روز سی ونهم

سلام.خوبی نازنینم؟ حالت چطوره؟
 وااای امروز از زندگیم لذت بردم. کلاس ۸ صبح رو نرفتم خسته و کوفته بودم واقعا گرفتم خوابیدم. بعدش فهمیدم که تشکیل نشده.اخ جان خیلی چسبید. مخصوصا امتحانشو یکشنبه هم داشتیم احتمالش بود که امروز مهم نباشه.
خداحافظی همیشه سخته. من آدمی  هستم که خیلی به لحظه آخر فکر نمی کنم. واسه همین سخت نیست.ولی امان از روزی که یه نفر بخواد اینو کش بده. آخ دیوانه می کنه آدمو. مثلا یه بار مادرم داشت میرفت مسافرت یکم که طول داد خداحافظی رو ..منم بعدش که مادرم رفت زدم زیر گریه و هق هق آخ اون روز مردم. از دست این بشر با خداحافظیشون
حالا هم همین شده حالم ؛ یه دوستی هست که دیگه فاصله دوستیش زیاد شده باهام. هی من دارم فراموشش میکنم و خداحافظی میکنم. هی بعد یه مدت که  گذاشتمش کنار میاد و دوباره احوالمو می پرسه . یعنی به این شکنجه گر حرفه ای می گن.
حالا تصمیم خودمو گرفتم الان که دوست به ظاهر محترممون گفت دوباره حالو احوال میگیره مبادا من فک کنم خداحافظی چیزی رخ داده....در نتیجه من بار دیگه بهش میگم دوست گرامی. مهربان ....ما رو به خیر تو رو به سلامت(یا شما رو به خیر ما رو به سلامت؟؟ کدوم یکی درست بود؟ الان یادم نمیاد آخه!!فکر کنم دومی درست باشه!) اینم از روزگار ما ....آدمای خوب همیشه به هم برخورد نمی کنند بلکه اصلا نمیشه صفت خوبی را مطلق دانست. خوبی نسبی هست . توی برخورد آدم ها با هم یکی بالاخره بهتر و بامعرفت تر و خوب تر هست به نسبت دیگری. اینجاست که کفه های خوبی وزن پیدا می کننند. اینجاست که دل بعضی ها میشکنه و عمق ناراحتی مشخص میشه.

عزیزم الهی همیشه شاد و خوب باشی .  هیچ گاه کفه های خوبیت را وزن نکن.سعی کن که به جای سنگین تر کردن کفه ی خوبیت کمی خوبی به دیگران ببخشایی.شاید کسی تنهاست و معنای را نداند.

                    شبت زیبا و رویایی عزیز جانم.
ادامه نوشته

روز سی و هشتم

سلام . شب پرستارت بخیر خانمی.(پرستار نه پر ستاره مجید دلبندم.ـــ پرستاره ات)

امروز خیلی خوب بود. دو تا کلاس داشتم و رفتم خیلی خوبن با اینکه عمومی هست ولی واقعا لذت می بری. کلاس اندیشه ۱ که واقعا  استاد معرکه ای داره. امروز که اصلا گذر زمان رو متوجه نشدم وقتی که بچه ها گفتن خسته نباشید تازه فهمیدم ساعت از ۱۱ونیم گذشته. تو این کلاس در مورد روح و خدا صحبت میشه. حالا جالب اینجاست که کلاس بعدیش فیزیو دارم که استادمون هم اهل دل هستند و روحیه ای بسیار لطیف. هر چه ساعت قبل کلاس عمومی میگه بچه ها همه چی به روحمون بستگی داره و روح منشا اصلی هست تو کلاس فیزیو استاد میگه که تمام منشا وعلایمی که در انسان به عنوان مثال بیماری حتی بیماری های روحی و روانی همگی منشا جسمانی داره و از لحاظ مادی در بدن تغیییراتی رخ داده. یعنی مثلا یه نو عنصر در بدن کمتر شده یا دچار اختلال در اندامی از بدن شده. دیگه همین من و یکی از همرشته ای هام با هم این دو تا کلاسو داریم. جفتمون آخرای  کلاس فیزیو یه نگاه انداختیم به هم و زدیم زیر خنده که آره...خدا به ما رحم کنه با این دو تا کلاس که امتحاناتش هم نزدیک هم هست!!! (البته واضح و مبرهن است که اصلا این دو مبحث ربطی به هم ندارند و این ها تنها گپی کوتاه از زبان دانشجویی بود.)
 

امروز روز پرتلاشی بود همیشه خدا من روزهایی که سختی بیشتری داره و کار وفعالیت زیادی می طلبه لذت بخش ترین روزهای من میشه. تازه فک کن بعدش هم میگم بزار برسم خونه میشینم درسامو هم میخونم. استراحت چیه؟!!!
امشب هم از اون شباست از خستگی در حال بیهوشی بودم با بچه ها رفتیم بیرون الانم که رسیدم خونه میخوام بشینم به قول دکتر فیزیو "خیلی درس بخونم. چقدر؟ خیلی"
دیشب به این نتیجه رسیدم زندگی ما آدما یک فیلم یک داستان یک کتاب ....هر چی تصور کنی....یک لبخند عاشقانه است. زندگی یعنی محبت
چشام تار شدن دیگه شب بخیر

شب سی و هفتم

شبت بخیر عزیزم. خوبی؟

امشب کمی بین دوستانم بحث شده. خدا به خیر کنه. کمی بینشون شکراب شده. بحثش طولانی هست.فقط اینش مهمه که کمی سو تفاهم و توقعات دوستان از همدیگه مسوله ای بسیار پیچیده و غیرانکار است. حالا منم بیکار نه سرپیاز نه ته پیاز خودمو میندازم وسط معرکه که آره نه تو اینجور فکر نکن و ...آخرش به این نتیجه رسیدم که آهای آدم عاقل بابا این الان عصبانی هست حالش خوب نیست چی این وسط می پری درس اخلاق می دی آخه؟ هان؟..برو برو پی کارت ....
حالا کمی اوضاع بهتر هست  بالاخره این کدورت ها نمک دوستی هست.

میدونی امشب خیلی دلم برای بچگیم تنگ شد.امروز به همراه بچه ها رفتیم یکی از مراسم امام حسین. دلم واسه یچگیام پر زد 
اونوقتا معصومیتش به کنار ..یادته چقدر دلمون صاف بودش چقدر راحت بودیم. الان که حس میکنم یه گرد و غباری بس غلیظ روی دلمه. هرلحظه میخوام یه دستمال بردام و بیفتم به جون دلم بلکه پاک شه. اما به این آسونی ها نیست . آداب داره. مثل اتاق و خونه ی آدم میمونه هر وقت بخوای میتونی خیلی راحت بریزی همه چی رو پخش و پلا کنی و نامرتب بشه همه جا. اما امان از جمع کردن و نظافت چقدر جون آدمو میگیره. نفست بند میاد تا تمیز بشه.طبق اون قانون معروف که میگه جهان به سمت بی نظمی پیش میره.
امشب به این نتیجه رسیدم که چقدر زندگی کردن ساده و قشنگ هست مثل یه لبخند لطیف. فقط فرقش برای ما اینه که داریم اونو از پشت شیشه ی گرد و غبارگرفته میبینیم. این شیشه شکستنی نیست. باید فوتش کرد با یه فوت میشه اون ورشو دید. گاهی این غبار با یه فوت میره و گاهی با چندین بار شستن و شستن.
مراقب دل قشنگت باش. دل شکستنی هست. ظریف است. مراقبش باش.

ادامه نوشته

صبح روز سی و هفتم

سلام سلام . به به امروز روز آفتابی و دل انگیزی است بس لذت بخش و آرام. امروز که راحت گرفتم خوابیدم و فقط خودمو رسوندم به امتحان! دیشب تا ۲ بیدار موندم و درس خوندم ولی چه درسی؟!! همش داشتم فکر می کردم به همه اتفاقات این چند روزه. به همه ی افکار خودم و بقیه داشتم فکر می کردم.
هعی بالاخره ۲ بامداد خوابم گرفت رفتم لالا تا ۷ ونیم صبح!!! آخر آرامش و اعتماد به نفسم!
امتحان که دیگه قیدشو زده بودم گفتم ای بابا دفعه اول که نیست جالا کی این استاد میاد نمره میان ترم رو تاثیر بده آخه؟..والا....نیم ساعت بعد استاد اومد و امتحانو گرفت و گفت که ۱۰ نمره هست حالا پایان نمره مون میشه ۱۰ از ۲۰؟....واو یعنی تا حالا ندیده بودم اینقد شانسم معکوس جواب بده....
برخلاف نخوندنم امتحانو خوب دادم شکر خدا....خدا جونم  بی نهایت شکرت.
میدونیی دارم به چی فکر می کنم؟ دارم به این فکر می کنم ما آدما افکارمون و احساساتمون نسبت به هم چه قدر پیچیده  هست. اینکه واقعا یه نفر تا چه حد میتونه ابراز دلتنگی کنه و تا چه حد می تونه ظاهری و تا چه حد صادقانه باشه؟! ..این نه به ما بلکه به همون فرد مورد نظر  بستگی داره. همون فردی که وقتی میبینیش چه جور رفتار کنه. تا تو دلت براش تنگ بشه.
دیدین بعضیا رو تا میبینی میزنن زیر ناله و زار زار عوضش بعضی ها همیشه لبخند رو لبانشونه و با محبت بهتون می نگرند. من دسته دوم هستم و عاشق این دسته دومم. هرچند باطن خیلی مهم هست اما بدون که ظاهر ما آدما که حتی طرز صحبتمون هم شاملش میشه خیلی روی ارتباطاتمون اثر می گذاره حتی روی نگرش خودمون و دیگران نسبت به خودمون.

عزیزم همیشه شیک باش و شادمان. غصه ارزش دارد نباید برای هر زمانی خرجش کرد. لبخند بزن و دنیا رو بغل کن. نفس بکش و بخند تا همیشه رویایی زندگی کنی.

روز سی و ششم

سلام و سلام
امروز خیلی دیر بیدار شدم و برخلاف قولی که به خودم داده بودم درسنخوندم و رفتم۱۰ـ۱۲ کلاس بعدشم رفتم کتابخونه که واسه امتحان یه کم بخونم اونم همش پای نت بودم.یعنی به تمام معنا برای درس بی غیرت شدما!...خیلی!! چقدر؟ خیلی!!!...نمیدونم چرا !  انگیزه دارما ولی حس و حالشو ندارم!!من عاشق اینم که مساله ژنتیک حل کنم.عاشق اینم که همه چی رو فول آب باشم.ولی وقتی پای عمل میرسه نمیدونم کدوم جنبه از اراده ام می لنگه؟!!!
هعی بگذریم. فقط خدایا کمک کن امشب بتونم ۷۰ درصدشو بخونم....همیشه همینطوری بودم شب امتحان خودمو میرسونم. باور کنینا اگه از همون اولش تلاش کنم دست کم نمره ام بهتر از اینی که هست میشه. دیگه چکار کنم؟شیطون گولم میزنه (البته وقتم هم کم هست تمام تایم پر هست.)خدایا قول میدم که دیگه درسمو سروقت بخونم عزیزم باشه؟ کمکم کن.

خارج از برنامه

سلام و شب آدینت بخیر عزیز دلم.نمیدونم این حکمت خداست یا تقدیری هست که من باعثش شدم!

من امروز خیلی دلتنگ شدم دم غروب زدم زیر گریه و نمیدونی چقد حالم بد شد. وااای سر نماز بعدش بهتر شدم. یعنی این که برای محبوبم نماز خوندم حالمو بهتر کرد. دیگه شب هم اومدم و شام رو با دوستانم خوردم  و بعدشم اومدم نت تا کمی استراحت کنم و بعدش برم سر درس و امتحانم ....
همه چی داشت عین یه زندگی عادی پیش میرفت.
ادامه نوشته

روز سی و پنجم

سلام به روی ماهت...به چشمون سیاهت

هوا ابری هست گاهی آفتاب دزدکی یه سرکی میکشه. خوب است و خیر است.
یکشنبه امتحان دارم عین دیوانه ها از صبح توی نت میچرخم هیچی نخوندم. خاااااک بر سر من نشه.

خدایا هم تو رو دوست دارم هم بنده های خوبتو. مراقب هممون باش.

          

روز سی و چهارم تا آخرش بخونید

سلام. وااااای امروز نصف عمر مفیدم رو توی راه بودم. در حال رفت و در حال برگشت. خدا نصیب گرگ بیابون هم نکنه. عجب.تازه بری بعدش کلاست هم اونی نباشه که انتظار داشتی. قضیه از این قراره رفتم کلاسای نانو. خیلی خوبه خعلی....یه بار دیگه چقدر خوبه؟ خعلی....خلاصه رفتم در مجموع سه جلسه هست . امروز جلسه دومش بوده منم ۲ ساعت رفت ۲ ساعت برگشت و ۵ ساعت کلاس بودم. اما امروز یکم دلم رو زد. امروز کمی فیزیکی بود و استادش خیلی خشک درس میداد و انگار کل ۸ سال تحصیلیش را میخواست به خورد ما بده. اونم جویده جویده بگذریم
نمیدونم چرا دلم میخواد نابغه شم و یه کشف و یه مقاله بدم عااااالی ولی یه جای دلم میگه نه....کشک به همین خیال باش. کاش کمی اعتماد به نفسم زیاد بود اونوقت من میدونستم و حس بد و ناامیدی.
برام دعا کنید دوستان. توی اسن شبای عزیز برام دعا کنید. قرناز عزیزم تو هم میدونم که من گذشتت هستم ولی برای فرناز آیندت دعا کن خانمی. برای عزیزانتون دعا کنید بچه ها . برای همه دعا کنید. باور کنید شیرینی دعا مثل عبادت لذت بخش هست. من به این مصداق رسیدم.

یه
نکته جالب:
یه مدت یه نفر باهام تماس میگرفت بنده خدا ! اسمم رو هم درست گفته بود منم هرچی فکر میکردم نمیدونستم این بنده خدا کی هست! میگفت همکلاسیم هست. من که روحم خبر نداشت!!!
خلاصه دیشب طی مکاشفاتی فهمیدم اشتباه گرفته. خودش که دیشب فهمید و بعدش پیامک زد که آره "تو (یعنی من!) یه دوست داری ِ معماری آزاد که شماره ی تو رو(من رو میگه ها) اشتباهی به جای یه نفر دیگه( که هم اسم من بوده ) میخواستم بهم داده." بنده خدا!!دیگه بالاخره موفق باشید و شب خوش و شمارتون پاک میشه گفت و تموم.
منو بگو جوگیر شده بودم داستان رو گانگستری کرده بودم. شکر خدا به خیر گذشت. تا باشه از این مزاحم ها باشه. ما که سالی ماهی یه نفر ازمون خبر میگیره. والا گوشیم هفته ای بگذره تا چی یه پیامک خوبی چطوری به خودش ببینه. همش این همکلاسیا هستن که از آدم سوال میپرسن فلان درس فلان کلاس....
نمیدونم کسی تونسته تا اینجای نوشته رو مقاومت کنه و بخونه یا نه ولی بهش میگم خسته نباشی خدا قوت . خیلی خوشحالم کردی حالا زحمتی نیست نظر هم بزار. آفرین

روز سی و سوم

سلام از چند روز پیش آسمون حسابی داره تلافی میکنه و ابرها رو میچلونه تا بلکه کمی پاییز رنگ و روی سرما به خودش بگیره. امروز رفتم و با صلابت هرچه تمام تر یه سیلی زدم تو گوش امحتان اونم کم نیاورد یه سیلی به من زد. به عبارتی یعنی نصف سوالا رو تونستم جواب بدم و نصف دیگه اش چون پتکی بر سر مبارکم بود و اصلا جواباشون یادم نیومد. با اینکه خیلی تلاش کردم ولی خب درس حفظی و پر از نام و رده بندی اصلا نمیشه توی دو روز در مغز مبارک جاداد.
الانم ۱۲ کلاس دارم مثل جت اومدم بالا الان اتاقم که نهار بخورم و بعدش برم پایین کلاس تا ساعت۱۵. خدایا تحصیل و کسب علم را نصیب همه بفرما و البته این لطف را که حافظه ای قوی هم عطا بفرما. آمین!
خیلی وقت بود اینجوری ننوشته بودم. دیشب خیلی دلم گرفت یههو! خیلی گریه کردم اونم سر بر بالین!دلم واسه خودم سوخت نمیدونم چه حکمتی هست صبح که بیدار میشم دلم به حال خودم میسوزه و از کارا و ناراحتی های دیشبم خندم میگیره. اولش که چشامو باز میکنم یاد حال دیشبم میفتم و خندم میگیره و میگم ای بابا!!! چقد این کارهای بچگونه!!اما ادمیزاد باید در موقعیت باشه تا درک کنه.
روزت بخیر تا شب. 

امتحان

وااااااااای کمک امتحان دارم فرداااااااااااااااااااا.........
خدایا رحم کن. الان نصفشو خوندم یعنی یادم میمونه؟.....آره میمونه.

روز سی و دوم

سلام شب خوش. عزیزم دیگه احساس آرامش میکنم. این طوفانی بود که اومد و رفت. تا به من گوشزد کنه که هیچ وقت نزار از یه سوراخ دوبار گزیده بشی. وقتی تو یه بار توی نت اعتماد کردی و نتیجه اش رو دیدی دیگه مثل احمق ها رفتار نکن خب دختر خووووب.....باز خدا رو شکر که خانواده همراهم و مراقبم بودن. خیلی دوسشون دارم مخصوصا مادرم. اما دیگه خدا رو شکر به خیر گذشت.
میدونی از چی دلم گرفته فرناز؟.....این که بشینی و تنهای تنها بخوای روزای خوش و غمگینت رو بسازی. البته دوستان و خانواده هستن ولی اینکه یه نفر باشه تا روحتون با همدیگه باشه خیلی فرق داره. اصن هیچی من خیلی بیخودی جوگیر میشم. گاهی اوقات میگم تنهایی خیلی بهتر هست. چی بخوای خودتو بندازی توی زحمت که دیگه هم راه برگشتی نداره. والا.بگذریم خدا رو شاکرم که همراه خوب من هست و بنده های نازنینشو پیشم قرار داده. خدایا یه عالمه نه ....کم هست خدایا به اندازه ی مهربونیهات دوست دارم. به اندازه ی عشق خودت به ما بنده هات دوست دارم. عزیزترینم نازنینم دوستت دارم. هیچ وقت دستمو ول نکن . خیلی خیلی افتخار میکنم به عشق تو  که بالاترین و زیباترین عشق است.
دوستان دعا کنید من ۴ شنبه و یک شنبه میان ترم دارم بدجووووور......خیلی سرم این ترم شلوغ شده.
شبت قشنگ عزیزم . شب دوستان هم قشنگ و پرستاره.

روز سی و یکم

سلام. امروز بی هیچ انگیزه ای رفتم کلاس. و بی هیچ انگیزه ای برای حل تمرین رفتم پای تخته و بدون هیچ قصدی استرس گرفتم و گند زدم رفت!!!!
جالبه که وسط این همه بکش بکش و تلاش برای حل مسئله یکی دیگه رو استاد گفت بیاد برای رسیدن به جواب آخر و من به استاد میگم استاد اگه اون حل کنه من مساله رو از دست میدم؟....کل کلاس رفت هوا.....عین مسابقه جوگیر شده بودما.....بگذریم که بعدش چقدر استاد اومد از دلم درآورد و قربونم رفت.
امروز تولد دوستمه. قراره که سوپرایزش کنیم. خودش خبر نداره. به روش که آوردیم تولدشه و قراره من ببرمش واسه خرید شیرینی بیرون تا بچه ها وسیله ها رو مرتب کنند. اینجای قضیه و مهمون های امشب رو خبر نداره.
امروز که خوش گذشته خدا رو شکر. ببینیم بقیه اش چی میشه ایشالله خوب پیش بره.

روز سی و یکم

از یک سمت او خنجر خود را برداشت....و من احساسم را.....با تمام وجود ضربه زد.....قلبم دردی کشید و من آهی برآوردم.....رفت بی یک خداحافظی...آخر چه توقعی؟!!!او خود نگهدارم بود؟....خودم خودایم را طلبیدم....بهر شفا گریه ای برآوردم و زخمم با اشکانم شسته شد......روحم آرامش یافت .....قلبم هنوز درد میکشید.......روحم هنوز زخم داشت........با دعا آن را پاک کردم......قلبم هنوز درد میکرد.....دیگر قلبم درد خود را تکرار میکرد........روحم با خود کلنجار میرفت......عاشقانه از زمین جدا شدم .....عاشقانه پرواز کردم به سمت عزیزترینم.....عاشقانه دوست داشتن را تجربه کردم......نور مرا در بر گرفت و من در ان لحظه مفهوم دوست داشتن را فهمیدم.
عمر کوتاهم نه چون گلی بود نه چون نسیم....چون برق نگاهی بود در این وانفسا که دوست داشتن را گم کرده بود.

ارزش خداحافظی نداشتم؟

کاش میفهمید که ارزش داشت خداحافظی....
کاش میفهمید صداقت داشتن را.....
دروغ گفت و خندید....
...پوزخندی زد و رفت...
او هیچ وقت فکر نکرد
مادرش به فکر اوست
یا که پدرش دوستش دارد
چرا ....چرا؟

روز سی ام

سلام شبت قشنگ باشه...امیدوارم دلت و لبت جفتشون خوب و خندون باشن. امیدوارم کنار بهترینت باشی و هیچ وقت اون بالایی رو با هیچ کی و هیچ چی عوض نکنی.
امروز واقعا روز پرتلاشی بود. نمیدونی که چقد دیشب یههویی حالم بد شد کل غم عالم ریخت توی دلم و قلبم درد گرفت. خدا رو شکر تموم شد. امروز اونقد درگیر درس و کارو بار شدم که به کل یادم رفت. خدایا خیلی دوست دارم که کمکم هستی و همیشه منو مواظبت میکنی. خدایا تو تنها کسی هستی که همیشه از ته دلم خبر داری و عاشقانه منو دوست داری. هیچ وقت منو رها نکن هیچ وقت.....
الانم با این که خیلی روز پر کاری داشتم ولی خیلی خسته به نظر نمیام. حالا خوایم که میاد ولی خستگی هیچ....دارم به این فکر میکنم که توی رشته ام چقد درست عمل کردم دارم به انتخابم افتخار میکنم. این رو هیچ گاه فراموش نمیکنم. عزیزم به خودت افتخار کن.
شبت زیبا و پرستاره

روز بیست و نهم

سلام امشب فقط به پاره شعر بسنده می کنم اونم اینه که
هر کس از ظن خود شد یار من......................از درون من نجست اسرار من
کز نیستان تا مرا ببریده اند ...........................از نفیرم مرد و زن نالیده اند.

روز ها را رها کن...من قلبم درد میکند.

سلام ...خوبی؟...تموم شد.....فهمیدم که دروغ بوده همه چی.....قلبم خیلی درد میکنه.....حالم خوب نیست......دوست دارم ببینم ما ادما چرا بیجهت به هم دروغ میگیم؟.....حیف این همه اعتمادی که به هم داریم.....نمیخوام مثل بقیه بگم که من همه رو شناختم عین هم هستن و غیره...نه ..میخوام بگم که قلبم چقدر درد میکنه و کسی نیست که حالم رو درک کنه......خدایا دوست دارم...واسه همه چیزهایی که بهم عطا کردی....دلم ازت یه چی میخواد...خدایا آرامشی بهم عطا کن که این حال و روحم رو خوب کنه.....این همه دروغ ....کمی برام سخته ....دفعه ی اولی بود که خودم به یه آدم دروغگو برخورد میکردم.....الان که دیگه رفت رفت تا با یکی دیگه این نقشه ها و دروغ رو اجرا کنه...رفت امیدوارم که خدا به راه راست هدایتش کنه تا دیگه با احساسات و اعتماد کسی بازی نکنه.هرکسی که داری این نوشته رو میخونی...نمیخوام مثل بقیه واسه نظر دادنت التماس کنم و بگم برام نظرتو بزار....نه....حالم خوب نیست چون دیگه میدونم تهش چیه.....آره همیشه اونجور که باور نداری میشه و همه چی خوبه...ولی من الان خوبی میخوام...الان یه اتفاق خوب میخوام....به شدت زندگی و روحیه ای لازم دارم که با یه اتفاق خوب شروع میشه.
ای عزیزترینم  فرناز جان ...آینده ی من...الان چه کسی هست که دستتو گرفته و ارومت میکنه...سلام منو برسون بهش بگو که من خیلی دلتنگش هستم....کاش میدونست که چقدر دوسش دارم و به فکرش هستم. بهش بگو که هیچ وقت تو رو یادش نره.....بهش بگو کاش که میدونست من الان هم به فکرشم.

روز بیست و هفتم

سلام فرنازم...اولش خواستم بقیه رو هم مخاطب خودم کنم.اما فکر کردم و بعدش منصرف شدم. قربونت برم خوبی؟....دوستات خوبن؟....هی نمیدونم الان چند سالته نکنه الان با بچه ات نشستی داری میخونی....واااای فک کن....سلام جوونیاتو برسون بهش. آخ دلم میخواد اینجا باشی و کمکم کنی. خود باتجربه ام به من جوون و خام...البته خودم توی این چند ماه با واکنش ها و رفتارهایی که نشون دادم فهمیدم که مثل آدمای۳۰ ساله و باتجربه عمل میکنم.ولی امان از زمانی که بخوام دلتنگ بشم و یا عذاب وجدانم عود کنه...خدا نصیب گرگ بیابونم نکنه اینقد بی قرار میشم که نگو....همش دوست دارم رفتارام رو توضیح بدم و مطمئن بشم که از جانب من خطایی رخ نداده....بگذریم شبت قشنگ گلم

روز بیست و ششم

چه سخته که بفهمی توی این دنیایی که هستی کسی نیست از جنس خودت....کسی از جنس خاک که بتونی ......
تنهایی رو دوست دارم....خدایم را بیشتر....

حال این روزهای من

من تنها روی نیمکتی نشسته ام ....حتی لبخند یک پروانه هم مرا عاشق میکند. ای خورشید مرا دریاب که غروب روحم را در بر گرفته.
روحم در کنار خدا نمود دارد. خدایم دوستت دارم.

روز بیست و پنجم

امروز خیلی عجیب گذشت و من خیلی وقایع رو فهمیدم. این که آدم بفهمه مهم هست ولی مهترش اینه که واکنش مناسبی بدی. نشینی عین مجسمه و کرولال به راه خودت ادامه بدی. و این است سرانجام ما آدماها در زندگی روزمره...این است قصه ی زندگی...من امروز زندگی رو لمس کردم. با تمام فرازو نشیبش لمسش کردم. خدایا دوست دارم که بهم این فرصتو دادی. خدایا دوست دارم که چشمم را باز کردی و حقیقت آشکار شد. درسته که میگن اون فردی که شب قبل گناه کرده رو روز بعد به چشم کناهکار نبین شاید سحرگاه در درگاه خدا توبه کرده ولی من به نتیجه رسیدم که توبه ی روباه بود یا گرگ نمیدونم ولی توبه ی گرگ مرگ هست. این رو مطمئن باش. شخصیتی که شکل بگیره دیگه تغییر نمیکنه. عزیزم خیلی خوشحالم خیلی دوست دارم. مطمئن باش نمیزارم که تو یعنی آینده ی من روزای خوبت کم شه و ناراحتی داشته باشی. خدایا شکرت به عظمتت شکر من حالا مطمئنم که مواظبم هستی. دستمو بگیر خدایا دوست دارم.

روز بیست و چهارم

  سلام شبت قشنگ . خوبی؟ من که واقعا نمیدونم چه جور هستم غمگینم یا خوشحال عجیب نمیدونم.خیلی سخته که یک لحظه به کسی به دید مثبت بنگری و بعد یک دید منفی در ذهنت بیاید. شبت بخیر  

روز بیست و سوم

سلام . من خوبم شکر خدا هی ...ساعتی شدم یه ساعت خوبم یه ساعت نه....عجیبه نه؟!!!تقصیر هم بخوام بگم اولش تقصیر خودم هست. بعدش تقصیر آدمای دور و برم.همونایی که آرامش منو گرفتن. منم خیلی خیلی منعطف از ترس ناراحت شدنشون به روشون نمیارم....آه خدا کاش جرات و جسارت داشتم وایستم جلوی همون بعضی ها و داد میزدم که آقا ولم کنین . بسه ...بزارین یکم تنها باشم و به درد خودم بمیرم.....میدونی چیه؟ من اصلا تنهایی رو دوست ندارم و بیزارم. اما وقتی دور وبرت افرادی باشند که همش توی گوشت ناله میکنند همش واست بدبینی میکنند. همش میگن تو خامی نمی فهمی.....و از اونطرف هم بعضی ها خیــــــــلی غیر معمول هستند.اینجاست که دلت میخواد سرتو بکوبونی توی دیوار و اصلا یه کارد برداری بزنی توی قلبت و یه نفس راحت از دستشون بکشی. آخ که چقد من نیاز به آرامش دارم کاش درک میکردند. شبت قشنگ عزیزم

روز  بیست و دوم

سلام عزیز جانم. این روزا همه سرشون شلوغه. همه یا رفتن خونه هاشون یا که مهمونی جایی دعوت دارن. عید غدیر و تعطیلات بین دو عید نهایت فرصت برای بچه هاست تا یه دم بتونن فارغ از درس و تحصیل به زندگی خود برسند. منم هی نشسته ام توی خونه و به امورات معمول خود می پردازم. این روزا حسابی سرم شلوغ بوده. و شرایط خیلی متفاوتی ÷یش اومده حالا که واسه تو گذشته ولی امیدوارم وقتی داری این نوشته ها رو میخونی حس بدی بهت دست نده و همه ی این ها تجربیات خوب زندگیت باشه. واسم دعا کن اگر بعد زمان نبود این جمله رو بهت می گفتم. خیلی سخته بخوای یک جایی قدم بزاری و به جلو پیش بری. من عاشق اینم که آینده ی خودم رو بفهمم. عزیزم امیدوارم که زندگی خوب و خوشی داشته باشی.

روز بیست و یکم

سلام فرناز عزیز. امیدوارم لبت خندون باشه خانمی. من خوبم شکر خدا امروز حسابی روز شلوغی بود از یه طرف جشنواره و از طرف دیگه کلاس هام و ...کلا قروقاطی....اما باز خوب مدیریتش کردم و خوب تموم شد. از امروزم لذت بردم. از فعالیت هایی که توی غرفه کردم و کمکی که به بقیه در شناخت رشته ام داشتم واقعا رضایت دارم. همین طور خیلی خوب شد که از هیچ کلاسیم نزدم. البته همه اینا شانس بزرگی بود که نصیبم شد چون جشنواره داخل دانشگاه خودمون برگزار شده بود.
خانمی شبت پر ستاره فردا۸ کلاس دارم تازه اختتامیه جشنواره هم هست.

روز نوزدهم

سلام خانمی. خوبی ؟....من خیلی خیلی خیلی دارم تجزیه می شم. کمک....وااااای....امروز برای جشنواره حرکت رفتم کمک و غرفه رو چیدیم. از۱۲ تا ۱۸ . من الان خیلی خیلی برات حرف دارم. فردا شب مفصل برات میگم. شبت بخیر عزیزم

روز هجدهم

سلام...خوبی خانمی؟ چه خبرا؟...مطمئنم که از آینده فقط یه آهی برای گذشته هست. که چرا زود گذشت.ای بابا بگذره بگذره این ژنتیک و سیستماتیک از دستشون کلافه شدم. باور کن من به این نتیجه رسیدم که ماها توی زندگی کردنمون باید مدام در حال تلاش و فعالیت و کمی استراحت باشیم به عبارتی تعادل برقرار کنیم. وگرنه در هر صورت زیاده روی توی هر زمینه باعث میشه که عمرمونو از دست بدیم و اخرش آه و حسرت گذشته و فرصت های از دست رفته را بخوریم.عزیزم خیلی دلم برات تنگ شده . خیلی دوست دارم. امروز از ۸ تا ۳ بعداز ظهر بکوب کلاس داشتم. وااای تازه پاورپوینت عمومی رو بگووقتی رسیدم ساعت از ۱۰ گذشته بود و استاد داشت غرغر میکرد. خودمو مثه جت رسوندم و پروژه رو ارائه دادم آخرش استاده برگشته بهم میگه خانم شما اعتماد به نفستون خوبه. منم تشکر و مرسی و ...
ظهر هم که نهار مبارک و میل کردم پریدم پایین سمت علوم که کلاس ساعت ۱۳ رو برسم. وااای آز سیستماتیک شکنجه هست. آخر کلاس همیشه  لذت میبری از اینکه درس رو فهمیدی ولی خب این تلاش یکنفس و بی وقفه روح آدمو خراش میده. عزیزم خیلی خسته شدم مسئله های ژنتیک فردا رو هم حل نکردم. خدا به دادم برسه. چشام تار شدن .
راستی امروز یکی از استادا رو روی برانکارد بردن...وااای مثه کسوف فقط یه بار در قرن رخ میده!!! منو بگو فکم آویزون شد! از دکتر پرسیدم که چی شده؟ با لبخند ملیح همیشگی میگه هیچی احتمالا قند خونشون افتاده. وااای این کنترل اعصاب و آرامش دکتر واقعا برای ما بچه ها معضلی هست. اصلا نورون های مغزی عصبانیتش سوختن. پیام رسانی بروز عصبانیت و ناراحتی نداره!!!! خداااااا چی بگم ؟!!
بالاخره منم و یه کوله بار خاطره از دنیای دانشجویی...عزیزم امیدوارم وقتی اینا رو میخونی به تحصیلت ادامه داده باشی. راستی اگر شد به نوه ها هم بگو بیان بخونن. نمیدونم شاید آبروریزی باشه هرجور خودت میخوای خانمی. قربون برم شبت قشنگ و پرستاره

روز هفدهم

سلام فرنازی خانم گل. خوبی عزیزم؟...امروز عید بود. ایشالله هرروزت عید باشه و شاد باشی. در کل روز خوبی بود ولی من به خاطر کوه نوردی دیروز حسابی عضله های پاهام درد میکرد. اصلا نمی تونستم امروز قدم از قدم بردارم. عزیزم دلم یههو گرفته. پریروز یکی تماس گرفت که کلی بهم ریختم. داشتم اصلا فراموشش می کردم. خیلی سه نقطه هست. آخه آدم عاقل چکارت به من هست آخه؟ برو زندگیتو بکن . بزار من آرام و آسوده زندگیمو کنم. هی میاد یه بلوایی به پا می کنه میره. بابا دیگه به من زنگ نزن. اصلا من عاقل. عمرا دیگه جواب تلفن همچین آدمایی رو بدم دیگه. من می دونم این افراد تا آخر عمرشون رنگ آرامش رو نمی بینند.چون خودشون خواستن که اینجور به زندگی و احساسات مردم شخم بزنن. من که اصلا چشم آب نمیخوره که فلانی آینده ای آسوده داشته باشه. حالا بگذریم از این حرفا. امروز کلا حال ندار بودم عزیزم. درسی نخوندم. حسابی عذاب وجدان گرفتم. عصری بعد غروب ایمیل گزارش کار ژنتیک رو میل زدم به استاد خیالم راحت شد!! حالا سر پاورپوینت دفاع مقدس دارم پوست اندازی می کنم!! خدایا کمکم کن چرا دلم به درس نمی ره؟!! خسته شدم انگار.خسته ی جسم و روح نه...خسته ی مرحله ای از زندگی. این که زمان تند میگذره حرفی نیست اما حس میکنم مثل یه منجلاب زمان داره منو توی خودش حل میکنه. شاداب بودن جوانی منو داره با اون عقربه های بی رحمش میگیره و روح منو خراش میده.آخ...نه...نباید اینجور بگم. من باید از زندگیم لذت ببرم. البته اگر بعضی ها بزارن منظورم همون آدمایی هست که مثل پریشبی تماس میگیرن آدمو میریزن بهم قطع میکنند.امروز وبلاگ فاطمه به هم ریخت نمیدونم چی شده. نمایش داده نمیشه. خدا کنه درست بشه.
تازگی ها با یه دخترخانم آشنا شدم اسمش سمانه هست. خیلی دختر خوبیه. مثل خودمه موقعیتش. با این که فقط وبلاگشو خوندم اما خیلی دوسش دارم و مثل یه خواهر دلم براش تنگ شده. عجیبه نه؟!!
دیشب نشستم یه نفس ۶۰ درصد وبلاگشو خوندم بقیه رو هم امروز صبح خوندم. به صورت فشرده ای ولی بسیار لذت بردم نگارش خوبی داره و وجود و روحی پاک و سرشار از احساس امیدوارم که آینده ای درخشان داشته باشه. امشب خیلی برات گفتم عزیز دلم. شبت قشنگ و پرستاره مهربونم.

روز شانزدهم

سلام فرناز خوب خودم. عزیزم خوبی؟امیدوارم که  خوب باشی. جات خالی امروز زدیم با بچه ها رفتیم درکه. نگی خوش به حالم که من میدونم و تو. ما رفتیم برای جمع آوری نمونه گیاهی برای یکی از درسامون. (چقد اکتیو!) اگر در کل در نظر بگیری آره جات خالی خیلی خوش گذشت.ماها که چشامون در اومد هر قدم که می رفتیم دنبال یه نمونه گیاهی بودیم. همه عجیب غریب نگاه میکردن و برخی هم احوال پرسی و جویای این که چکار داریم انجام میدیم. دقیقا ۵ نفر دانشمند وسط کوه!  دلم براتون بگه که از حدودای ۹ صبح که پای مبارک را گذاشتیم به منطقه تا خود ساعت ۱۲ رفتیم بالا و نمونه جمع کردیم. باید ۱۵ تا نمونه درست حسابی از توش در بیاد که ما حدودا ۱۶ ـ۱۷ تا جمع کردیم. خدا به خیر کنه استاد قبول کنه! وااای توی راه یه نفر دراز به دراز افتاده بود. طفلی یه پیرمرد بود که سکته کرده بود و فوت شده بود. به دخترش خبر داده بودن بیاد. داشتیم از کنارش رد میشدیم دیدم که مردم کنار سرش پول به اسم صدقه انداختند. خیلی عصبانی و ناراحت شدم. گفتم آخه این چه کاریه! اگه دخترش بیاد ببینه بالا سر باباش که فوت کرده پول ریختند چه حالی میشه.الهی....خیلی کار بدی کردن مردم مگه پیرمرد محتاج هست یا اصن این کار برای خانواده ی پیرمرد جالب به نظر میاد ؟!!! اصلا. 
وقتی ظهر  نهار رو  خوردیم برگشتیم. توی راه برگشت یه عده دختر شیک!!   و بسیار پیک !!!رو دیدیم و از کنارشون رد شدیم به فاصله ۵ دقیقه از کنار یه عده پسر موتور سوار رد شدیم. آقا چشتون روز بد نبینه داشتیم همینطور میومدیم پایین یههو صدای جیغ و داد اومد برگشتیم عقب دیدیم آخ د بزن بزن هست. یکی از دخترای همون گروه افتاده یقه پسره رو گرفته بود میخوابوند توی گوش پسره . اونم کم نیاورده بود و در جوابش دختره را میزد. حالا هی این دوستای پسره دارن اینا رو جدا میکنن. حالا خدا داند چی شده بود.
امروز روز عرفه بود خوشا به حال اونایی که رفتن. من خیلی دلم میخواست برم و حتی روزه بگیرم اما به خاطر این کار تحقیقیاتی ام  نشد! 
امیدوارم همیشه دلت شاد باشه و لبات خندون. خانمی شبت قشنگ و پرستاره. 
                       

روز پانزدهم

سلام فرناز خانمی. خوبی عزیزم؟ امیدوارم الان لبات پر خنده باشه و شادی تو چشات موج بزنه.
امروز خیلی عجیب گذشت. از کابوس شبم بگذریم خیلی خوب نخوابیدم و کمبود خواب روی تنم اثرشو گذاشته بود. ساعت۸ کلاس داشتم ۷و ۴۰ زدم بیرون. خوشبختانه وقتی رسیدم هنوز درس شروع نشده بود. بعداظهر بسیار بسیار خستناک گذشت. جنازه ام که به اتاقم رسید دوستم خبرم کرد بیا بریم بیرون. منم که خیلی دلم براش تنگ شده بود قبول کردم و باهاش رفتم تا غروب. بعد غروب پیش دوستانم موندم و همچنان خسته و زار در هپروت میگذراندم. که دیگه بالاخره رضایت دادند من برم. وقتی اومدم با رضایت تمام اومدم اتاق که استراحت جانانه کنم. که ناگهان تلفن پشت تلفن...وااای خدایا پس من چکار کنم. حالا هم که نگاه میکنم میبینم ۱۲ گذشته و من بیدارم و فردا ساعت۸ و نیم با دوستام قرار داریم سر جمع آوری نمونه. خدایا کمکم کن نمیدونم روزه بگیرم یا نه!!!فردا روز عرفه هست.
شبت قشنگ عزیزم