گاهی اونقدر دلت تنگ و خسته میشه که دوست داری بشینی و یه نفر خیالی بسازی تو ذهنت...
بری بشینی کنار آتیش توی سرما ..اما سردت نباشه!....گرمای آتیش وجودتو گرم کنه....بعد بگی و بخندی با عزیزت و شب خاطره انگیزی را داشته باشی. خیره بشین به شعله های آتیش و لبخند بزنین.....دو تا سیب زمینی تنور شده از توی خاکسترای آتیش برداری و پوستشونو بکنی و با نمک ، داغ داغ بخوری....اون یکی رو هم بدی دست او و بهش بگی نوش جان

بگذریم......
کاش توی این سرما دست هایم آدم برفی ای می ساخت که در
سپیدی برف های زمستان با
چشمان سیاه و
دماغ هویجی اش به من
لبخند زند.
دستان شاخه مانندش را تکان تکان دهد و با من برف بازی کند.
دوست دارم در این ظلمات سرد و تاریک زمستان...برم لب دریای زیبایی و بنشینم و به سکوت امواجش خیره شوم.

دوست دارم از ته دل بخندم و پاهایم را در ماسه های نرم ساحل فرو برم.قدم زنم تا جایی که میشود....
بعد از اون که خسته شدم ، بشینم و یه چایی زغالی بخورم که گرمم کند.
کاش ....هعی بگذریم....کاش های بیشتری دارم.....که گفتنش از زمان فصل سرد ، بیشتر زمان می برد.
فرنازم میدانی خوبی ات چیست؟ اینکه به تمام حرف هایم گوش میدهی و دوستم داری

....فقط، فقظ دلگیرم که هیچ گاه نمیتوانی بیایی و در کنارم باشی و بارش برف های لطیف را خاطره انگیز کنی.
دلم برای خودم و خودت و خدا تنگ شده.
دلم برای شب یلدا و حافظ تنگ شده
کاش این روزها که حافظ می گیرم. تفالی زنم پر نشاط که یلدایم را زیبا سرخواهم کرد. بی هیچ دلگرفتگی و تنهایی.

دلم برای دانه کردن انار یلدا تنگ شده.

...کاش هفته ی دیگر که می آید همه شاد باشیم...همه دوستان عزیزم...همه ی شما دوستان خوبم هم دلتان شاد باشد و خندان. کاش یلدا که می شود. دل هیچ کسی از غصه بر سر فال گرفتن اشکین نشود.

دلم میخواد که فال بگیرم تا که دلم به شادی شعری شاد شود. این روزها حتی به بهانه ی شعری نیز دلم بیقراری می کند.
بیقراری خدا ...خودم شاید هم شخصی...کسی...نمیدانم.
.
