روز هفتاد و هفتم
یادش بخیر ....خیلی بچه بودیم و علایق کودکیمون به برنامه ی کودک و نوجوان تلویزیون خلاصه می شد.
امروز برای پروژه ام رفتم دانشکده و یه عالمه مقاله و مطلب گرفتم که باید حداکثر تا آخر امتحانات بخونم. ثالم شده شبیه کسی که سرش درد نمی کنه و دستمال می بنده. خودم کم درس و بدبختی داشتم اینا هم بهش اضافه شده.
عصر رفتیم همایش. عالی بود. خیلی خوب برگزارش کردند و برنامه ریزی خوبی داشت.کارگردان و صدابردار به نسبت معروفی هم مدرس بودند. من که خیلی موارد رو یاد گرفتم چه در عکس برداری و چه در فیلم سازی. باورم نمیشد ولی میگفتن که الانه خیلی از فیلماشونو با همین گوشی های تلفن میگیرن. راحت تر و سبک تره و قابلیت حرکتشم بهتره. مثلا گفت یکی هست برای عکس برداری از مناطق هوایی گوشی را می بنده به هلی کوپترای کنترلی و میفرسته هوا تا فیلم بگیره . یا خودش الان یه فیلمی با کمک گوشی داره از یه پیرمرد ۹۰ ساله می گیره طوری که اون متوجه نشه و داستان زندگیشو روایت میکنه. به نظرم اون پیرمرد شخص مهمی هست یه تیکه هایی رو نشونمون داد. و از چند نفرم فیلم گرفت و بهمون طریقه ی فیلم گرفتن و چگونگی پرداختن به موضوع را توضیح داد.
راستی شیرازی ها! فردا میاد دانشگاه شما . برید خیلی خوبه . از دستتون نره.
آخرشم قرعه کشی بود برای سامسونگ و ۳ تا سامسونگ هدیه دادند. خوشا به حالشان.
من پررو خودم گلکسی دارم بازم دوست داشتم برنده شم. بنده خدا اونایی که قرعه کشی بردند گوشی های نوکیا( قدیمی هاش هستن ،اونا رو داشتند. ) منم گفتم خدا جای حق نشسته ما رو بس است این گوشی.![]()
الانم شب اومدم اولش یه ساعت پشت در گر کردم و بعدشم جنازمو رسوندم به اتاق. دیشب دکتر به خاطر سرفه هام گفت برم متخصص . منم عمرا برم!
تموم نمیشن. خدا نکنه آسم بگیرم. پارسالم حاد شده بود نزدیک بود تبدیل به آسم بشه. ![]()
برم سراغ درسا. نت خیلی قطع و وصلی داره. الانم به صورت معجزه آسا اومدم نت!
شبت بخیر عزیز دلم. برات بهترین روز ها و لحظات رو دعا می کنم.