روز صد و 51
دیروز بعد اون همه خوب و خوش بودن یه اتفاق به شدت ناگوار افتاد
برام.....شدتش به حدی هست که حالمو گرفت قرار بود برم جایی ولی نرسیدم. قرار داشتم برم جایی ولی دیر رفتم و جا
موندم!!!!
همش تقصیر خودمه...دیروز خیلی عجله داشتم ولی گرفتم استراحت
کردم.....الانم چشمتون روز بد نبینه.....احتمال سر به نیست شدنم توسط
خانواده محترم زیاده!!!
اینجور که بوش میاد دیگه فک نکنم بتونم اردوی عید رو با دوستان برم. قیدشو باید زد.
الان خیلی خیلی حالم گرفتس...دیشب زورم به سر اینجا میرسید میخواستم بزنم حذفش کنم. اما تعادل هم خوب چیزی هست!!!!
احتمالا چند روز دیگه خاطرات این چند روزو مینویسم الان به شدت درگیرم! هعی
گاهی که نه ولی همیشه مرغ همسایه غاز بوده....باید سعی کنم واقع بین باشم که هر مرغی غاز نیست!!!
و چه بسا من خودم یه گله غاز دارم و اونا رو مرغ میبینم!
اینا ایهام نوشت هست امیدوارم به حساب دیوانگی گذاشته نشود.
روز و ایام خوش