روز نود و چهارم
سلاااااام........خیلی خیلی مشغول درس خوندنم. واقعا این درسو هیچ چی نخوندیم. گفتم بهتون استادش جغله بود و صداش جغجغه ای ....وای اصلا نمیشد سر کلاسش تحمل کرد چه برسه جزوه...الانم دارم کتابشو میخونم.....کتابشو با یکی از دوستان از خود دانشگاه تربیت مدرس گرفتم....همکلاسیان بسیار زرنگ بنده آخر ترم یادشون میفته برن کتاب بخرن که تموم شده بود به ناچار!!! میان و کتاب بنده رو کپی میگیرن...الان که به کتاب نگاه میکنم مثل جگر زلیخا ، مظلوم افتاده کنارم! بس که این بیچاره رو هی گرفتن و هی کپی کردن. تمام ورقه های اول کتابش دراومدن. شیرازه ی کتاب از هم پاشید!!
حالا در نظر بگیرید یکی دیگه هم امروز میخواست بیاد از بگیره واسه کپی...آنچنان آشفته شدم که نگوووو...آدم اینقدر خونسرد؟....آخه فردا صبح امتحان داری الان وقتشه بخوای تازه کپی بگیری؟.....واااه
من اگر روزی استاد و معلمی بشم ، نمیزارم به چنین فضاحتی بار علمی کلاسم بالا بره!!!![]()
برم برم که خیلی دیر شده هنوز یه دور نکردم....این درس از اوناست که باید یه چند بار بخونی تا ببینی چی میگه!!! از بس شیرین و سلیس تالیف شده!!!![]()
اینم اون کتاب بیچاره ی که من بیچاره تر دارم میخونمش!!

+ نوشته شده در سه شنبه بیست و ششم دی ۱۳۹۱ ساعت ۶:۲۸ ب.ظ توسط بانو
|