روز بیست و پنجم
امروز خیلی عجیب گذشت و من خیلی وقایع رو فهمیدم. این که آدم بفهمه مهم هست ولی مهترش اینه که واکنش مناسبی بدی. نشینی عین مجسمه و کرولال به راه خودت ادامه بدی. و این است سرانجام ما آدماها در زندگی روزمره...این است قصه ی زندگی...من امروز زندگی رو لمس کردم. با تمام فرازو نشیبش لمسش کردم. خدایا دوست دارم که بهم این فرصتو دادی. خدایا دوست دارم که چشمم را باز کردی و حقیقت آشکار شد. درسته که میگن اون فردی که شب قبل گناه کرده رو روز بعد به چشم کناهکار نبین شاید سحرگاه در درگاه خدا توبه کرده ولی من به نتیجه رسیدم که توبه ی روباه بود یا گرگ نمیدونم ولی توبه ی گرگ مرگ هست. این رو مطمئن باش. شخصیتی که شکل بگیره دیگه تغییر نمیکنه. عزیزم خیلی خوشحالم خیلی دوست دارم. مطمئن باش نمیزارم که تو یعنی آینده ی من روزای خوبت کم شه و ناراحتی داشته باشی. خدایا شکرت به عظمتت شکر من حالا مطمئنم که مواظبم هستی. دستمو بگیر خدایا دوست دارم.
+ نوشته شده در یکشنبه چهاردهم آبان ۱۳۹۱ ساعت ۱۲:۶ ق.ظ توسط بانو
|