از یک سمت او خنجر خود را برداشت....و من احساسم را.....با تمام وجود ضربه زد.....قلبم دردی کشید و من آهی برآوردم.....رفت بی یک خداحافظی...آخر چه توقعی؟!!!او خود نگهدارم بود؟....خودم خودایم را طلبیدم....بهر شفا گریه ای برآوردم و زخمم با اشکانم شسته شد......روحم آرامش یافت .....قلبم هنوز درد میکشید.......روحم هنوز زخم داشت........با دعا آن را پاک کردم......قلبم هنوز درد میکرد.....دیگر قلبم درد خود را تکرار میکرد........روحم با خود کلنجار میرفت......عاشقانه از زمین جدا شدم .....عاشقانه پرواز کردم به سمت عزیزترینم.....عاشقانه دوست داشتن را تجربه کردم......نور مرا در بر گرفت و من در ان لحظه مفهوم دوست داشتن را فهمیدم.
عمر کوتاهم نه چون گلی بود نه چون نسیم....چون برق نگاهی بود در این وانفسا که دوست داشتن را گم کرده بود.