روز هشتاد و نهم....> نود و هشتم

رو به پایان است......میتوان گفت که دیگه تموم شد

این میتونه واسه وبلاگ باشه...یا میتونه واسه یک روز قشنگ و آفتابی و البته گرم .

گاهی یه احساس....و یا یه ثانیه مکث و یه فکر کوچولو ...باعث میشه که فکرت و ذهنت به هم بریزه و کل روز قشنگی که داشتی رو خراب کنه...نابود کنه.

گاهی......خیلی نوشتم اما همین الان بلاگفا خطا داد  و پاکشون کرد......نتیجه ی قلبیم یعنی نه.

بهتره توی قلب خودم بمونه حرفام.....بهتره که یه دفتر کهنه و کاهی بگیرم و شروع کنم به نوشتن.

شاید این آخرین غمناک نوشتم باشه.....

گاهی حرف نزنی یادت میرود و گفتنش حک میشود در مغزت.

بعدا نوشت : اونقده حالم خوبه که اصلا تاریخ رو اشتباه زدم!!

               

                               

روز نود و هفتم

سلام چو گرمای آفتابی در زمستان که حسرت برف رو به دلت گذاشته!!! خوبی؟ امیدوارم که کم کاری ها و کاستی هایم باعث ناراحتی و پشیمانی تو نشه عزیزم.

این روزا امتحانات دارند نفسای آخرشونو می کشن . منم دلم براشون تنگ میشه.

آخه خیلی روزای جذابی هستن و مقاومت و توانایی های آدمو محک میزنن و به رخمون میکشن.

ایشالا ترم بعد بشه و با روسپیدی این امتحانات رو بگذرونیم.

این دوستان بنده قهر میکنند و من بعدش  با پس لرزه هاش از این دلگرفتگی آگاه میشم. دیشب یکیشون گفت و امروز تونستم از زیر زبون اون یکی بکشم که چه خبره.

سر یه شوخی ساده و کودکانه.......من واقعا نمیتونم کاری کنم. چون اصلا جلوی هم به روی خودشون نمیارن. منم فقط میتونم خداخدا کنم تا دوستم از تصمیمش که میخواد جدا بشه، منصرف بشه.

امروز نشستم بهر درس خواندن

مگر میرود مطلب به مغز ناتوانم؟

وقتی که رسدروز دوم حال من باشد گریان

......وقتی واسه ادامه ی شعر سرودنش ندارم ...

.اینو هم همین الان گفتم خیلی مضحک هست ولی روایت حالم هست

روز و ایام شاد و خاطره ساز.

                

 

 

 

روز نود و ششم

سلام عزیز دل!روز زیبا و دل انگیزت بخیر

یادت باشه آدم هروقت امتحاناشو میده و خیلی خسته هست واجب کفایی است که روز بعدش تا لنگ ظهر بخوابه. واین سخن خود شرایطی دارد...هر چی دیرتر بخوابی لازم است که دیرتر بیدار بشی.

دیشب با وجود تمام خستگی ها و بیدارخوابی هایی که کشیدم ، همچنان با ذوق و علاقه در جستجوی تفریح بودم. از بیرون رفتن و خرید گرفته تا رفتن پیش دوستام و صله ی ارحام!!! دیگه پاسی از شب شده بود که برگشتم و چنان مانند جنازه بر تخت افتادم که مرغان آسمان ریسه می رفتند!!

دیشب در حالی که ساعت به 2 بامداد رسیده بود هنوز دست از جان نشسته بودم و همچنان بیدار بودم!!

که دیگه رفتم!!! و کنارلپ تاپ خوابم رفت. 4 صبح بیدارم کردن که ای بیچاره برو عین آدم بگیر بخواب! و منم اطاعت امر کردم

دیگه خوابیدم تا همین ۱۱ و نیم...۱۲..  میبینین چقدر صادقم و افتخار میکنم به سحر خیزی خودم؟

دیگه هیچی صبحانه رو میل کردم و الانم اومدم ببینم بقیه خوابن بیدارن؟ چه خبرا هست؟....یکشنبه امتحان دارم و از عصری میخوام مثل یه دختر خوب  شروع کنم به خوندن.

به نتیجه ای بسیار جالب رسیدم:

این روزا از روزای کسل کننده ی تابستون خیلی خیلی بهتره....

آدم باید هر روز متفاوت با روز قبلش زندگی کنه و سختی و زیبایی ها رو در کنار هم بگذرونه. به این میگن زندگی

                             

 

 

ادامه نوشته

روز نود و پنجم

آیا تا به حال به صورت زجر آوری استراحت کرده اید؟...آیا دوست دارید با تمام درد و رنج و مشقت به لذت استراحت پس از امتحان دست یابید؟

این ها را فقط از فرناز بخواهید که استاده توی تجزیه ی  باقیمونده ی انرژی دانشجوی بیچاره جنگ زده  از امتحانات !

من امروز به معنای واقعی کلمه چند تا جونم از دست رفت. اگر بازی  امروز رو saveنکنم میتونم فردا با جون های قبلیم به زندگی خوبم ادامه بدم.

بگذریم از تمامی بلا ها و بدبختی های یک دانشجو در طول دوره امتحانات. از دیشب که اراده کردم بیدار بمونم تونستم تا 2 کشش ذهنی مغر رو در خودم نمودار کنم! بعدش همچون جنازه ای به خواب عمیق رفتم تا 6 و نیم صبح. مثلا گفته بودم سه بیدار میشم ادامه درس رو بخونم.سپرده بودم بیدارم کنند. بیدارم کرده بودن و من در عالم خواب و رویا گفتم بیدارم.(الان هیچی یادم نمیاد از اون لحظه!).به عبارتی پیشرفته شدم و توی خوابم کلک میزنم.

امروز مثل یه محکوم به اعدام بغض کرده و مبهوت به جوخه ی اعدام کتابو ورق میزدم از وقت باقیمونده نهایت استفاده رو میکردم!!!

رفتیم امتحان و عجب امتتحانی بود بهتره بگم جلسه مشاوره دانشجویی بود تا امتحان!

شکر خدا متوسط بود. بعد اون با دوستان رفتیم خرید...زده بودن منو که با تن و جسمی خسته و نحیف که چند وقته عین انسان نخوابیده رفتم وسط یه هیاهو و آلودگی شهر!!

الانم تازه برگشتم و با سردرد کهنه و خستگی تن، دارم فقط به فلسفه ی هستی انسان بر کره ی زمین فکر میکنم. احتمالا تا فردا شب میرمstand by بازی رو هم save کردم تمام آدم بدا رو هم کشتم و .....باقی هذیون ها

            


شب بیداری 94

من بیدارم....باید این امتحانو خوب بدم......باید

روز نود و چهارم

سلاااااام........خیلی خیلی مشغول درس خوندنم. واقعا این درسو هیچ چی نخوندیم. گفتم بهتون استادش جغله بود و صداش جغجغه ای ....وای اصلا نمیشد سر کلاسش تحمل کرد چه برسه جزوه...الانم دارم کتابشو میخونم.....کتابشو با یکی از دوستان از خود دانشگاه تربیت مدرس گرفتم....همکلاسیان بسیار زرنگ بنده آخر ترم یادشون میفته برن کتاب بخرن که تموم شده بود به ناچار!!! میان و کتاب بنده رو کپی میگیرن...الان که به کتاب نگاه میکنم مثل جگر زلیخا ، مظلوم افتاده کنارم! بس که این بیچاره رو هی گرفتن و هی کپی کردن. تمام ورقه های اول کتابش دراومدن. شیرازه ی کتاب از هم پاشید!!

حالا در نظر بگیرید یکی دیگه هم امروز میخواست بیاد از بگیره واسه کپی...آنچنان آشفته شدم که نگوووو...آدم اینقدر خونسرد؟....آخه فردا صبح امتحان داری الان وقتشه بخوای تازه کپی بگیری؟.....واااه

من اگر روزی استاد و معلمی بشم ، نمیزارم به چنین فضاحتی بار علمی کلاسم بالا بره!!!

برم برم که خیلی دیر شده هنوز یه دور نکردم....این درس از اوناست که باید یه چند بار بخونی تا ببینی چی میگه!!! از بس شیرین و سلیس تالیف شده!!!

اینم اون کتاب بیچاره ی که من بیچاره تر دارم میخونمش!!

                                         

روز نود و سوم

سلام...وااای خدا امان از این اساتید امروز رفتم سیستم نمره ها ی گل و بلبلمونو دیدم. ای خدا اینا استاد هستن یا جلاد؟ بابا یکم فرصت یکم تخفیف....نمره فیزیولوژی ، ممیز35 صدم اش ، منو کشته بود!!!این آخه میشه؟....بگذریم

اون امتحان آز سیستم گیاهی خیلی خنده دار بود اصلا امتحان نمیدادم سنگین تر بودم! والا امروز که 3 نمره رو از 8 تا دادند به خیر و سلامتی!!! امید است که بقیه رو به خوبی و صلح و صفا بر سیستم نمودار کنند.

حالا 4 واحد 2 تا درس دارم اگر اینا رو بسان یک موشک بترکونم شاید این معدل نحیف و نمورم کمی خودشو از این چاه تاریک و مصیبت بار بکشه بالا. امید است که طنابش پوسیده نباشد و به قعر در نیاید.

بارالها این سرزمین را از وجود پربرکت دانشجو خالی نفرما! که آخر ترمی همشون سر جلسه امتحان با فرشته ی مرگ ملاقات می کنند.

اینم یه نمونه عکس آتلیه ای از اساتید محترم

                                           


روز

سلام.....

امروز خیلی خوبه

برم بیوفیزیک بخونم. حالم خع‍لی خوبه .

کمی فکر نکن.کمی خاموش باش

باید فراموش کرد....باید

ادامه نوشته

روز 91ام

سلام فرنازی....روز قشنگت بخیر....اینجا که قرار بود بارون و برف  بیاد نیومد...همچنان در غبار و تاریکی آلوده به سر می بریم. به من باشه میرم یه روستای خیلی زیبا و سرسبز توی یه دره ی رویایی‌(دقیقا یاد بچه های آلپ افتادی نه؟) آخ ...فکرشو کن....صبح که بیدار میشی چون الان همزمانی داره با هوای سرد بوی گلای نرگسی که از دیروز چیده بودی و توی گلدون بود هشیارت میکرد بعد میرفتی و کنار پنجره می نشستی و به طلوع زیبای خورشید که آسمونو نارنجی کرده ، نگاه می کردی.

بعدشم چون فاصلت با محل کار یا تحصیل زیاده میرفتی حیاط پشتی و سوار هلیکوپتر شخصیت میشدی و میرفتی سر کار!!!(چه جسارتا!!)

شبشم بر میگشتی و کنار شومینه کتاب میخوندی و رادیو گوش میدادی....واو...چه رویایی

بگذریم از این رویاها..الان با یه کتاب ناشناس به نام بیوفیزیک رو به رو هستم عزیزم.

این ترم برش داشته بود البته تا جایی یادم میاد!!! از تدریس بسیار جذاب استاد جغله مون که یه دختر تازه دکترا گرفته است و صداش که چون جغجغه ای مخوف از ته دره میاد!!! ما دانشجویان محترم کلاس عطای درس رو به لقاش بخشیدیم انداختیم شب امتحان تا کمتر دچار آزار روحی روانی بشیم!

الانم این کتاب جلد مشکی بسیار زیبا کنار بنده غریبی میکنه. باید کمی برگه هاشو ورق بزنم مبادا فرداش بگن این کتاب نو مونده تو چجوری اینو خوندی؟!

خب من مانده ام و این کتاب در پشت پنجره ای خاک گرفته در شهری پر از دود و غبار...که مردمش دارن خفه می شن و  بسی درختانش بیشتر.

عزیز دلم ، عصر دل انگیزت به دور از هر گونه غبار و خستگی.


              

آفتابي رو به جلو....در مسير هك شدن!...همه چي آرومه

سلام فرناز.....اميدوارم حالت خوب باشه و وقت خوبي را بگذراني.

من همينجا رسما به تو قول ميدم. تا آخر امروز.......باشه؟......اينو نوشتم تا شب وقتي ميام يادم بمونه بهت قول دادم!!! سند مكتوبي باشه.......

روز خوش

يه خبر..يه مريم نامي اين پست كامنت گذاشته. آدرس وبلاگشم خواستم ..كه وبلاگي بود بي هيچ نشونه!!! به عبارتي فقط رد گم كني!!!

فرناز عزیزم سلام قربونت برم تسلیت می گم شهادت ائمه خیلی دلم برات تنگ شده داشتم گریه می کردم امدم ارام بشم دیگه اززندگی سیر شدم دعا کن بمیرم جان عزیزت بیا مسنجر منتظرتم این هم ایمیل جدیدم اد کن بیا کارت دارم mary125y@yahoo.com

..اخيرا مريم نامي پيدا شده كه خيلي اصرار ميكيرد بيا ياهو مسنجر كارت دارم. بله رفتم ديدم چقدر كارم داشت!!! رفتم عوض هر حرفي ميفرمايند: تاايپ كن.قفل نشم با لپ تاپم قفل ميشه. خب اين يعني چي؟...من بلانسبت خرگوشم؟

ممنونم از هر كسي كه بياد توضيح واضحي بده و بگه اين هك شدن چجوري رخ ميده و ايشون چرا اين چنين برخوردي داشتند.

جناب خانوما ظاهر مريم نام! شما هم كه معلومه گذرتون افتاده بود. اگر باز گذرتون افتاد جواب بديد. اميدوارم حرفي براي گفتن داشته باشيد. البته راست!


 بعدا نوشت: همه چي آرومه...من چقدر آرومم*;) winking فرناز پيش به سوي درس و مقش

روز هشتاد و نهم

سلام.....شب سردتون بخير.....اميدوارم حالتون خوب باشه مثل فرناز عزيزم. فرناز جونم جات خالي نيستي اين روزا رو ببيني. 

تعطيلات بين امتحانات عاليه. الان تا 4 شنبه ديگه امتحان يخ!

به به امشب رفتيم بيرون و حسابي پياده روي كرديم. اما چه فايده هيچ فروشگاهي باز نبود جز لوازم التحرير و كت فروشي و شيريني سرا. (عجب دايره لغاتي!!)

منم سرما!!! مقاومت كردم ! خيلي خوب بود خوش گذشت.اين روزا به سرعت گذشت و ميگذره حيف دلم براي محرم و صفر تنگ ميشه. عمري باشه سال ديگه هم اشكي براي شب عاشورا دلمون رو جلا بده.

الان صداي دعا و روضه مياد. حيف,دوست داشتم برم. محله ها و كوچه هاي اطراف برنامه دارن. وقتي ما برگشتيم شروع كرده بودند و الان آخراش هست. 

ميگن براي دعا كردن اول خداتونو با اسماي اعظمش بخونيد, ندا زنيد و كمي تا قسمتي كه وجدانتون بيدار هست از گناهانتون استغفار.   ....بعدش حسابي كه حس مي كنيد خدا داره به حرفاتون گوش ميده و با تمام وجود در آغوشتون گرفته,  از خواسته هاتون بگيد. و اينجاست كه خيلي زيبا ميشه اول از عزيزانمون بگيم. مثل كودكي كه نشسته در حضور بزرگي نشسته و ازش چيزي مي خواد اما نه براي خودش بلكه براي دوستش. و چه بسا براي غير دوستش. 

اينجا ...امشب....من براي همه ي دوستان و غير دوستانم دعا ميكنم. حس ميكنم كمي به خدا نزديك تر شده ام. حس ميكنم كه كمي بهتر ميتونم ستاره هاي آسمونو لمس كنم. دوست دارم اولين كساني كه براشون دعا ميكنم شما باشين. تمامي شما. و تمامي كساني كه در زندگي روزمره ام باهاشون برخورد كرده ام و يا دارم. از اون راننده تاكسي گرفته كه نصفه شب من و دوستانمو به دعاي خير به مقصد رسوند تا اون پيرمردي كه ديشب ديدم گوشه اي از پياده رو تكيه داده و لواشك هاي فروشيشو مرتب ميكنه.

از اون كسي كه وقتي صداي اذان به گوشش ميرسه بغض ميكنه ...تا كسي كه دل خوشي نسبت به برادرش نداره.

دوست دارم هممون لطف خداوند شامل حالمون بشه.نور خدا هيچ وقت نذاره تاريكي قامتمون جلو راهمونو تيره كنه و دستمون هيچ وقت رها و تنها توي سرما يخ نزنه.

همه شما دوستانم رو با تمام وجود دوست دارم. براتون بهترين و لايق ترين ها رو آرزو ميكنم. شب زيباتون پر ستاره

                           گاهي محبت يعني .............

روز هشتاد و هشتم

سلام فرناز جونم. شب زیبات بخیر عزیزم

دیروز گرچه اولش خیلی تلخ بود و من انگشت حسرت بدهان گرفتم...واسه تمام کم کاری ها . واسه تمام وقت نشدن ها برای خوندن و مطالعه ژنتیک واسه اینکه یه روزی علاقه اصلیم ژنتیک بود ولی این استاد آدمو از هرچی انگیزه هست میندازه....اون از درس دادنش اونم از نیم ساعت سر امتحان دیر اومدنش. واقعا که!! نظم کلاسم نداشت گاهی روز آفتابی نمیومد کلاس اما روز برفی و بورانی به شدت افتضاح کلاس تشکیل میداد.

بگذریم نخود خوریمون زیاد شده توی این وب عزیزم

دیروز عصر و امروز به معنای واقع کلمه خوش گذشت . عالی بود خدا جونم شکرت. به خاطر وجود عزیزان و دوستان گلم.

دیروز رفتم پیش دوستم مهمونی.یه خواهر 7 ماهه داره یعنی قند عسل. منم بچه ندیده دیگه هیچی. خدا برام رسونده بود

امروز رفتیم کلاس یکی از اساتید محترمی (البته خارج حیطه ی دانشگاهی) . خیلی شیرین و رسا حرفاشو بیان کرد. مطلب رو به خوبی بیان داشت. همینطور یکی از کارگردان های سرشناس هم مهمان  کلاس بود. آقای دری ، کارگردان کیف انگلیسی. اواسط جلسه رسیدیم که کارگردان داشت صحبت می کرد. کمی از فیلم هاش گفت و مطالبی که در اون بیان شده . اخیرا هم فیلم کلاه پهلوی از ایشون شبکه یک داره پخش می شه که بنده به علت افتخار امتحانات و دانشگاهم ندیدم!

خلاصه تا بعداظهری حدود 3 ، کلاس بودیم و بعد برگشتیم نهار منزل. آرامش رو با تمام وجود احساس کردم. تصمیم دارم ادامه بدم و  از کلاس های ایشون استفاده برم.

گاهی کمی فکر میکنم و کمی به دور و بر خودم نگاه میکنم گاهی جمع اضداد احساس درون آدمی باعث میشه که سردرگم بشی و واقعا ندونی که حست رو به کدوم سو جهت بدی. ندونی که واقعا درسته کارت؟....دقیقا بین دوراهی گیر کنی و ندونی چی درسته چی غلط....گاهی هم با حساب کتاب و تخمین میگی نکنه من فک میکنم درسته ولی در اصل از پایه غلط هست؟!!!

خلاصه من این روزا سعی می کنم از این احساس گیجی در بیام و موضعم رو شفاف کنم.گاهی هیچ وقت نمیشه به اما و اگرها حسابی باز کرد.

امروز سر کلاس نکته ای رو یاد گرفتم:

هر انسانی ظرفیت محدودی داره که توسط خوبی هایی که کسب میکنه اونو پر میکنه. گاهی اشباع میشی و از همه چی می بری. دیگه نمیتونی تحمل کنی....اون وقت ، زمان بسط قلبت رسیده زمان اینکه قلبتو شرح بدی به قول خدا :

                                                     رب اشرح لی صدری

اون وقت هست که میتونی ظرفیت خودتو افزایش بدی و بتونی بازم خوبی ها و زیبایی های بیشتری رو در وجود خودت برگیری. اشباع شدن شاید برای ما آدما ناراحت کننده باشه. اما خوبه و لازم چون به ما میفهمونه که آدم زمان بسط قلب و روحت رسیده. کمی خودتو آماده کن.

روز هشتاد و هفتم

سلامی به .......

فرناز دستم بهت برسه !!! آخ دستم بهت برسه.

واقعا که! من دستم به این استاد برسه.......وااااای......من خیلی عصبانی ام

اصلا نمیدونم چی بنویسم.

من واقعا باید بهتر از این امتحان میدادم.

ایییییییییییییییییی. ژنتیک آی ژنتیک....واقعا که!

من حالم خوش نیست به شدت خوددرگیری پیدا کرده ام.

امیدوارم دو تا دیگه رو خوب امتحان بدم وگرنه اسم خودمو عوض می کنم.

میزارم مشروطی!!!!

فرناز من چقدر از دست تو عصبانی هستم. دستم بهت برسه دختر

آخه چرا؟...چرا؟ هی من میگم حواستو جمع کن . هی تو سربه هوایی. 


الانم با دوستم میخوام برم بیرون. اصولا من امتحان بد بدم میرم تفریح!!والا ارزش نداره دنیا. ناراحت چی بشیم؟ اینکه نمرمون لب مرزه یا لب بوم؟ بگذرد این نیز بگذرد.

الان کمی عصبانیتم کمتر شده. اما انی انگشت حسرت به دهان گرفتن هم خودش حکایتی است بس شگفت

روز هشتاد و ششم

سلامی چو گرمای کاغذ تازه کپی گرفته شده!!!! واااای امان .....دیگه چشام چیزی نمی بینن. من چرا هیچ وقت نمیشینم از اول ترم عین بچه آدم درس بخونم؟

آخه خداییش شبای امتحان لذتش به همین بار اول خوندن کتاب و جزوه هست!

فردا ژنتیک دارم. بخش مندلیشو مین ترم گرفتن و فردا مولکولی . از روی سیری نشستم و جزوه رو نگاه میکنم. همینه دیگه حتما باید یا وقتم کم باشه یا که حجم مطالب زیاد تا من به خودم بیام و کمی بجنبم.

محاله کسی با کاغذ سر و کار داشته باشه و دستان عزیزش با جنس لطیف کاغذ زخم نشوند. این است تجربه ای محو که امروز دوباره بدست اومد!

امروز کمی برف اومد اونم توی هوای آفتابی!!! و نیمه ابری ، البته روی زمین ننشست. ولی دل ما رو که خیلی شاد کرد. این روزا چشمون به آسمونه تا بلکه بارانی بیاد و هم هوای ما رو تمیزتر کنه و هم دل ما رو دگرگون.

غروب شده منم کمی طبع شاعریم گل نموده:

غروب که می شود

میروم به آسمان

ابرها را کنار میزنم

و خورشید را در دستانم

 گرفته و میگویم با حسرت

عزیزکم کمی دیرتر غروب کن

دل من چند وقتی است

غمین  و تار شده

تو نیز با رفتنت مرا

تیره تر نساز

بعدا نوشت: این بلاگفا سر ناسازگاری با من داره ها!! زدم ثبت شدش دفعه دوم برای ویرایش سرعت نتم کم شد بعد...حالا اومدم میبینم زده ثبت در آینده!!!

مثلا چه آینده ای؟ دقیقا چند قرن دیگه؟


کمی تا قسمتی نیمه ابری

سلام شب زیبات بخیر و آرام. 

دیروز عصر چقدر هوا رو به بهبود بودا...امروز که اومدم بیرون اون ور خیابونو توی مه میدیدی!!! مه دود و آلودگی.

واقعا حق داره این ریه بیچاره خوب نشه....احتمالا آخر هفته برم دکتر! بالاخره.....من تا رو به موت نشم و کلا اورژانسی نشه دکتر برو که نیستم. آخه واقعا حوصله میخواد بری اینهمه وقت بزاری و بری و بیایی. آخرشم دکتره میگه چیزی نیست. یا که چیزی هم باشه دیگه بدتر ا بدتر باید بری هی عکس بگیری در انواع نیم رخ و تمام رخ ریه بیچاره نشون بدی!!

دیشبم شب زنده داری کردم تا حدودی ، وای که چقدر فیزیولوژی شیرین هست. حیف کاشکی بیشتر براش وقت میزاشتم و میخوندمش. 

دیشب به سختی گذشت و امروز فقط دعا دعا می کردم امتحانو بدیم تمو بشه. اصلا دیگه حوصله ی خوندنو نداشتم.  

عادت کردن....

عادت کردن مسئله ای هست که ما بهش خیلی وقته عادت کردیم....شاید از روزی که نفس کشیدنمون ،  عادتمون شد.

دوست دارم این روزا به خوبی و با سرعت هر چه تمام تر بگذرن. وااای که من چقدر دلم برای دویدن و نفس کشیدن تنگ شده.


بعدا نوشت! :

جل الخالق  ، من عادت ندارم خیلی برم و صفحه اصلی وبلاگمو سری بزنم امشب اومدم نظرات دوستان خوبمو دیدم ، کمی مشکوک بود همگب نظرات برای پست قبلی ارجاع داده شده بود!!!

رفتم دیدم به به!! گرچه پست جدیدم ارور نداده و پاک نشده و خوبه تا اینجا ولی توی وبلاگ!هم نمایش داده نمی شد!! چل الخالق ....از شگفتی ها و استعداد های دیگر بلاگفا آشکار سازی به عمل آمد.

کاغذ کاهی

به تازگی دوست دارم قلم به دست بگیرم و فقط بنویسم....آنقدر از نوشتن شوق دارم که همه ی روز را در ذهنم تایپ میکنم.

کاش سیاه قلمی بود و ورق کاهی.....اون وقت حداقل بعد گذری از این حرف...میشد اون کاغذ و اون نوشته ها رو لمس کرد و به زردی کاغذش افتخار.

اونوقت اون کاغذ رنگ و رورفته میشد سند گذشته ی تو......

گاهی دلم میخواد دفتری کاهی بخرم همه اش برگ های زرد پاییز باشد.

بروم با ذغال های چهارشنبه سوری خط خطی های دلم را نقش زنم.

نقش های به ظاهر بی مفهوم. ........گاهی کلمه ها هم برایت غریبه هستند.

روز هشتاد و چهارم

سلام فرنازم روزت بخیر

من هنوز در شرایط شکنجه آور امتحانات فشرده ام ، هستم. امروز دو تا عمومی رو دادم رفت! به سلامت!

اندیشه رو خوب دادم چون مفهومی بود ولی دفاع که حفظی بود همینجور جواب چند تا سوالشو از خودم نوشتم.

الان موندم من بیخواب که دیشبو نخوابیدم با این فیزیولوژی چه کنم؟!! 100 صفحه ی حیاتیشو یه نیگاه هم نکردم و این خودش هفته ها زمان میبره!

اگر به من بود دوره ی کارشناسی رو به چندین قرن افزایش میدادم.

لابد اگر عمر آدم هم دستم بود توی قسمت تنظیماتش میرفتم و میزدم 25 سال! اونوقت هیچ وقت عمرش به دکترا نمی رسید! دیگه هیچی. جهان نابود می شد!!

الان خیلی بهم شک نکنید. شب نخوابیدم دو تا امتحان دادم تا همین الانش مخم درگیر درس و علم و دانش! بود!!

من امشبم نمیخوابم خدایا رحمی. سرم بدجور درد می کنه.

فرناز من تا فردا اثری ازم باقی نمیمونه.

خدایا رحمتم کن. روحم شاد یادم گرامی

پ.ن : امروز علامت های تعجب پستم مثل آب رو آتیش عمل میکنه. خرده نگیرید.



روز هشتاد و سوم

سلام فرنازم شبت بخیر عزیزم.

وااای یه عالمه خوابم میاد. خسته و کوفته ام و یه عالمه نخونده دارم.

 این دوستان گرام هم همش شایعه پراکنی میکنند که فردا تعطیله هی حال منو دگرگون میکند!رفتم خبر دیدم تعطیل نیست. واقعا وقتی این خبر به این سادگی و واضح میتونه اینقدر راحت ازش شایعه ایجاد بشه وااای به حال وقتی که یه مطلب مبهم بیفته سر زبونا...ملت تا منهدم نکنند بیخیال نمیشن.

وااای یعنی شبو باید بیدار بمونم؟ اونم واسه اندیشه؟! صبح یه نگاهی انداختم دیدم ۶۹ صفحه بود یه خنده ای زدم و گفتم تا ظهر تمومش میکنم. الان هنوز درگیرم و صفحه30 . وااای دیوانه شدم انگار فلسفه هست. من شبای امتحان توی حفظیات  واقعا بی استعداد میشم. خدایا رحمی کن. اون یکی عمومی رو هم نخوندم. دفاع بودش....وااای همینجور عملیاتا رو باید تا صبح بخونم. ایشالا فردا به پیروزی خرمشهر میرسیم!!!

خدایا شکرت . من عاشق فعالیت شدید و فشرده ام. فقط یکم چاشنیش زیاد شده!

دارم بیهوش میشم خدا کنه تموم بشن.

شبت قشنگ فرنازم

روز هشتاد و دوم

همینه دیگه . وقتی که تعطیلی بخوره به آدم. تنبلی میاد سراعمون. الان بچه ها از دیشب که اصلا واسه خودشون خوشن. البته به جز چند تا خوابگاهی که بنده خدا ها حق دارن!

چه حس عجیبی هست که یه ترم فکر کنی اولین امتحانت سیستماتیک هست بعدش دو روز مونده به امتحان بفهمی اولین امتحانت افتاده روز آخر و  آخرین امتحانه ...نه واقعا؟!....آدم از فردای خودشم خبر نداره

دیروز که به بطالت کامل گذشت و من با تلاش تمام خودمو به در و دیوار میکوبوندم که این کتاب ورقی بخوره!! اما دریغ الانم صفحه۱۴۲ هستم ایشالا تا عید نوروز تمومش میکنم.

الان کتابخونه ام....چند نفری نت لازم بودن لپ تاپو دادم....واااای دیگه من چقدر آدرس عوض کنم آخه

عزیزم!! امروز الهام رو دیدم خیلی دلم براش تنگ شده بود. از تعطیلی ناراحت بود آخه دیگه دیرتر میره خونشون و از اونطرفم برای کنکور کمتر وقت داره.

زینب رفته کنکور آزمایشی بده امیدوارم موفق بشه. من که سال دیگه باید از این فعالیت ها انجام بدم.

یه جمله ای یادم اومده که مربوط میشه به زمان کنکورم یادش بخیر زده بودمش به دیوار مثلا تغییر و تحولی در من ایجاد بشه.

   خدا نتیجه ای را که با تلاش بدست می آید با دعا به انسان نمی دهد.

    عصرت دل انگیز فرنازم.

 

آخرین اخبار به روایت فرناز

میگن اخبار گفته شنبه تعطیل شده تهران...واسه خاطر آلودگی هوا .

والا !  حق داریم. من هنوز سرماخوردگیم خوب نشده هروقت میام بیرون فقط سرفه میزنم. ریه هام منفجر شدن دیگه....میگن توی هوای آلوده بیماری روند بهبودی کند تری رو سپری می کنه.

دیگه همه دوستام شادن....من نمیدونم....برخی دیگر از دوستان هم میگن نه دانشگاه تعطیل نیست و امتحانات برقراره....

وااااااای اگه تعطیل بشه. من میمیرم از خوشحالی

آقا من روحم داره پرواز می کنه. خدایا...معجزه....واو.....من الان دیگه ......یه روز وقت بیشتری دارم تا فیزیو رو بخونم خدایا شکرت.




پ .ن : اینم اخبارش از سایت irinn.ir/news

کارگروه ملی و کمیته هماهنگی مواقع اضطرار استان تهران  تصویب کرد، شنبه 16 دی 91 کلیه مدارس و ادارات استان تهران تعطیل است.

این کارگروه  در نشست  امروز خود با حضور محمدی زاده، معاون رئیس جمهور و رئیس سازمان حفاظت محیط زیست، مرتضی تمدن استاندار تهران، رئیس سازمان هواشناسی، نماینده وزارت بهداشت، نماینده  اورژانس و سایر اعضای کارگروه در محل سازمان محیط زیست تصویب کرد،  اجرای محدودیت طرح زوج و فرد از درب منازل از شنبه تا اطلاع ثانوی ادامه دارد.

همچنین ممنوعیت فروش طرح روزانه ترافیک از شنبه تا اطلاع ثانوی ادامه دارد .

همچنین تصویب شد، همه  نیروگاه‌ ها و کارخانه‌هایی که از سوخت مازوت استفاده می‌کنند، تا اطلاع  بعدی  باید از گاز استفاده کنند.

مصوبه دیگر این کارگروه اذعان دارد: کلیه تمرینات ورزشی و مسابقات ورزشی استان تهران از روز جمعه تا دوشنبه 18 دی لغو شده است.

 

در این  نشست  که  به علت  آلودگی هوا  در محل سازمان حفاظت محیط زیست تشکیل شده است، همچنین تصویب شد، کلیه مراکز آموزش عالی، دانشگاهها، وزارتخانه‌ها، نهادها و موسسات دولتی و عمومی و بانک ها در روز شنبه ۱۶ دی ۹۱ تعطیل است.

 

در این جلسه مصوب شد، همچنین بانک ها موظف هستند، نسبت به ایجاد شعب کشیک در روز شنبه اقدام کنند، کلیه مراکز درمانی، اورژانس و آتش نشانی فعال و دایر خواهند بود


آقا من همینجا با آتش نشانان و اورژانس محترم همدردی میکنم و هرگونه کمکی لازم بود بگن ما هستیم!!!

بانکی ها که موردی نداره پول در آوردنشون بیشتر میشه.

روز هشتاد و یکم

سلام...سلامی به گرمی درس خوندمون توی این روزا

دیشب شب عزیزی بود و بسی غمناک. اربعین به همه دوستداران حسین(علیه السلام) تسلیت.

امروز، روز عجیبی بود.بهتره بگم این هفته کلا عجیب بود. امیدوارم هفته دیگه به خوبی شروع بشه و با خوبی به پایان برسه. من که ۴ تا از امتحانای بسیار سختمو هفته دیگه دارم. همه اش هم فشرده. خدا رحمی کند بر این کمر روحی  و درسی.

الانم کتاب جلومه از اول هفته سرم تو کتاب فیزیو هست. ۱۳۳ ام. باید تا ۲۴۸ بخونم. میدونم اینجوری نمیرسم. احتمال داره شب بیداری نتیجه بده.

نت کلا قطعه الانم کتابخونه ام که تونستم بیام. همه ی سرچ و بیچارگی هام هم بماند که عقب افتاده.

من برم درس . خیلی استرس دارم امشب باید تا ۲۰۰ بخونم. الانم بخش قلب هستم بخش سخت و پرپیچ و خم این کتاب

 

  این شعر سروده ی شاعر و دوست نازنینم پریسا هست. درد دل خیلی از ماها

    چندی است که در موضع تشویشم من/دربند نه بیخیال تجریشم من

خوابم شده کابوس شب اول قبر/ وقتی که به امتحان می اندیشم من  

                                                                                          : پریسا . گ

شبت خوش عزیزم.

روز هشتادم

سلام عزیز دلم. فرنازم. میدونی ایندفعه یاد  چی افتادم؟ وقتی داشتم مینوشتم هشتاد....یاد دور دنیا در هشتاد روز افتادم.

عزیزم دیشب یه وبلاگی رفتم خیلی زیبا نوشته بود

به این نتیجه رسیدم که: عشق فقط متعلق به خداست. ما می توانیم یکدیگر را دوست داشته باشیم اما تنها کسی که لایق عشق ماست ، وجود است نه موجود. وجودی نورانی وجود تماما هستی بخش. کسی که بالاترین و برترین عشق را به ما دارد. کسی که خود نیز عاشق ماست.



زیر نویس :

با اجازه صاحب وب اونجا اون مطلب رو میارم :

  معنی دوست داشتن برتر از عشق است این است: انسانها لایق این نیستند که عاشق یکدیگر بشوند. بلکه ما آدمها می توانیم یکدیگر را دوست داشته باشیم، تنها موجودی که لایق عاشق شدن است خداست.

روز هفتاد و نهم

سلام فرنازم . خوبی؟ امشب یههو دلم برات پرکشید و خیلی دلتنگت دم. کلی هم گریه ام گرفت. ناراحتی نداره خب دیگه دلم برات هم کمی سوخت. فرناز بیچاره.

ین روزا همه درس میخونن ولی من همش به فکر نوشتنم. عجیبه نه؟

آخرش معلوم نیست نمره هام .....خدا به خیر کنه

امروز قراری نزاشتیم منم از صبح علی اطلوع که نشستم به درس خوندن اصلا درسی نخوندم که! همش حواس پرتی همش ....

الانم خیر سر مبارکم میخوام بشینم حدااقل یه 40 صفحه رو بخونم جبران امروز! حالا تا هر ساعتی شد. من از تنبیه کردن خودم لذت می برم. اینکه زجر بکشم. .....کاری ندارم جز زجر....کی بوده که ...هیچی

من خیلی خوبم حالم عالیه. خدا رو شکر خیلی خیلی حالم خوبه. 

شبت زیبا عزیزم. منم شبم پر از درس و کتاب.


کمی بیش از حد ....

نمیدونم چی میشه که یههو میخواد این حس بیاد و ..دلتنگی خیلی سخته...دقیقا مثل ...... هیچی. هر چی بگم ....

دلم چند روزی بود که خیلی شاد شده بود. اما یه جرقه کافیه که دل شادتو بسوزونه.

مثل سیمرغ ، دل منم ، هرچند روز یه بار خودشو آتیش می زنه.

اگر دقت کنی ...این روزا هر جا سرک بکشی یا دارن از زندگی قشنگشون میگن (که خیلی کم هستن) یا از اینکه فلانی چه ها با من کرد و رفت!

....تازگیا مکثم زیاد شده تازگیا پاک کردنم زیاد شده. نمیدونم حرفام بی معنی شده یا که سرم پر از حرف شده، بگذریم.

دوستی دارم که چند روز پیش دیدمش. دوست عزیزم عاشق شده ، گفت که یک سالی میشه اما قضیه این هست که اصلا به روی اون شخص نیاورده و فقط داره بهش فکر میکنه. من خیلی برام سوال شده بود بهش گفتم یعنی چی؟ یعنی چی که میگی عاشق شدم؟

واقعا تعریف ما از عشق چیه؟

چرا وقتی یه نفر عاشق میشه طرف مقابل یا متوجه نیست یا واکنشی متفاوت داره....چرا این روزا همه چی بوی جدایی گرفته ....حتی دیگه روی پرده ی سینما رو هم ببینی جز فیلم هایی که فاصله بین قلب ها رو نشون میده و تشویش از خیانت.....حرف دیگه ای نداره.

چرا این روزا ما یاد گرفتیم به خودمون زخم بزنیم؟

چرا این همه عاشق تک افتاده اند بین آدمهای طرف مقابلی ، که عاشق نیستن؟

گاهی به این فکر میکنم چه آسون میشه کسی را دوست داشت و چه آسون میشه با غرور و حرف نزدن این دوست داشتن رو به تنفر تبدیل کرد. شکر خدا که نزاشتم این تنفر برایم  رخ بده. فقط زخم و دلتنگی و دلشکستگی ..منم خوب  نیستم، امیدوارم دل کسی رو نرنجونده باشم. بر خلاف تمام کسانی که تنها شدن و ناراحت همش میگن : آره فلانی بد کرد من خوب بودم اون بد کرد اما من مطمئنم که خوب کامل نیستم منم بدی کردم مطمئنا و امیدوارم که هر کسی که بهش بدی کردم منو ببخشه..


ادامه نوشته

در خطر

وااای یعنی میتونم؟

صبح با دوستم قرار درسی گذاشتیم. ما که برامون پاداش و جایزه افاقه نداره، حسابی پوست کلفت شدیم واسه همین  برای خودمون جریمه گذاشتیم.

من اگه تا 12 شب نتونم تا صفحه130 فیزو رو بخونم ،به پیشنهاد دوستم، لپ تاپ مظلومم ضبط می شه تا آخر هفته .... و از نت خبری نیست.

دوستم ، زینب جان هم اگه درسشو تا 40 صفحه پیش نبره باید با چنگال یا کارد میوه خوری، غذا بخوره(ایده خودمه خیلی هدفمنده!!)

وااای من باید برسونم الان 99 ام تا 130 وااااای.

من باید برسونم. اونم تازه با تمرکز!!!

و اینجاست که عجایب خلقت  بشر به صورت معجزه آسایی آشکار میشه!!

پ.ن: نت ارور میده و همه نوشته ها پریدن....ولی من زرنگتر از این حرفا شدم رفتم ورد paste  انجام دادم علاوه بر اون به کمک Ctrl +C  با copy دخیره موقت دارمش. هه نت و بلاگفا .....ههه (خودسانسوری)

روز هفتاد و هشتم در فرجه

باید کمی مراقب بود.....البته بیشتر از کمی....خیلی خیلی باید مراقب بود.

مخصوصا وقتی که سر درس هستی و تمرکز اولین اساسی ترین اصل برات میشه. این افکار که از جنس کلمه و صدا و جمله و...هستن همشون یههو سرازیر میشن توی ذهنت. نمیدونم چه مکانیزمی داره این آکسون و دندریت های مغزم. تمرکز آرزوی نابی شده برام

به نتیجه ای جالب رسیدم

هنر این نیست که اراده کنی

هنر این هست که تا آخرش پای ارادت بمونی.

من باید مبارزه کنم و تا آخرش بایستم. نباید...نباید ، تسلیم شد.

روزت صاف ، آرام و آفتابی عزیز دلم

روز هفتاد و هفتم

سلام فرنازم.عزیزم وقتی روز رو نوشتم یاد "فافا" برنامه ی نیم رخ افتادم که میگفت هپت هپت هپتاد و هپت

یادش بخیر ....خیلی بچه بودیم و علایق کودکیمون به برنامه ی کودک و نوجوان تلویزیون خلاصه می شد.

امروز برای پروژه ام رفتم دانشکده و یه عالمه مقاله و مطلب گرفتم که باید حداکثر تا آخر امتحانات بخونم. ثالم شده شبیه کسی که سرش درد نمی کنه و دستمال می بنده. خودم کم درس و بدبختی داشتم اینا هم بهش اضافه شده.

عصر رفتیم همایش. عالی بود. خیلی خوب برگزارش کردند و برنامه ریزی خوبی داشت.کارگردان و صدابردار به نسبت معروفی هم مدرس بودند. من که خیلی موارد رو یاد گرفتم چه در عکس برداری و چه در فیلم سازی. باورم نمیشد ولی میگفتن که الانه خیلی از فیلماشونو با همین گوشی های تلفن میگیرن. راحت تر و سبک تره و قابلیت حرکتشم بهتره. مثلا گفت یکی هست برای عکس برداری از مناطق هوایی گوشی را می بنده به هلی کوپترای کنترلی و میفرسته هوا تا فیلم بگیره . یا خودش الان یه فیلمی با کمک گوشی داره از یه پیرمرد ۹۰ ساله می گیره طوری که اون متوجه نشه و داستان زندگیشو روایت میکنه. به نظرم اون پیرمرد شخص مهمی هست یه تیکه هایی رو نشونمون داد. و از چند نفرم فیلم گرفت و بهمون طریقه ی فیلم گرفتن و چگونگی پرداختن به موضوع را توضیح داد.

راستی شیرازی ها! فردا میاد دانشگاه شما . برید خیلی خوبه . از دستتون نره.

آخرشم قرعه کشی بود برای سامسونگ و ۳ تا سامسونگ  هدیه دادند. خوشا به حالشان.  من پررو خودم گلکسی دارم بازم دوست داشتم برنده شم. بنده خدا اونایی که قرعه کشی بردند گوشی های نوکیا( قدیمی هاش هستن ،اونا رو داشتند. ) منم گفتم خدا جای حق نشسته ما رو بس است این گوشی.

الانم شب اومدم اولش یه ساعت پشت در گر کردم و بعدشم جنازمو رسوندم به اتاق. دیشب دکتر به خاطر سرفه هام گفت برم متخصص . منم عمرا برم!تموم نمیشن. خدا نکنه آسم بگیرم. پارسالم حاد شده بود نزدیک بود تبدیل به آسم بشه.

برم سراغ درسا. نت خیلی قطع و وصلی داره. الانم به صورت معجزه آسا اومدم نت!

شبت بخیر عزیز دلم. برات بهترین روز ها و لحظات رو دعا می کنم.

ادامه روز هفتاد و ششم

سلام. من به شدت کلافه شدم. الان نیم ساعت بود داشتم مینوشتم. امابه خاطر یه اشتباه ظریف همه چی پاک شد!من الان اگه بلاگفا دستم بود هکش میکردم تا باشه درست به کاربرانش سرویس بده.

هیچی داشتم از اتفاقات امروز میگفتم

امروز قصد خیری کردیم و از وسایل نقلیه عمومی استفاده کردیم!

توی ماشین یه دختر خانمی کنارم نشسته بود که مثل سنجاب آدامس میجوید! اونقدر خنده ام گرفته بود که رومو چرخوندم سمت پنجره . هر از گاهی ناخودآگاه که برمیگشتم کنارمو ببینم تا صورتشو میدیدم که با شدت تمام داره میجوه دوباره خندم میگرفت و با لبخندی محو سرمو میچرخوندم سمت بیرون ، اونقدر این جریان ادامه داشت و من خندم گرفت که گفتم به عقلم شک کردن! بیچاره عضلات صورتش دلم برای فک و دندوناش میسوزه!

امروز رفتم برای تایید استاد....نمیدونم شاید مشغله های فکری و کاری خیلی زیاد شدن که شمارش ما آدما هم درگیر خودشون کردن. اومد برام تایید بزنه توی سیستم شمرد شمرد بعد گفت این که ۲۳ واحده!

گفتم وا! مگه میشه دکتر؟ برم درستش کنم برگردم. بعدش که رفتم دیدم جناب، ۱۹ واحد رو ۲۳ شمرده! لابد قرآن ۰ واحد رو ۲ واحد حساب کرده. رفتم و گفتم . ایشون  هم بعد تاملاتی عجیب و غریب یه کلیک کرد و گفت اینم به افتخار شما! خندم گرفت نمیدونستم تایید واحد هم نیاز به افتخار داره!

با جریاناتی که دیشب پیش اومد بعید نیست استاد مربوطه هم آدرس وبلاگمو داشته باشه و بیاد اینجا اونوقته که من باید اسممو عوض کنم!

این حرفای قشنگ قشنگ و انرژیک تقدیمت عزیزم. امیدوارم همیشه خوشی های زندگیت پررنگ تر از غمهایت باشند.

آرزو میکنم ستاره ی شبت توی آسمون ابری پیدا باشه ، ماه که همیشه پیداست.

                        

اینا رو رمز نزاشتم چون فقط مونده استادم و اون دختر خانم بیان اینجا و بخونن و من آرامش فکریمو از دست بدم!

روز هفتاد و ششم

سلام.
ادامه نوشته

روز هفتاد و پنجم

سلام فرناز....


دقيقا ...كاش كمي ميشد بر خلاف جريان پيش رفت مگر ماهي خلاف جريان آب نرفت بالا دست؟....كاش كمي ماهي ميشدم و توي جريان تندي كه مدام بهم تنه مي زدند كمي مخالف مي رفتم. اما ميداني كه ريسك كردن كار دل است و عقل مخالف.

گاهي ميشود اگر بخواهي . اما مشكل اينست كه پايانش دست تو نيست. اينكه جهت بدي با تو هست اما اين كه قايق چجوري پيش برود با تو نيست. آخ خدايا كاش دستم را ميگرفتي . آخر ميداني كه قدم كوتاه هست و نميبينم. ميان اين همه مه , گم شده ام.

خدايا ميدونم كارم درست بوده. خدايا , عزيزترينم . كاري كن تا بفهمم درست بوده. خدايا خودت دستمو بگير و از تنهايي در بيار. الهي آمين

ادامه نوشته