روز صد و هشتم

امروز بسی روز خوشی بود...رفتیم مهمونی...همینجور واسه خودمون هی رفتیم مهمونی تا شب!
جانم در اومد
دیگه بعد یه عمر! اومدم نت...اینم از این...هی نگاهم به چراغ چشمک زن صفحه وب مودم هست که روشن میشه یا نه.....بعد عمری تونستم بیام و بنویسم حالا معلوم نیست باهام مدارا کنه و بزاره ثبتش کنم!!
این روزا بیشتر تماشاچی شدم تا که حرفی بزنم.....گاهی مهمونی و دور هم بودن خیلی خوش میگذره ولی کافی هست که کسی ناغافل و یا با حواس جمع ششگانه و بعضا هفتگانه.....چیزی بگه, عملی انجام بده....دیگه هیچی....زهر هلاهل میشه اون نشست خوش خانوادگی!! به کام حواس جمعان جمع!
شکر خدا امروز چیزی نبود و به خیر تا حدودی گذشت.
گاهی حس میکنم چقدر صله ی ارحام به عمر آدم می ازدیادد و چه خوب گفتند در این نکته.
فرنازم خوش باش که وقتی رفتی دانشگاه بدبخت میشی!!! 
قرار بود یه عالمه کار واسه پایان نامه انجام بدی دختر! ببینم از فردا چکار میکنی.....