روز هشتاد و هفتم
سلامی به .......
فرناز دستم بهت برسه !!! آخ دستم بهت برسه.
واقعا که! من دستم به این استاد برسه.......وااااای......من خیلی عصبانی ام
اصلا نمیدونم چی بنویسم.
من واقعا باید بهتر از این امتحان میدادم.
ایییییییییییییییییی. ژنتیک آی ژنتیک....واقعا که!
من حالم خوش نیست به شدت خوددرگیری پیدا کرده ام.
امیدوارم دو تا دیگه رو خوب امتحان بدم وگرنه اسم خودمو عوض می کنم.
میزارم مشروطی!!!!
فرناز من چقدر از دست تو عصبانی هستم. دستم بهت برسه دختر
آخه چرا؟...چرا؟ هی من میگم حواستو جمع کن . هی تو سربه هوایی.
الانم با دوستم میخوام برم بیرون. اصولا من امتحان بد بدم میرم تفریح!!والا ارزش نداره دنیا. ناراحت چی بشیم؟ اینکه نمرمون لب مرزه یا لب بوم؟ بگذرد این نیز بگذرد.
الان کمی عصبانیتم کمتر شده. اما انی انگشت حسرت به دهان گرفتن هم خودش حکایتی است بس شگفت
+ نوشته شده در چهارشنبه بیستم دی ۱۳۹۱ ساعت ۱:۵۰ ب.ظ توسط بانو
|