سلام فرنازی....روز قشنگت بخیر....اینجا که قرار بود بارون و برف  بیاد نیومد...همچنان در غبار و تاریکی آلوده به سر می بریم. به من باشه میرم یه روستای خیلی زیبا و سرسبز توی یه دره ی رویایی‌(دقیقا یاد بچه های آلپ افتادی نه؟) آخ ...فکرشو کن....صبح که بیدار میشی چون الان همزمانی داره با هوای سرد بوی گلای نرگسی که از دیروز چیده بودی و توی گلدون بود هشیارت میکرد بعد میرفتی و کنار پنجره می نشستی و به طلوع زیبای خورشید که آسمونو نارنجی کرده ، نگاه می کردی.

بعدشم چون فاصلت با محل کار یا تحصیل زیاده میرفتی حیاط پشتی و سوار هلیکوپتر شخصیت میشدی و میرفتی سر کار!!!(چه جسارتا!!)

شبشم بر میگشتی و کنار شومینه کتاب میخوندی و رادیو گوش میدادی....واو...چه رویایی

بگذریم از این رویاها..الان با یه کتاب ناشناس به نام بیوفیزیک رو به رو هستم عزیزم.

این ترم برش داشته بود البته تا جایی یادم میاد!!! از تدریس بسیار جذاب استاد جغله مون که یه دختر تازه دکترا گرفته است و صداش که چون جغجغه ای مخوف از ته دره میاد!!! ما دانشجویان محترم کلاس عطای درس رو به لقاش بخشیدیم انداختیم شب امتحان تا کمتر دچار آزار روحی روانی بشیم!

الانم این کتاب جلد مشکی بسیار زیبا کنار بنده غریبی میکنه. باید کمی برگه هاشو ورق بزنم مبادا فرداش بگن این کتاب نو مونده تو چجوری اینو خوندی؟!

خب من مانده ام و این کتاب در پشت پنجره ای خاک گرفته در شهری پر از دود و غبار...که مردمش دارن خفه می شن و  بسی درختانش بیشتر.

عزیز دلم ، عصر دل انگیزت به دور از هر گونه غبار و خستگی.