدم برگشته. هفته ی قبل از تعطیلات بسیار مناسب۴ روزه تونستم فقط نانو رو بخونم و لای هیچ کتاب دیگه ای رو نتونستم باز کنم. فیزیو خیلی ترسناک شده...۱۲ فصل که اصلا یه دور هم کافی نیست چه برسه به من که هنوز یه دور هم نکردم!!! اصن نخوندمش! وای من به شدت پشیمان و نادم از نخوندن های خودم امروز رو میخوام بکوب بشینم فیزیو بخونم. ایشالله یه فصل برسم.
امروز گوشی رو به همراه خودکارم جا گذاشتم. یه حسی غریب داشتم انگار پانکراسم همراهم نیست!! بالاخره عصری که رسیدم اومدم دیدم به به فقط یه پیام داشتم اونم مربوط به اخبار دانشگاه بود. ای بابا .....طوری نیست....خودم قربون خودم برم . .....نه ولی منم خودم صبح جار زدم آی ایهالناس ..همکلاسی ها من گوشیم رو نیاوردم دیگه هر کسی کارم داشت بعدا بهم گفتند دنبالت می گشتیم خواستیم تماس بگیریم چون گفته بودی دیگه زنگ نزدیم .
وای سرعت لود شدن صفحه شکلک هام خیلی پایینه اسه هر شکلک باید ۱ دقیقه صبر کنم. حس میکنم که فرسایش زمانی برام رخ میده.
بگذریم......روز خوب خدا به خوبی گذشت.....شکر.

سپیدی

گاهی گمان می کنی و نمی شود
گاهی نمی شود که نمی شود
گاه با اشک تو همراه می شود
گاه هر چه نخواهی می شود که می شود.



یک لحظه ....دوست دارم چشمانم رو ببندم و بخوام....دیگه هیچ وقت هم بیدار نشم. البته خوابی هم نینم مثل کابوس های بچگی....می خوام توی یک رویا شیرین غرق بشم و هیچ چیزی مرا نه بیدار کنه و نه آزرده        


روز پنجاه و سوم

سلام..فرنازم...روز قشنگت بخیر خانمی..الان من در حال نیمه بیهوشی قرار دارم.خیلی خیلی خسته ام.
۳ روزه درست نخوابیدم. این جزوه ی نانو رو گر فتم دستم و د بخون . واااای مگه تموم میشد؟ دیگه دیروز با نهایت تلاش تونستم تازه نصف جزوه رو بخونم!!
دیشب ۱۱ تا ۱ خوابیدم بعد نشستم مثل چی خوندمش تا ۴ صبح ولی خیال تموم شدن نداشت. منم دیگه دیدم نمیشه واقعا تمومش کرد!!! خوابیدم.
الان از امتحان برگشتم هعی خوب بود متوسط .  خدا کنه قبول شم.

احساس خیلی خوبی دارم یه جور آرامش پس از طوفان!  الان حس می کنم تبدیل شدم به این درسخونای حرفه ای الانه افتادم توی دور و شیب.خدا نصیب همتون بکنه!!
من برم نهار و بیهوش تا شب.
    
     

روز 16 آذر

سلام. طلوع زیبای ۱۶ آذرت بخیر. الان این دفعه ی دومی هست که من بی حواسی کردم و دکمه ی برگشت و زدم و همه چی پاک شد.به عبارتی برای یه نوشته ی ۱۰ دقیقه ای من دارم ۴۵ دقیقه وقت صرف می کنم. من هم با نهایت خونسردی و حفظ آرامش دوباره به کار خودم ادامه می دم.

دیشب فهمیدم که امروز روز دانشجو هست.امروز برای ترم اولی ها خیلی روز خاطره ساز و زیبایی هست. از ما که گذشت ما بیشتر روی این موضوع تمرکز کنیم که سال های بعد افتخار دانجو بودن نصیبمون میشه یا نه.

این روزا خیلی دلتنگم...بیش از هر زمان دیگری..........دلم میخوادمثل توی قصه ها  بشینم پای حرفای قشنگ یه مهربون و فقط به صحبتای قشنگش گوش کنم. 

               
                                    


به تمامی دوستان خوبم که این نوشته رو میخونند در صورتی که شامل بند هزارم تبصره ی مظلومان عالم یعنی دانشجویی می شوید این روز قشنگ رو تبریک می گم.


پ . ن :  روز دانشجو بر تمام دانش + جوی های مظلوم شیطون مهربون درسخون(در برخی فرهنگ لغات تعبیر خرخون به کار رفته) محکم سر به زیر ، مستقل و در نهایت فعال در عرصه های مختلف علمی! مبارک باشه.باشد که این روز تلنگری باشد بر تمامی از حال رفتگان و آن ها که خواب زمستانی را بر تلاش روزانه ترجیح می دهند!!!

صفایی ندارد ارسطو شدن
خوشا پرکشیدن پرستو شدن
تو که پر نداری پرستو شوی
بشین درس بخون تا ارسطو شوی

!!!!
                                    

امروز شاد باش فرناز

من امروز رو با تمام تلاشم شاد هستم.

            

آهنگ  شماره ی...

خواستم آهنگی بزارم واسه اینجا....هرچی گشتم و آهنگ ها رو گوش دادم از این بهتر پیدا نکردم....آرامش این آهنگ واقعا ستودنی است.


این رو من از خیلی وقت گوش می دادم، خیلی وقت پیش یعنی زمانی که نوار ها مون  توی دل و روده ی رادیو ضبط پیچ می خورد. یادش بخیر.این آهنگ با یک ساز خاصی نواخته میشه به همراه ویولن .
اسم مجموعه ی آهنگ هایی که داشتم اکارینا(Ocarina) هست که نوازنده اش دیه گو مدونا به همراه ژان فیلیپ نوازنده ی ویولن سل

یه نکته: اکارینا یک سازی شبیه فلوت هست که صدای بسیار آرام بخشی دارد.


             

                                  

روز پنجاه+ یک


سلام سلام....من دارم با تلاش مستمر به روش صحیح مطالعه روی میارم.....امروز مثل بچه خوبی نخوابیدم و نشستم به درس خوندن.....حالا کاش درس اصلی ام بود!!! این یه دوره خارج دانشگاهی هست که دارم جزوه اش رو میخونم برای امتحان آخر دوره اش...بگذریم.....
با تمام وجود به یه نتیجه گیری رسیدم اوایل صبح و آخرای شب بهترین لحظه ی خلوت کردن و نوشتن هست.مثل یه جام عسل میمونه.

                                                        

          





 

 

 

لطفا کسی نخونه!!لطفا.

سلام.....نمیدونم از کجا شروع کنم...حال واحوالت یا صبح با نشاطی که داری....نمیدونم داری میخندی یا داری خدای نکرده اشک می ریزی.....بیشتر از تو دلم به حال خودم می سوزد......نمی دونم شاید چون فقط از دلتنگی های خودم خبر دارم و بس....."تو نمی دونی عزیزم حال و روزگار ما رو" ....خورشید رو از ما گرفتند ..من برای تو میخونم بهترین ترانه ها رو....دل دیوار رو بلرزون...هم غصه بخون با من تو این قفس بی مرز.....دارم آهنگ گوش میدم و نانو رو می خونم....
شاید من ظرفیت شادمان بودن رو ندارم که دل تنگی هر لحظه خودش رو به من نزدیک تر می کنه..
شاید من هنوز نتونستم دلتنگیمو و برطرف کنم و مثل یه زخم عمیق فقط دارم روش پانسمان می زارم.
فرنازم عزیز دلم.....به قول استاد فیزیو افسردگی چند رنج داره۰تا۱۰ که میره مستقیم اون دنیا!! ۱۰ تا ۲۰ که میشینه درکنج تنهایی خویش ۲۰ تا ۳۰ که از تنهایی خویش می گریزد و با پرکردن وقایع شاد در اطراف خود سعی می کند که دقیقا مثل من یه پانسمان روی زخم ناراحتیاش بزاره...دریغ از این که نمیدونه کلا۵ لیتر خون داره و هر لحظه داره کمتر از قبل می شه.این شکلک ها هم همون موارد شاد اطرافم هستند.
هعی.....سکوت قلبتو بشکن و برگرد...(دقیقا نمیدونم چی میگه).....خلا امید رو تجربه کردن......هم نفسم شد سایه ی سردم......آسمونو بی (دقیقا کی؟)خط خطی کردم. دو تا مست چشات منو خوابم میکنه...ذره ذره اون نگاهت داره آبم میکنه(عجب!!!) داره میمیره دلم واسه مخمل نگاهت واقعاعجب....حالا حال منو بگو..چقدرم مرتط هستش!!. دل تنهاتو به دست گله نسپار ...تو منو داری عزیزم منو اینبار...دوست دارم حس کنی تو ترانه هامی...قلبتو رها کن تو این ترانه فقط آرامش و حس کن عاشقانه...بگو آرومی بگو غمی نداری..من میخونم تا تو آرامش بگیری...تو با من به سمت تنهایی نمیری.(واقعا این آهنگو دوست دارم ، با تمام وجودم میگم)...،عزیز دلم میدونی چرا گذاشتمت بعد بچه ها باهات حرف بزنم؟ اشتباه خودم بود آدمی که جلوی بقیه نمی تونه حرف دلشو بزنه از ترس ناراحت شدن بقیه بهتره بره توی یه دفتر کاهی خاطراتشو بنویسه نه یک جایی که خواننده داره.عزیزم دوستت دارم.....ای که نمیدانم کجایی ...ای عزیزترینم...دوستت دارم.

شب پنجاهم

این قافله ی عمر عجب می گذرد!! خیلی زود زمان از دست می رود در حالی که به دستانت خیره هستی که هیچ نیاندوختی برای خود.....
امروز عصر با دوستانم رفتیم به اصطلاح پرده خوانی...از شانس بسیار زیادی که همراهی من به دوستانم دست داده بودراننده مسیر رو گم کرده بود و ما با کمی ارفاق کل شهر را یه چرخی زدیم. اونم فکر کنید توی هوای آلوده و لزوم نیومدن به سطح شهر!! ،   از شهرک غرب گرفته تا پاسداران و شریعتی ...تا بالاخره مسیر رو پیدا فرمودند و ما را به سر منزل مقصود رسانیدند!!!
توی این راه کمی هم تلفات مالی داد آقای راننده و کمی هم زد چراغ خطر کنار راه رو با ماشین شکست....آخه از بس دور سر خودمون چرخیدیم اعصابی نمونده بود و توی دور زدن هم که آدم باید مسلط باشه به اعصاب...بنده خدا کمی دلم براش سوخت ولی خب تا ایشون باشه مسیر نمیشناسه قبول نکنه...
جاتون خالی خوب بود....
این روزا بیشتر حس میکنم نیازمند شنیدن و تماشا کردن هستم تا حرف زدن....یه جور بهش میگن نیازمند پتانسیل برای اوج گرفتن....الان من توی یه دوره خط ممتد گیر افتادم باید کاری کنم تا موج سینوس و کسینوس برام ایجاد بشه حتی با قرار گرفتن در قعر.(البته نه هر قعری!!)...چون مطمئنا بعد هر قعر ، یک قله در انتظار است.

                         

روز پنجاهم

سلام. فرنازم روز زیبات بخیر. خوبی عزیزم؟.....الان چکار می کنی؟.....من که خورده ام به تعطیلات...با تلاش و جدیت نشستم و کتاب به دست گرفتم. البته کمی بازیگوشی می کنم  و کمی درس می خونم.....کمی هم میام به تو سر میزنم.
امروز خوب بود شکر خدا....یه خبر جالب شنیدم. رادیو گفت این روزای تعطیل رو مردم برای بیرون رفتن و خرید انتخاب کرده اند.وااای من رو میگی مردم از خنده...ادامه اش گفت از تمامی مردم خوب تقاضا داریم به خاطر آلودگی هوا حتی به خاطر انجام کار شخصی خود بیرون نیایند. .. آخه مثلا واسه این آلودگی دولت تعطیل کرد که شماها نیایید بیرون و آلودگی رو بیشتر کنید بابا متفرق بشید....این چه استدلالی هست که شما میایید بیرون برای خرید؟!!! فک کنم از جون خودشون سیر شدند.

یه نکته دیگه با دوستان محترم ، ببینم شماها کسی هست که چشش شور باشه؟ دیشب یه تعریفی از وایرلسمون کردم ، زد امروز قطع شد.....منم تازه وقتی نت قطع شد یاد تمام تحقیق ها و گزارش کار های انجام نداده افتادم. حالا دریغ از زمانی که نت وصل باشه و من کمی یاد درس باشم.
الانم دارم میرم پرده خوانی با دوستانم،  جای شما خالی...بار اولی هست میرم.

                           

برنامه ریزی

خب....بریم سراغ درس....یه حقیقت بسیار لطیف اینکه من دقیقا از اول ترم تا حالا مثل بچه آدم درس نخوندم. خودم هم نمیخواستم اینجور بشه آخه دسترسی به نت محدود بود نمیدونم چه لطفی شد این وایرلس رو درست کردن باعث و بانی این کار رو هم دعا میکنم و هم بدو بیراه . حالا هر کدوم قوی تر بود بهش میخوره.حالا میخوام بشینم از امشب تا جمعه شب نانو و فیزیو(اووووف ۱۲فصلn صفحه ای  سنگین!!) و ژنتیک و بیو رو بخونم. خدا بخیر کنه. ایشالله عمری اگه واسم تو این ۴ روز باقی موند کمی هم لغت کار کنم که بس از واژگان دیار کفار عقب ماندیم رفت!!!
خدا رو شکر که همه چی امن و امان است. برای همه بهترین لحظات رو دعا میکنم.
الان خواستم شعر بگم نمیدونم چرا ذوق و قریحه اش خاموش شده نمیاد!! بماند.

                  

عصر روز چهل و نهم

امروز زلزله اومد....کرمان زلزله اومد۵ ریشتر......نمیدونم چرا یه جور حس می کنم ولی کم کم دارم نگران اطرافیان و دوستانم میشم.....
 

                           

          

روز چهل و نهم

سلام فرناز....خوبی؟.....امروز یه خبر تووووووپ شنیدم. اعلام شد که سه شنبه و چهارشنبه به خاطر آلودگی هوا تعطیل شدیم. وااااو  من الان دارم در عرش  سیر میکنم. پرندگان سلام میرسونن

امروز تصمیم گرفتم که کمی حرف هامو بیرون بیارم از چنبره ی دلم.

یه حرفی توی گلوم مونده مثل همون بغض.....بهتر دیدم اینجا بگم.....اینجا تنها جایی هست که فقط من و فرنازم میدونیم و بس دیگه هیچ ....
خیلی خیلی سخته برام. شما هم احتمالا واستون خیلی پیش اومده که دوستاتون واسه یه حرفی سریع باهاتون قهر میکنند و شما توی اون لحظه غافلگیر میشین چون اصلا هیچ منظوری نداشتید.  نمیدونم، خوب و بدی دوستم با خداست. هر فردی به نسبتی خوب و بد هست.من نباید روی این زوم کنم که فلانی خوبه یا بد نه....من بهتره اول به خودم فکر کنم و عاقبت خودم تا اینکه بخوام توی کار بقیه سرکشی کنم.
 فقط یه حرف تو دلم موند. کاش وقتی دوستم باهام قهر کرد میزاشت حدااقل بهش بگم که من چه فکری می کردم. اون فقط حرف بقیه رو از زبون من شنید (گفتند دروغی گفته)و با من قهر کرد ولی نمیدونست که من چی میخواستم بگم.
من اگر کسی بهم میگفت که فلانی ،می گند، تو دروغی گفتی. من خیلی ناراحت می شم آره ولی تو چشمای دوستم نگاه می کنم و می گم دختر خوب تو چی فکر می کنی؟ حالا چرا این رو گفتی بهم؟ من همیشه فقط به عناوین خبری دقت نمی کنم . همیشه پشت یک جمله از کلمات هزاران جمله جامانده که باید ......هیچی خیلی دیگه دارم بسطش میدهم. خواستم بگم شماها کسی بهتون چیزی گفت و رنجیدید سریع واکنش نشون ندید بزارید حرفشو کامل کنه. همونجور که صبر می کنید و وسط حرف بقیه نمی پرید
یه حرف دیگه......دلم خیلی خیلی برای دوستم تنگ شده...کاشکی میفهمید من رو. ولی مطمئنم بینمون شکراب شده و دیگه هیچ وقت یاد خوبی هایم نمی افته هیچ سراغی هم ازم نمی گیره. باشه من اینجور فکر نمی کنم من برای همه ی دوستانم حتی شما دوستانی که هنوز ندیدمتون خیلی دعا می کنم. من سعی میکنم همیشه خوب باشم حتی در مقابل بدی هایی که کردند خوب باشم.

یک جمله زیبا امروز سر کلاس اندیشه استاد گفت: زندگی یعنی که از خوب شدن خسته نشیم...یعنی که  از جدا شدن از بدی هامون خسته نشیم.....زندگی یعنی رشد کردن نه شکستن
فرنازم خیلی خیلی دوستت دارم خیلی ....