روز 91ام
بعدشم چون فاصلت با محل کار یا تحصیل زیاده میرفتی حیاط پشتی و سوار هلیکوپتر شخصیت میشدی و میرفتی سر کار!!!
(چه جسارتا!!)
شبشم بر میگشتی و کنار شومینه کتاب میخوندی و رادیو گوش میدادی....واو...چه رویایی![]()
بگذریم از این رویاها..الان با یه کتاب ناشناس به نام بیوفیزیک رو به رو هستم عزیزم. ![]()
این ترم برش داشته بود البته تا جایی یادم میاد!!!
از تدریس بسیار جذاب استاد جغله مون که یه دختر تازه دکترا گرفته است و صداش که چون جغجغه ای مخوف از ته دره میاد!!! ما دانشجویان محترم کلاس عطای درس رو به لقاش بخشیدیم انداختیم شب امتحان تا کمتر دچار آزار روحی روانی بشیم!![]()
الانم این کتاب جلد مشکی بسیار زیبا کنار بنده غریبی میکنه. باید کمی برگه هاشو ورق بزنم مبادا فرداش بگن این کتاب نو مونده تو چجوری اینو خوندی؟!![]()
خب من مانده ام و این کتاب در پشت پنجره ای خاک گرفته در شهری پر از دود و غبار...که مردمش دارن خفه می شن و بسی درختانش بیشتر.
عزیز دلم ، عصر دل انگیزت به دور از هر گونه غبار و خستگی.![]()
