روز نود و پنجم
این ها را فقط از فرناز بخواهید که استاده توی تجزیه ی باقیمونده ی انرژی دانشجوی بیچاره جنگ زده از امتحانات !![]()
من امروز به معنای واقعی کلمه چند تا جونم از دست رفت. اگر بازی امروز رو saveنکنم میتونم فردا با جون های قبلیم به زندگی خوبم ادامه بدم.![]()
بگذریم از تمامی بلا ها و بدبختی های یک دانشجو در طول دوره امتحانات. از دیشب که اراده کردم بیدار بمونم تونستم تا 2 کشش ذهنی مغر رو در خودم نمودار کنم! بعدش همچون جنازه ای به خواب عمیق رفتم تا 6 و نیم صبح. مثلا گفته بودم سه بیدار میشم ادامه درس رو بخونم.سپرده بودم بیدارم کنند. بیدارم کرده بودن و من در عالم خواب و رویا گفتم بیدارم.(الان هیچی یادم نمیاد از اون لحظه!).به عبارتی پیشرفته شدم و توی خوابم کلک میزنم.
امروز مثل یه محکوم به اعدام بغض کرده و مبهوت به جوخه ی اعدام کتابو ورق میزدم از وقت باقیمونده نهایت استفاده رو میکردم!!!
رفتیم امتحان و عجب امتتحانی بود بهتره بگم جلسه مشاوره دانشجویی بود تا امتحان!![]()
شکر خدا متوسط بود. بعد اون با دوستان رفتیم خرید...زده بودن منو که با تن و جسمی خسته و نحیف که چند وقته عین انسان نخوابیده رفتم وسط یه هیاهو و آلودگی شهر!!
الانم تازه برگشتم و با سردرد کهنه و خستگی تن، دارم فقط به فلسفه ی هستی انسان بر کره ی زمین فکر میکنم. احتمالا تا فردا شب میرمstand by بازی رو هم save کردم تمام آدم بدا رو هم کشتم و .....باقی هذیون ها
