سلام به روی ماهت فرنازم. وای امروز استادم خیلی زرنگ شده بود. گفت عوض جلسه دیگه امروز یه تایم اضافه باشین.ما دانشجووهای مظلوم رو میگی خشکمون زد!چی بگیم خوووب؟ دیگه در نتیجه بکوب سه تا کلاس پشت سر هم داشتیم. به اتفاق دوستان بر اثر این همه خوشگذرانی علمی!! سردرد شدید گرفتیم. دیگه بعد این همه کلاس پشت سر هم ، خون به مغزمون نمی رسید!!

یعنی اگه ظهر نهار نمیخوردم  (که گاهی نمی خورم )دیگه می رفتم توی کما!

امروز نمیدونم چی شد یههو دلم برات تنگ شد فرنازم. دیگه این روزا کمتر به فکرت هستم ببخش. گاهی اونفدر حواستو بقیه ی اتفاقات و آدما پرت میکنن که آدم خودشو یادش میره.بگذریم از اینکه گاهی آدما نه تنها خودشونو یادشون میره که خود آزاریشون گل (گ فتحه داره نه کسره!!!)میکنه و بدجوری خودشونو مثل بازی های جنگ ستارگان برجک خودشونو بمب باران میکنند.


دیروز دوستم دفاع ارشد داشت . حیف شد نبودم. کم و بیش ، کمک و دستیارش بودم. آخرش هم بعد خانواده و اساتید راهنما و کلهم اجمعین اجداد و ...  از منم اسم برد و  تشکر کرد ولی حیف ، من که نبودم اونجا دوستام امروز خبرشو آوردن واسم. فقط یه سوال اینه چرا اکثر دفاع ها بچه ها اشک تو چشاشون جمع میشه؟ یعنی این استادا با جلادهای باستانی نسبت  ژنتیکی (رابطه خویشاوندی) دارن آیا؟


این روزا شماره دوستامو گرفتم و گوشیم داره به حالت قبلش بر میگرده ولی بیچاره یه عالمه سبک شده و وزن کم کرده.....کل برنامه های نصب شده ی این چند سال رو میگم که جاهای دنجش جا خوش کرده بودن و الان روحشون به نیستی واصل شد!!


نکته :

به یه نتیجه رسیدم ، داشتم مطالب قبل رو میدیدم که یههو دیدم واااای دل غافل ، چرا بعد روز بیست و سوم نوشتم 114؟

کسی هم شک نبرد! حالا به این نتیجه رسیدم که علاوه بر خودم بقیه هم حواس پرتن. پس جای نگرانی نیست. جمع خودمونیه. مثل همیم.