روز صد و بیست و یکم
سلام. شبت بخیر فرناز.
امروز خیلی سخت گذشت خیلی...به صورت جنازه رسیدم خونه و عوض استراحت هم دوباره مشغول انجام دادن کارای عقب افتاده ام شدم.
میخوام ننویسم ولی میدونم اگر ننویسم یعنی مرده ام.
گاهی مرگ یک نویسنده در نفس کشیدنش نیست...مرگش در اینه که دیگه نتونه فکر کنه و بنویسه
خیلی با افکار خودم کلنجار رفتم. دیگه خفه شدم. بهتره یه جور سازماندهیشون کنم به جای اینکه بریزمشون دور و یا غرق بشم باهاشون
فرناز خیلی وقته که داری عذاب میکشی....باور دارم......بهتره که این بغضو فراموش کنی.
گریه ها رو گریه کن و بعد به دنیات لبخند بزن
+ نوشته شده در دوشنبه بیست و سوم بهمن ۱۳۹۱ ساعت ۱۰:۸ ب.ظ توسط بانو
|