روز صد و بیست و هشتم

سلام فرنازی جون. شبت قشنگ. ایشالا هر جا و هر زمانی هستی حالت خوب باشه. من که تجزیه شدم رفت!

حالا خوبه هنوز آزمایشگاه ها شروع نشدن. اونا که شروع بشه دیگه از خستگی روحم هم تجزیه میشه میره آسمونا

الانم به شدت کلافم. میخوام درس بخونم که  خسته ام.

میخوام بعدا بخونم  که دوباره دانشگاه و کلاس و دوباره خستگی.

یعنی کی من میتونم این کتابای مظلومو بخونم؟ (دقت شود من شوق به علم دارم ولی زمانش نیست)


الان داشتم نوشته قبلمو میخوندم خندم گرفت! دوباره اشتباه نوشتم.عوض اینکه بنویسم گل ، ضمه دار بخونیدش نوشتم فتحه داره نه کسره یعنی میگین من کور هستم آیا؟ یا بی دقتم آیا؟ من روزی میرسه حالم خوب بشه و دقتم دقیییق آیا؟

الان در حال افقی شدنم.

دیگه جان در بدن ندارم تا خواب من برآید یا خواب رسد به جانان یا جان ز تن برآید

خوبه مولانا نرفته ثبت پتنت شعری کنه (اصلا پتنت (patent)شعر داریم آیا؟)وگرنه شکایت ادبی می کرد.


آها راستی یادم اومد....

ولادت زیبا و قشنگ حضرت حسن عسگری رو بهتون تبریک می گم.

دیگه عید هست و شادی و سرور (soroor , na sarvar!!l)خوب است و خیر است ایشالا

  

روز 100 + بیست و هفتم

سلام به روی ماهت فرنازم. وای امروز استادم خیلی زرنگ شده بود. گفت عوض جلسه دیگه امروز یه تایم اضافه باشین.ما دانشجووهای مظلوم رو میگی خشکمون زد!چی بگیم خوووب؟ دیگه در نتیجه بکوب سه تا کلاس پشت سر هم داشتیم. به اتفاق دوستان بر اثر این همه خوشگذرانی علمی!! سردرد شدید گرفتیم. دیگه بعد این همه کلاس پشت سر هم ، خون به مغزمون نمی رسید!!

یعنی اگه ظهر نهار نمیخوردم  (که گاهی نمی خورم )دیگه می رفتم توی کما!

امروز نمیدونم چی شد یههو دلم برات تنگ شد فرنازم. دیگه این روزا کمتر به فکرت هستم ببخش. گاهی اونفدر حواستو بقیه ی اتفاقات و آدما پرت میکنن که آدم خودشو یادش میره.بگذریم از اینکه گاهی آدما نه تنها خودشونو یادشون میره که خود آزاریشون گل (گ فتحه داره نه کسره!!!)میکنه و بدجوری خودشونو مثل بازی های جنگ ستارگان برجک خودشونو بمب باران میکنند.


دیروز دوستم دفاع ارشد داشت . حیف شد نبودم. کم و بیش ، کمک و دستیارش بودم. آخرش هم بعد خانواده و اساتید راهنما و کلهم اجمعین اجداد و ...  از منم اسم برد و  تشکر کرد ولی حیف ، من که نبودم اونجا دوستام امروز خبرشو آوردن واسم. فقط یه سوال اینه چرا اکثر دفاع ها بچه ها اشک تو چشاشون جمع میشه؟ یعنی این استادا با جلادهای باستانی نسبت  ژنتیکی (رابطه خویشاوندی) دارن آیا؟


این روزا شماره دوستامو گرفتم و گوشیم داره به حالت قبلش بر میگرده ولی بیچاره یه عالمه سبک شده و وزن کم کرده.....کل برنامه های نصب شده ی این چند سال رو میگم که جاهای دنجش جا خوش کرده بودن و الان روحشون به نیستی واصل شد!!


نکته :

به یه نتیجه رسیدم ، داشتم مطالب قبل رو میدیدم که یههو دیدم واااای دل غافل ، چرا بعد روز بیست و سوم نوشتم 114؟

کسی هم شک نبرد! حالا به این نتیجه رسیدم که علاوه بر خودم بقیه هم حواس پرتن. پس جای نگرانی نیست. جمع خودمونیه. مثل همیم.

دوستت دارم خدا

خدایم را دوست دارم....
همان خدایی که دغدغه ای برای از دست داشتنش را ندارم

همان خدایی که مرا در آغوش گرفته....
و از مسیر گل و لای عبور می دهد.

خدایم را عاشقانه دوست دارم و می پرستم
نه ترسی دارم برای نابودی اش
و نه غمگینم در نبود حضورش
او همیشه به من لبخند می زند
و مرا عاشقانه دوست دارد.
آی مردم بشنوید که من
تنها خدا برایم کافی است.

روز خوب

سلام فرناز...ظهر دل انگيزت بخير!!!!

امروز وقتي بيدار شدم فهميدم كه يه ماشين زده اون كلاهك گاز خونه رو  و ديگه هيچي. گاز خونمون قطعه...من الان از قطب دارم برات نوشته ميزارم.

ديشب خيلي خيلي شب سخت و تلخي بود. بهتره يادم نيارمشو هر چي اون شب نوشتمو پاك كنم.

امروز هيچ انگيزه اي نداشتم براي حرف زدن و نوشتن. اما يه اتفاق خيلي كوچولو ولي خوب باعث شد تا به زندگي لبخند بزنم.

گوشيم قفلشو يادم رفته بود و كلا اعصاب خودمو خانواده قفل شده بود!! ديگه بعد دو روز كه اندازه موهاي سرم كد دادم و قبول نكرد جز يه بار كه خودم هم نفهميدم چي زدم؟!!!  قيد اطلاعاتمو زدم گفتم طوري نيست پيامك ها كه اصلا ارزش نداره و فقط ليست تلفن مهم هست با بخش يادداشت كه كلي توش نوشته بودم و نوشته داشتم. از شعر هام بگير كه توي بي قراريهام نوشتم تا اسم كتابايي كه بايد مي خريدم و كاراي عقب افتاده و هزار تا چي ديگه از اون طرف هم يه عالمه برنامه نصب داشتم روي تلفن كه ديگه به قول بقيه جهنم ضرر!!! دوباره دانلود مي كنم يا از بقيه مي گيرمشون.

از ديروز تا الان هي توي نت سرچ مي كردم كه قفل گوشي منو چجور مي شكنن؟ ....كه يكي دو تا سايت حرفاي خوبي زده بودن ولي كاركرد نداشت تا الان كه يه سايت دقيقا همون كار رو گفته بود منتها نبايد يكي ديگه از كليدا رو مي گرفتم كه قبليا مي گفتن اونم بگيريد.

خلاصه دو تا دكمه رو همزمان فشار دادم 20 ثانيه بعد  منو اومد، زدم ريست.

ديگه بگم كه :  به حالت مادرزادي گوشيم متولد شد!!!

الانم مشعوفم و بس شادمان. حال خانواده در اين قطعي گاز كه تعريفي نداره با اين خبر كمي خندان شد و منم شكر خدا بالاخره يه جا به درد خوردم!!

ديگه با يه روحيه ي خوب ميرم سر درسو عقب افتادگي هاي پروژم كه خيلي خيلي دير شده. بايد ديماه كاراي تحقيق و مطالعه رو  تمومش ميكردم الان اسفند شده من هنوز هيچي....

آها يادم رفت بگم اسپيكر سيستم هم خوب شد و كار مي كنه. نميدونم ولي به طرز عجيبي من اين مدت يه عالمه اتفاق برام افتاد كه حل شدنشون باعث ميشه خيلي خيلي قدر داشته هامو بدونم و شكر گزار باشم.

فقط گاهي به اين فكر مي كنم كه توي زندگي ما آدما،  ناراحتي ها موقتي هستن و ميرن..يا شاديهامون؟....اين خيلي ذهنمو مشغول كرده.

"گاهي يكي فيلم ميبينه وسطش تبليغه و گاهي يه نفر تبليغ ها رو دنبال ميكنه كه وسطش فيلمه."

114 ....> 124 !!!

چشام باز نميشن. باد كردن.....از شادي زياد گريه ام گرفته كسي خبر نداره!

امروز خيلي زود تموم شد. حيف شد. ديشب داشتم از خستگي بيهوش مي شدم اومدم يه لحظه دراز بكشم جون بگيرم برم سراغ بقيه كارام كه روحم رفت تا صبح تو آسمونا واسه خودش بال بال زد!!!

شايد همه بهار رو دوست دارن كه فصل شكوفه و گل و بلبل هست اما من زمستونو از همه بيشتر دوست دارم. امسال برف بازي به دلم موند. آدم برف نياد مسئله اي هست براش ، برف بياد و جلو چشمت باشه اما درسو امتحان ترم نذاره بري سراغش يه مسئله ديگه!!! بهش ميگن شكنجه تو روز روشن!!!

حالا هم كه خيلي لطف ميشه در حقمون يه باروني مياد دو روز ديگه هوا گرم ميشه مثل جهنم. آدم رو به اقرار از گناهان نكرده اش مي ندازه.

ديروز به گمانم روز محبت و ولنتاين بود چون همه جا زده بودن اسمشو!! جالب بود.

روز محبت بر تمام دوستان عزيزو مهربونم مبارك اميدوارم هر روز و هر لحظتون شاد و زيبا باشه.

ميگم شانس هي مياد و ميره فك نكنم كسي باورش بشه....الانم اسپيكر سيستم خراب شده ديگه آهنگشم نميشه گوش داد. حالا منم مات و مبهوت كه اين يكي چرا اينجوري شده؟ دست مي زنم به طلا خاكستر ميشه. مراقب بلاگاتون باشين من ميام يههو آتيش نگيرن دود بشن.

خود آزاري:

دارم به مسئله ي وجودي خودم فكر مي كنم. فرناز واقعا تو الان ....هيچي نمي گم فقط بدون كه قديما زياد زجر كشيدي اگه شادي قدر بدون و اگه هم ناراحتي بدون كه همينه  كه هست از اولش هم بوده.



روز صد بيست سوم

واااو چه قدر امروز هيجاني شروع شد! وقتي بيدار شدم هوا هنوز تاريك بود كه يه دفعه برق زد و رعد و برق و پشت سرش تگرگ...عالي بود اونقدر شديد رعد زد كه همه جا لرزيد!!

خلاصه امروز به سلامتي به خوبي گذشت و گرچه كلاسمون تشكيل نشد و جناب استاد نيومد!!( بيچاره لابد از بارون خوشش نمياد يا از رعد و برقا ترسيده. ) ولي خيلي خسته شدم. اين خستگي رو دوست دارم. گرچه بدنت كوفته هست و خسته اي ولي يه حس آرامش داري كه امروز رو خوب زندگي كردي و نزاشتي اين 12 يا 17 يا كسري از 24 ساعت زندگيتو زاحت از دست بدي. عوض زمان رفته ات مبادله اي كردي و به جاش چيزي ديگر بدست آوردي حال هركس به نوبه ي خود...دانشجو درس و علم ، شاغل ، شغل و مزدش ، و .... .

ديروز سر يه مسئله اي گوشيم رو رمز دار كردم ولي به خاطر كم دقتي رمزو فراموش كردم و گوشي قفل مونده واسه خودش! ديگه منم يكم تلاش كردم و الانم رهاش كردم يه گوشه واسه خودش هواخوري!!

تنها استفاده مفيد از گوشي فلاكت زده،  گوش دادن به آهنگا با كمك هندزفري عزيز هست!!گرچه استفاده ي زيادي با تلفن نداشتم ولي هر لحظه كه كاري پيش مياد مرتبط با گوشي ، به ياد اين نعمت ميفتم كه چقدر مظلوم خدمت رساني مي كرد ولي قدرشو ندونستم.

يه ويژگي و خصلت بدي كه هست اينه اگر هم تا سر حد مرگ خسته باشم شب استراحت نميكنم و حتي شايد ديرتر از معمول بخوابم. اين هفته با اين كارم چنان ضربه ي محكمي به انرژي بدنيم زدم كه دو روز فقط خواب لازم داره!

روز صد و بیست و یکم

سلام. شبت بخیر فرناز.

امروز خیلی سخت گذشت خیلی...به صورت جنازه رسیدم خونه و عوض استراحت هم دوباره مشغول انجام دادن کارای عقب افتاده ام شدم.

میخوام ننویسم ولی میدونم اگر ننویسم یعنی مرده ام.


گاهی مرگ یک نویسنده در نفس کشیدنش نیست...مرگش در اینه که دیگه نتونه فکر کنه و بنویسه

خیلی با افکار خودم کلنجار رفتم. دیگه خفه شدم. بهتره یه جور سازماندهیشون کنم به جای اینکه بریزمشون دور و یا غرق بشم باهاشون

فرناز خیلی وقته که داری عذاب میکشی....باور دارم......بهتره که این بغضو فراموش کنی.

گریه ها رو گریه کن و بعد به دنیات لبخند بزن

روز صد و بيستم

امروز روز بعد از روز قبل هست. همیشه همین بوده و هست.
ادامه نوشته

روزبعدی

من زندانی شدم.....هیچ کی نیست این در رو باز کنه واای

بله بله من امروز زندونی شدم رفت!!!

قضیه از این قراره امروز کلاس داشتم و به امید رسیدن به كلاس درس، عازم دانشگاه شدم!!! نرسیدم تشکیل هم نشد . دیگه خوشحال بودم و شادمان . و رفتم سایت یکم نت سری بزنم! (من باشم دیگه بدون لپ تاپم نرم دانشگاه!)

دیگه هیچی یکم کارو  بار بانکی و وبلاگی و میل و همه چی...سرمو برداشتم بلند شدم برم دیدم ای دل غافل کسی نیست درم قفله!!! آخ یعنی من حواس 5 گانه ام رو از دست داده بودم یا کسی منو صدا نزده بود؟ نه خداییش دیگه کر نیستم اگر مسوول چیزی می گفت می شنیدم. احتمالا اون نابینا بوده ، منو ندیده!!!

هعی هیچی دیگه هی صبر کردم گفتم الان دیگه باز میکنه دیدم نخیر خبری نشد...دیگه آتیش گرفتم و رفتم لب پنجره و ای داد و ای هواااار کمــــــک من اینجا گیر افتادم. حالا مگه پرنده پر می زد؟ نوچ...با حول و قوه الهی!! یه دو تا آدم رد شدن بهشون سپردم به مسوولین بسیار پیگیر دانشگاه بسپرن بیان نجات من!

بعد نیم ساعت یکی دلش سوخت این ور پرید اونور پرید کلیدای کل دانشگاه رو آورد و داشت دونه دونه امتحان می کرد تا در باز بشه منم دیگه قید همه چی زدم و با افسوس یه نگاه به قفل میکردم یه نگاه به اون هزار تا کلید!!!

دیگه خلاصه یه نفر هچون فرشته ای بال گشود و اومد یه دونه کلید دستش بود در رو باز کرد. آخیش واقعا چقدر زندونی شدن سخته. حالا گاه کتابخونه بود یه چیزی ...سایت دیگه آدم معتادم باشه بالاخره چقدر میتونه زل بزنه به مونیتور؟

بعد اون اتفاق فقط خودمو مثل پرنده های تازه آزاد شده از قفس رسوندم خونه....

و این بود روز نخست کلاسی ما که بسیار خجسته برگزار شد!!!

روز صد و هجدهم

سلام فرناز....خوبی ؟....چه خبرا...الان چکار می کنی؟ نه منظورم این نیست الان که معلومه اینجا رو می خونی کلا چکار می کنی؟ درسات تموم شدن بالاخره؟ یعنی من که نه ولی خودت میتونی شاهد موفقیت علمی خودت باشی؟ خدا کنه!

این خانواده که من دارم دیگه نیاز به دوست و دشمن خاص و عام ندارم!!!

امروز نزدیکای ساعت2 شده بود با یه غمی به مادرم نگاه می کنم میگم مامان الان یه صندلی واسه من توی حوزه خالی مونده!

اونم میخنده میگه طوری نیست عوضش بقیه خوشحالن که یکی نیومده امتحان بده!!!

سر نهار هم بیخیال دنیا اومدم نهار میبینم مادر خانمی بلند میگه زمان پاسخ گویی به دفترچه عمومی تموم شده لطفا به دفترچه شماره 2 جواب بدین!!!

منم با غرولند میگم مامان!! ما فقط یه دفترچه داریم!

از اونطرف داداشم میگه کو ببینم کارت شناساییتو؟...کارت شناسایی نداری؟ کی اینو راه داده؟هان؟

منم خندم میگیره میگم ییهو جو گیر نشین منو از خونه یا همون حوزه امتحانی بیرون کنید!!

اینم از روزگار فرناز مظلوم و بیچاره !

تازه بعد نهارم میگن بزار نتایج بیاد اگه قبول نشی (که البته که قبول نمیشم چون اصلا شرکت نکردم!!) وای به حالت! وای خدا من کجا فرار کنم با این قوم؟منم میگم شما که کیک و ساندیس بهم ندادین که!! میگن پس این چی بود الان خوردی؟


کلا خانوادگی متوهم هستیم خودم میدونم.

هعی....نمیدونم چرا وقتی شروع می کنم به خوندن درس و کتاب به فلسفه ی خودم و رشته ام و میزان مفید بودنم در جامعه فکر میکنم. اگر بخوام شفاف بگم جلبک از من مفید تره حداقل فتوسنتز میکنه اکسیژن جو رو زیاد میکنه! من که دیگه هیچی . این یه جور خودزنی هست و البته واقع نگری بالاخره نمیشه کتمانش کرد! :|

روز صد و شونزدهم

سلام....

اين روزا ديگه نه حرفي هست و نه خبري....!!!!! جز اينكه كنكور هست و دهه فجر.

سرعت نت هم طبق معمول به شدت افت داده شده!! ديگه آدم قيد چك ميلشم ميزنه چه برسه بخواد سرچ كنه! ؟

دقت كردين هر وقت صفحه باز نميشه با توسل به زور همه ش روي گزينه مورد نظر كليك ميكنيم بلكه شايد هول داده بشه و صفحه لود بشه!!! اين قضيه از اونجايي نشات گرفته كه كنترل تلويزيون درست كار نكنه يه چند ضربه به درو ديوار ميزنن تا باتري هاي توش آدم بشن مثل سابق جريان الكتريكي مدار را برقرار كنن!!

به نتيجه ي جالبي رسيدم..اگر خودم قدرت اينو دارم كه حالمو تغيير بدم بقيه هم خيلي ماهرانه ميتونن اينكارو انجام بدن. بيشتر ميشه گفت حال خوب رو از آدم بگيرن تا اينكه حال خوبي به آدم بدن!!!

دارم به نظريه ي "تنهايي بهتر است تا جمع" مي رسم. فقط مشكلي داره كه نميشه سكوت اطراف رو برقرار كرد در حضور عده ي زيادي انسان سخن گو! بهترين گزينه واسه من هندزفري هست.اينكه راحت و راحت براي خودت بشيني و به هرچي دوست داشته باشي فكر كني و بقيه هم هر چي دلشون ميخواد بگن و بگن....

يكي از موضوعاتي كه خيلي جالبه در موردش تحقيق بشه اينه كه آدما زمان گوش دادن به آهنگ دقيقا به چي فكر ميكنن؟

توي افكار خودشونن ؟ يا كه نه

دارن به شعر آهنگ گوش ميدن: و خودشونو ميزارن جاي شاعر يا كه جاي طرف مقابل شاعر

و يا به مضمون كلي اش و حرفايي كه بين دو نفر رد و بدل ميشه گوش ميدن!!

من گاهي گروه سومم ...اينكه بيشتر يه تماشاچي هستم تا گوينده يا مخاطب خاص گوينده!!


پیش به سوی علم و دانش!

سلامی چو روز نه گرم و نه سرد! خوبی فرناز جونم؟

دیگه خیلی نمینویسم دلم بیشتر برات تنگ شده.

امروز با تلاش و زحمتی فراوان بالاخره همت کردم و رفتم آموزش و کارای حذف و اضافه رو درست کردم. خدا خیرشان دهاد. خودشون مشکل ایجاد میکنن ما باید بریم بگیم درستش کنن.

خودشون واسه خودشون بعد ثبت نام میزنن روزای کلاسو جابه جا میکنن کلاس حذف میکنن کلاس اضافه میکنن. شادن واقعا، شاد!!!

امروز میانجی چند تا از دوستان خوبمان هم بودیم دیگه حسابی از خجالت آموزشمون دراومدم بس که رفتم و توي صف وایستادم و از مشکلات گفتم!!

عین مطب دکترا...دیگه بعید نیست چند وقت دیگه منشی برای خودش بگیره. کارشناس آموزشمونو میگم.

یه اتاق دنج و خلوت توی زیرزمین آموزش در جایی به دور از هر گونه انسان! یه دفتری هست که ما صف میکشیم و تک تک میریم تو و به مشکلاتمون اعتراف میکنیم. حالا این همه اش نیست.

سوال میکنه که حالا چرا میخوای این رو برداری و چرا جابه جا و هزار تا اما و اگر که عین نکیر و منکر و شب اول قبر میمونه. بعدش که قانعش کردی میاد و شماره دانشجوییتو تازه می پرسه و دوای دردتو توی نسخه ی سیستم گلستان می پیچه که بری و نوشدارو بعد سکته ی ناقص سهراب بشه درمانت!

روزها همینجور گذشتن و گذشتن...چه زود !!! امروز اومدم مثلا واسه کار آموزش میبینم ای دل غافل یک شنبه کلاس فیزیو۲ تشکیل شده امروز هم امتحان میگیره (کوییز) منو میگین عین این مجسمه ها شده بودم از این بیشتر؟

دیگه رفتم شانس آوردم بعد خودش منو راه داد! (سنت حسنه ی استاد اینه هیچ احدی نباید همزمان و بعد این استاد پاشو بزاره توی کلاس به عبارتی اصن راه نمیده)

امروز شانس از آسمون برام می بارید استاد پایان نامم را دیدم ييههو ، منو گیر آورد و ازم حال و احوال پرسید منم با کمال پرویی گفتم نه مشکلی نیست ایشالا هفته بعد فقط کار نمودارا میمونه!!

من هنوز کتاب و مقاله ها رو نخوندم و اون سرچ ها رو هم انجام ندادم!!! خجسته ام نه؟

اینم که گذشت...قسمت قشنگ ماجرای این روزای من اینه که نمیدونم چه زماني کنکور دارم و كارتم كه عکس  نداشت باید برم واسه اصلاح! منم که قیدشو زدم. اگرهم بخوام برم نمیتونم! چون کیف پولم به همراه مدارک ارزشمندمو گم کردم. حالا یا یکی ازم زده یا یه جایی افتاده خبر ندارم!!!

دیگه هیچی توش  نبوده!! جز ، کارت دانشجویی کارت ملی کارت بانکی عکسای عزیزانم و خود نازنینم!!!توش بوده. بمیرم واسه خودم که این قدر شانسم یههو عود میکنه!!!

من الان حس و نظر خاصی نسبت به پیرامونم ندارم.هیچ نظر خاصی! حتی یه دونه، حتی بگین یه کارت...یه کارت شناسایی ندارم!!

 

روز صد و چهاردهم

سلام. نمیدونم من بی حواس شده ام یا که دیگه اهمیت این موضوع برام خیلی کمتر از گذشته هست. با اینکه از قبل خبر داشتم امروز روز حذف و اضافه هست ولی مثل روزای دیگه بیخیال بودم و اصلا سمت سیستم نیومدم!

که یههو دوستم تماس گرفت و در مورد حذف کلاسای گروه دوم پرسید. منو میگی خشکم زد!

ای خدا حالا که ما کاری نداریم خود آموزش برای ما ادا در میاره و میزنه گروه های کم جمعیت رو حذف خودکار می کنه. منم که خوش شانس!!  روز ثبت نام دیر رفته بودم  و هر کلاسی گرفتم گروه دوم و کم جمعیت بوده.

کلا آموزش دانشکدمون چهره ی منفوری در اذهان ما دانشجوهای سخت کوش داره!! امیدوارم بتونم یه خاکی به سرم بریزم قبل از اینکه آموزش دانشکده بیاد و  کل واحد های منو حذف خودکار کنه.

روز صد و سیزدهم

خدا خانواده منو همیشه حفظ کنه! این تنها دعایی , هست که میشه در حقشون کرد.

آخه منو چه به کنکووووور؟!!!

واقعا چه فکری داشتند؟ من تازه گرایشش رو هم همون لحظه انتخابی گفتم وگرنه من هنوز نمیدونم علاقه اصلیم چیه!

هعی.حالا حوزه امتحانیش هم که اونوره شهره دیگه هیچی بیچاره میشم تا برسم.

بگذریم از اینکه من هیچی هم نخوندمو حتی یه ورق از اون جزوه ها و کتابای ترم قبلمو یادم نیست. باور کنین که واقعی میگم اصلا بگو یه ورق هیچی پاک پاکه ذهنم

خدا میدونه اصلا نمیخواستم دیگه بنویسم و بیخیال وبلاگم بودم. حالا علتش بماند! ولی این همه درد و مصیبت وارده بهم نزاشت! و خواستم شما هم در غم من شریک باشین. مبادا بدون من و بی اطلاع از غم بزرگم لبخندی به لبتون بیاد.

یه دوبیتی ناقص از خودم:

شب دراز است و من درس نخوانده , بیدار/ حال , کی شود مرور این دو سه سال؟!


یه خبر خوووب کارت ورود به جلسه عکس نداره دارم کم کم خانواده رو راضی میکنم به دردسرش نمی ارزه بیخیال من بشن امسال برم آزمایشی کنکور شرکت کنم. ای جااااانمی جان


                               

روز و شبت بخیر فرنازم

    


روز 111 ام

سلام. این روزا حسابی تند تند می گذره و آدم وقت نمی کنه سرشو بالا بگیره واقعا!

امروز بس روزی بود بسیار زود گذر.....میدونین چرا؟ چون خوش گذشت!

همینه دیگه...قانونشه...اگه خوش بگذره , اونقدر عقربه ها تند تند میچرخن که تو با دیدنشون نفست بند میاد

امروز به یه نتیجه زیبایی رسیدما :  یه نفر از من معتاد تر به نت وجود داره!!!دختر مهمون عزیزمون

هنوز نرسیده میاد لپ تاپ منو بر میداره و میاد طرفم میگه اینترنت دارین دیگه؟!ا 

منو میگین!!عجب رویی داره هاا

هیچی دیگه قضیه ی اون هک شدنمو که براش تعریف کردم مثل یه دختر خوب بستشو گذاشت کنار
بالاخره حرف من, بشر رو قانع کرد که دیگه فضولی نکنها

الانم مهمونای عزیز تر از جان رفتن و من نمیدونم از شدت غم و غصه ی نبودشون اشک , گریه کنم یا خون!!

بگذریم داشتم دیشب درمورد این میگفتم که هر فردی بنا به توانایی و روحیات خودش در هر موقعیتی به فرض مثال شغلی در نظر بگیریم در جای خاصی قرار بگیره , تا یه حد خاصی ظرفیت محیطی رو میتونه قبول کنه و بعد یه مدت اشباع میشه و برای پیشرفت و ارتقای خودش باید تغییر ایجاد کنه حالا این تغییر میتونه این باشه که محیط  و یا خودشو رو تغییر بده یا که نه کلا محیط رو عوض کنه و بره یه جا دیگه. این بسته به خود فرد هست.

از وقتی که اسم پست توی ذهنم اومده (111) یاد روز اولم افتادم. و اینکه چرا حال ناخوش من هنوز مثل روز اول هست و هیچ تغییر مثبتی نداره. نکنه به قول همین حرف اشباع شدم و بهتره دست بکشم. حتی گاهی فکر میکنم با نوشتنم در اینجا از فرنازم دور شدم و اونجور که باید و شاید فکرش نیستم.ا

اما حالا دارم فکر میکنم...می بینم این روزمرگی و نامطلوب بودن از خودم ناشی میشه نه از اشباع بودنم.

وقتی یه ابزار, وسیله, موقعیت , فرصت و هرچی دیگه که میشه گفت , در اختیار ما قرار بگیره ما با توجه به توانایی و درک وجودی خودمون با اون متغیر برخورد میکنیم. هر کس به نسبت خودش.

دوست دارم , عوض اینکه متغیر هامو عوض کنم و هی تغییرشون بدم , خودمو و وجودمو ارتقا بدم.

       

روز صد و دهم

این پست اسمش پلیسی شده 110 !!بقیه رو نمیدونم ولی هر جا عدد110 میاد  من  یاد پلیس میفتم

بس ناجوانمردانه این روزها گذشت و ما برفی ندیدیم و من همچنان چشم امید به آسمان دارم که بلکه ابرهای رحمت بیان و ما رو برفی کنن.

تازگیا فرناز بدی شدم و روز و شبمو قاطی کردم و کلا زندگیمو کسل آور کردم

حالا یا به شادی سپریش میکنم

یا که ییهو غمباد میگیرم و کز میکنم

خودم هم خودمو نشناختم. نمیدونم چی شده. احتمالا از سر بیکاری هست. نه که, پروژم هم خوابیده و کاری نکردم از اون لحاظ!!!

 

به این دارم فکر میکنم که یه آدم وقتی توی یه محیط باشه چقدر میتونه خودشو وفق بده و یا اون محیط رو برای روحیات خودش سازگار کنه. بودند کسانی که ازشون شنیدم که می گن (جمله بندیش خیلی هم قشنگه)

 هر محیطی مثلا محیط کار  فقط واسه یه مدت میتونه اونا رو مشغول کنه و بعد اون مدت باید محیط کارشونو ترک کنند و برن یه جا دیگه تا پیشرفتی حاصل  کنند چون موندن در جای اول رو یه جور درجا زدن و ساکن شدن درک میکنن و میگن این محیط منو به یه حدی ارتقا داد  که دیگه نهایتش همین بود و قابلیت بیشتر بالا بردن  رو نداره

به نظر من که حکیمانه هست. با توجه به روحیات افراد میتونه درست باشه. این واسه آدمایی صادق هست که محیط روی آنها اثر بیشتری داره و با توجه به اون میتونن خودشونو  تغییر بدن و بعد یه مدت یکنواختی محیط اونا رو خسته میکنه

یا شاید برعکس این ادما محیط رو با توجه به خودشون تغییر میدن و متناسب با روحیات و توانمندیهاشون..

....

                                   

خدا نصیب گرگ بیابون نکنه...این بلاگفا با این ادا اطفاراش....خداااا یه عالمه نوشتم پاک شد این بالایی ها رو قبلا کپی کردم توی Word یههو زدم همه چی پاک شد دوباره نوشتم بقیه شو زدم ارور داد نوشت اطلاعات فرم ناقص است.     ای وااااای بلاگفاااااا خیلی 

دیگه جونم تموم شد. آخر شبم نهٰ ، بعدا اصلاح میکنم.


روز صد و نهم

سلام فرنازم......

دم غروب یا بهتر بگم اول شبی یههو دلم برات خیلی تنگ شد. یه جمله خونده بودم که میگفت میتونی خودتو اذیت کنی و یا شکنجه بدی و یا هرچی...اما هیچ وقت نمیتونی خودتو بغل کنی و دلداری بدی.

این روزای یکنواخت داره تند تند میگذره و من منتظرم زودتر عید بشه آدم خوشحالی هستم. میدونم. آخه دیگه راهی نمونده تا عید!!! چشم به هم بزنید به نظر من می رسید.

این شکلک ها هم خودم خیلی خوشم اومده ازشون دیگه شما هم خوشتون اومده بهتر دیدم بیشتر استفاده کنم بلکه خشکی حرفام رو بپوشونه.

یه عالمه حرف دارم ولی نمیدونم چرا به انگشتانم نیروی نوشتنو نمیدن! احتمالا چون گذاشتم روی هم انباشته شدن و سررشته شون از دستم در رفته.

به این باور رسیدم تا چیزی به ذهن میرسه باید یادداشتش کرد که اگر نشه چون پرستویی عزم سفر میکنه و به کوچ میره.

        



روز صد و هشتم

سلام.....واو چه هوایی هست امروز.....روی نتم انگار اثر گذاشته....

امروز بسی روز خوشی بود...رفتیم مهمونی...همینجور واسه خودمون هی رفتیم مهمونی تا شب! جانم در اومد

 دیگه بعد یه عمر! اومدم نت...اینم از این...هی نگاهم به چراغ چشمک زن  صفحه وب مودم  هست که روشن میشه یا نه.....بعد عمری تونستم بیام و بنویسم حالا معلوم نیست باهام مدارا کنه و بزاره ثبتش کنم!!

این روزا بیشتر تماشاچی شدم تا که حرفی بزنم.....گاهی مهمونی و دور هم بودن خیلی خوش میگذره ولی کافی هست که کسی ناغافل و یا با حواس جمع ششگانه و بعضا هفتگانه.....چیزی بگه, عملی انجام بده....دیگه هیچی....زهر هلاهل میشه اون نشست خوش خانوادگی!! به کام حواس جمعان جمع!

شکر خدا امروز چیزی نبود و به خیر تا حدودی گذشت.

گاهی حس میکنم چقدر صله ی ارحام به عمر آدم می ازدیادد و چه خوب گفتند در این نکته.

فرنازم خوش باش که وقتی رفتی دانشگاه بدبخت میشی!!!

قرار بود یه عالمه کار واسه پایان نامه انجام بدی دختر! ببینم از فردا چکار میکنی.....


محمد رخ بتابید و جهان زیبا شد

.

بر جمال این دو یاس بى قرینه بنگرید

گاه سوى مکه گه سوى مدینه بنگرید

محور اسلام و قرآن در ثبات از این دو مَه

مکتب توحید باشد در حیات از این دو مه

روشن آفاق تمام کائنات از این دو مه

متجلى اوصاف بى پایان ذات از این دو مه



 

روز صد و ششم


سلام و وقتت بخیر فرنازم.

این روزا داره به سرعت می گذره و به من ثابت می کنه که با قانون دو ضلع  و زاویه ی بین باید کتابای نخوندمو بخونم. خیر سرم ارشد اسم نوشتم و از اون مهم تر خیر سرم پایان نامه برداشتم و عین خیالم نیست!!!

خب بگذریم این روزا کتابمو میگیرم کنارم میزارم و با لپ تاپ خودم مشغولم!!! از کارمندای دولت هم بیشتر تعهد کاری دارم نسبت به لپ تاپم!! صبح میام حضوری میزنم و شب هم برگه خروج میگیرم!!

دیشب حوصله تماس و پیامک نداشتم گوشیمو گذاشتم حالت پرواز امروز عصر اومدم بعد یه عمری  بیچاره رو بزنم به شارژ که دو روزه هی اخطار میده!!! دیدم وااا رو حالت پروازه!

بعد آوردمش رو حالت عادی دیدم به به دوستای گلم حالمو پرسیدم من تو این دنیا نبودم.

مینو جان دیروز ازش تاریخ انتخاب واحدو پیامکی پرسیدم جواب نداد تماس گرفتم بر نداشت بیخیال شدم و سراغ دوستای گوشی به دستم رفتم که همیشه سریع جواب میدن. خلاصه امروز دیدم جواب داده وااای عزیزم من دیروز شارژ نداشتم و خودمم دیر فهمیدم خلاصه معذرت خواهی و اینکه تو چکار کردی؟ منم یه نگاه سنگین انداختم به صفحه ی گوشی و بعدش رفتم سراغ بقیه پیامکام.

دیدم زینب پیامک داده که میارمش:

"هر نفسی که می کشیم ، شاید آخریش باشه. ما تا میتونیم باید عشق بورزیم حتی اگر بدی دیدیم

خدا حواسش به همه چیز هست...."

الهیییی....یعنی منو میگین شدم شبیه این فرشته های مهربون. خندیدم و بعدش جواب مینو را دادم

بگذریم یه پیامک بازی با زینب انجام دادیم دیگه هیچی یه مدت مدیدی بود پیامک بازی نکرده بودم انگشتام خشک شده بود! جواب دادم که آره زینب من نفسای آخرمه یا تو؟ داری میری سلام منو به خدا برسوناونم جواب منو داد منم جواب  اونو..

                              

اینم از جریان زندگی کسل بار من!!! آدم خودش بخواد میتونه کسل باشه و یا نه مثل بنده خود جوش انرژیک !!! قربون خودم برم. چقدر من تو رو دوست دارم فرناز عزیزم.

                   

بعدا نوشت‌ : من اعتراض دارم چرا امشب نمیتونم جایی نظر بزارم؟!!! چرا کد امنیتی واسم نشون نمیده؟ آره بلاگفا؟ بچرخ تا بچرخیم...بلاگفای ناموزون!

با شجاعت اعلام میکنم که هکیده شدم!!! و نمیتونم کاری کنم....به مدت سه روز اخطار اومد واسم .و جلوی چشم خودم لپ تاپم به فنا رفت.....بازگشت همه به سوی اوست!

فقط

فقط واسه قلب خودم و خودم......

فرناز اینو بخون


ادامه نوشته

روز صد و پنجم...> انتخاب واحد

سلام.

الان دارم تایپ می کنم انگشتام داره میلرزه!!!

امروز خوشحال خوشحال دیر بیدار شدم و اصلا هم عین خیالم نبود چه خبره! یههو یاد دیروز افتادم دوستم ازم روز انتخاب واحد رو پرسیده بود و من خبر نداشتم! البته دیشب یه سری زدم به سایت اما تقویم آموزشی ارور داد.

دیگه هیچی امروز گفتم زشته دیگه فرناز تو مثلا دانشجویی بیا برو پیگیر شو اگر فردا یکشنبه انتخاب واحده ساعت۸ علی الطلوع بری و زودتر واحدا رو برداری تا پر نشده.

دیگه هیچی دیدم بازم تقویم آموزشی ارور میده. به دوستم پیامک زدم حالا این انتخاب واحد کی هست؟

 

آخ چشمتون روز بد نبیته جوابشو دیدم انگار بهم برق وصل کرده بودن. یا رفتم زیر دوش آب سرد، نوشته بود عزیزم امروز ه دیگه، منم انتخاب واحدم رو کردم......دیگه هیچی غیر از قلب و سیستم تنفسی خون نه به مغزم می رسید نه به انگشتای دستم....یخ زدم! ساعت یک و نیم شده من هنوز انتخاب واحد نکردم! وااااای

بدو بدو رفتم سیستم و باز کردم و شروع کردم به انتخاب واحد...دیگه هر چی زیر دست و پا ی بقیه مونده بود جارو زدم و برداشتم. آخ دارم دق میکنم من به عمرم اینقدر حواس پرت نشده بودم

بگذریم یکی از کلاسامون پر شده و نتونستم بردارم و بقیه هم زمان های غروب و شبش افتاده بهم.بمیرم ترم دیگه عین چی صبح کله سحر باید برمواسه کلاس ۸تا ۱۰ و بعدش شب عین جغد برگردم.

اینم از طالع ترم بعدی من بیچاره. پوستم کنده میشه با این ساعت کلاسای ناموزون!

هعی.....فرناز چت شده تو آخه؟ ...ای بیخیال ای حواس پرت....ای ....همینه ...همینجوری باش خیلی پیشرفت هم میکنی!!!

روز صد و چهارم

سلام به به ...چقدر صله ی ارحام خوبه ما هم البته خبر داشتیم.....

هعی مگه این خاله جان ول کن بود؟ اگر به خاله ی من باشه تا یه هفته پیش خودش نگهت میداره. یعنی باید باهوش باشی یه دلیل محکم بیاری تا برگردی خونتون منم باهووووش

دیگه بالاخره بعد عمری برگشتیم خونمون.

نمیدونم چرا حس و حالی ندارم واسه سر زدن به نمره هام..بس که این استادا واسه آدم روحیه و انگیزه میزارن.

 

خدایا دوستت دارم مرا در آغوش بگیر..زمین کمی گرد و غبار است..نفسم بسته شده....دستم بگیر و بالا ببر.....

                         شب خاطره انگیز و زیبا

                               

                             

ادامه نوشته

روز صد و سوم

سلام فرناز عزیزم. روز قشنگت بخیر. الان معلوم نیست هوای سمت تو سرده یا گرم....اینجا کمی سرده.....دوست دارم سرما رو.....هوای سرد ...سکوت قشنگی داره....اینکه بری کناری و فقط به صدای بی صدای گذر نسیم هوای سرد گوش بدی. گاه سرمای هوا نه ناجوانمردانه است و نه سخت...گاه سرمای لطیف هوا ، صورتت را می نوازد و ذره ذره در وجودت ، در رگ هایت نفوذ میکند ....بی صدا وآرام ....فقط تو را مبهوت می کند.....

دوران نقاهت پس از امتحانات بسیار مطلوب است و دلچسب....

سعی میکنم در نهایت  این استراحت آنقدر غرق شوم که حتی راه دانشگاه رو یادم برود

بگذریم.....حس و حال عجیبی است ....فکر میکنم خودم را گم کرده ام.....سعی میکنم تمرکز کنم....حس می کنم در میان یه عالمه راه .....باید سمتی روم که نمیدانم کجاست....سخته....واقعا سخته...دوست دارم کمی بیشتر کتاب بخونم ....این نتیجه رو گرفته ام که وقتی که کتاب های خوبی رو میخونی به اندازه ی تعداد کتاب های خوب از منطق و دانش دیگر افراد هم استفاده میکنی. به عبارتی پا به یک مرکز مشاوره ی بزگ گذاشته ای.

فرناز....نه ناراحتم و نه خوشحال.....نه خسته و نه پرتوان......عجیب شده ام......دست خودم هست که بخندم یا که نه بگریم.....شادی کنم یا که تلخی....همه چیز دست اراده ام افتاده نه پیرامونم

یادم می آید فبلا با شادی دیگران شادی به سراغم می آمد و با غم دیگران ناراحتی...اما الان بیشتر به اراده ی خودم ، حال و هوا دارم.نمیدونم نقطه ی مطلوبم هست یا ضعف....هر چه باشد ...بگذریم

 

نمیدونم توی این تعطیلات دقیقا چکار کنم. احتمالا همین کتابی که طی ماجرای ترسناکم از کتابخونه گرفتم  رو بخونم. و همون کارای پایان نامه...

دوست دارم چند تا رمان و کتاب بخونم و چند تا فیلم.....باورت بشه یا نه وقتی ترم تحصیلی شروع میشه اشتیاق فیلم دیدنم  به ۰ کاهش می یابد و علایقم ۱۸۰ درجه عوض میشه.

فعلا که روزا داره به سرعت می گذره و باید زودی دست به کار بشم تا ترم شروع نشده

               

            

آرامش......آرامش....

کمی چشمان خود را ببند......پلک ها را بر هم گذار و میخواهی نفس عمیق بکش.....دستانت را دستانت را رها کن......لبخند بزن و بخند......چشمانت را باز کن......لبخند میزند به تو...به چشمانش بنگر.....دارد تو را نگاه میکند....دوستت دارد ......لبخند میزند و دوستت دارد

 آیینه

این تویی که به خود لبخند میزنی.......هر چند تنها ولی زیبا و آرام

                   .....خودت ، را چون دوست از تنهایی در آور.

             

                         

روز خشم100و دوم

من الان فقط دستم به این استاد برسه....واااای جغله نیم وجبی.....تجزیه ات میکنم با اون طرز درس دادنت!

واقعا که خودت سواد درس دادن داشتی که حالا این جور نمره به ما دادی؟

باورتون میشه 17دیگه حدااقل حدااقل گفتم میشه 15 دیگه...داده 10...دو واحدی رو داده 10. دیوااااانه شدم واااای

جغله ...فقط میتونم همین رو بگم جغله.....صداش در نمیومد درس بده حالا واسه ما اومده نمره 10 هم میده. من چی ننوشتم که اینطوری نمره داد بهم؟!!!!! نه واقعا؟

بره تجزیه بشه 100 سال سیاه دیگه نبینمش اینجا....واسه من  خیر سر من دوره مطالعاتی آمریکا هم گذرونده.

اگر به من بود الان می رفتم توی یه اتاق با تمام قورباغه ها و موش های مریض دانشکدمونو حبسش می کردم تا حالش جا بیاد. آییییییییییی خداااااااااا این چه بشری هست دیگه!!

من به شدت عصبانی هستم، به شدت. به شدت معدلم کم شده و به شدت نه تنها پیشرفتی نکردم بلکه ...

اصلا کاری می کنن آدم درس نخونه آقا من نخونم بخونم که نمرم همونه چه فایده آخه......خاک بر سرم که این استادا نسیبمون شدن.خااااااک

                          


100+1

سلام. این روزا و شبا عین برق و باد می گذره و منو و بقیه رو داره هل میده سمت جلو....جلویی که فقط میشه بگی هعی یادش بخیر چه زود گذشت!!! واقعا یادش بخیر؟

من کاملا مشتاقم زود بگذره اما دلم برای این روزا هم تنگ میشه

گاهی زمان حال رو بیشتر دوست داری ولی وقایع آینده رو هم میخواهی...اون وقت بهتره کدومو انتخاب کرد؟ گذر زمان و رسیدن به اتفاقات خوشایند یا استفاده از زمان حال؟

فرنازم دلم برات تنگ شده...فاصله گرفتم ازت.....کاش می شد بدونم الان در چه حالی هستی...منظورم از الان زمانی هست که داری نوشته هامو میخونی.....

امیدوارم تا بعد ها این بلاگفا سرپا باشه وگرنه مجبورم میکنه برم از تمام صفحات و نوشته های وبم پرینت بگیرم بدم صحافی بشه یه کتابچه خاطرات!

چشام دیگه باز نمیشن.

شب خوش

            

                                     

بامداد 100 ام

سلام.....سکوت بامدادیت بخیر....

تاریکی شب تلاقی کرده با بیداری های من

این یادگاری شب های امتحانم است

دو هفته ای میشه که تقریبا هر شبش بیدار موندم.

میشه گفت به عبارتی اندازه 10 روز کم خوابی دارم و شبانه روز خوابم متوسط 4 ساعت بوده 

الان در حال بیهوشی کامل قرار گرفته ام

پاورپوینتا رو هم درست نکردم هیچ....

نشستم توی تاریکی و با چشمان ورم کرده ی خودم به تاریکی شب خیره میشم.

با این اوصاف احتمالا فردا تمام روز خوابم.

پس تا دو روز دیگه شب و روزتون خوش!!!

...> بعدا نوشت : یادم رفته بود با خانواده هماهنگ کنم!!! صبح ساعت 8 اینا بیدارم کردن!!! یعنی من الان باید دقیقا چه حالی باشم؟!!!

                  وقتی این روزو نوشتم یاد عبارتی افتادم

                   100 روز خاطره ..........>   100 سال تنهایی


صبر ندارم

یه شعر از یه نفر! (مثلا نمیخوام بگم خودم)

کاش     می آمدی و   گذر می کردی

کاش می آمدی و خاک پایت،سرمه ام می کردی

کاش مینمودی رخ از دیده ات، شفا بر چشمان تیره ام

کاش درنگی داشتی و نسیمت هدیه ام می کردی     

                                                                                      

اینم یه شعر قشنگ از یه شاعر واقعی! :

از ميان اشک ها خنديده مي آيد کسي
خواب بيداري ما را ديده مي آيد کسي

با ترنم با ترانه با سروش سبز آب
از گلوي بيشه خشکيده مي آيد کسي

مثل عطر تازه تک جنگل باران زده
در سلام بادها پيچيده مي آيد کسي

کهکشاني از پرستو در پناهش پرفشان
آسمان در آسمان کوچيده مي آيد کسي

خواب ديدم , خواب ديده در خيالي ديده اند
از شب ما روز را پرسيده مي آيد کسي