سلام......واو عجب روزی بود. اول کلاسا رو رفتم که کلی خاطره و تجربه لا به لای درس استاد باعث شد روز خوبی باشه به دور از خشکی درس و خستگی. البته بهتره بگم یه عالمه خاطره و تجربه بود که لا به لای اون ها کمی درس هم بود.

بعد هم رفتم سراغ شخص شخیص ، دیدم به به میگه :من کلاس دارم تا شب!!! من رو میگی....کظم غیظ کردم و با روی گشاده گفتم باشه عیبی نداره و این حرفا یکم هم واسه ی کارام توضیح دادم و اومدم.

خب بشر تو که امروز کلاس داشتی و تا 10 صبح که اومدم نیومده بودی چرا الکی میگی شنبه؟من رو بگو چقدر استرس کشیدم آخر هفته ...چقدر در عین تلاش نکردنم در حال سعی و تلاش واسه پیشرفت کار بودم.

حالا باز خدا خیرش بده یه تلنگری زد رفته یه کوچولو سرچی کردم و چند تا ژنوم گرفتم وگرنه به خودم باشه تا زمان دکترام طول می کشید

باز خوبه یکم کار کرده بودم و براش توضیح دادم. حالا فردا هم روش کار با برنامه رو بهم توضیح میده و دیگه تموم. قابل توجه دوستان که اینکار می بایست توی دی بهمن جمع می شد. من با تلاش تمام در نقش یه پنیر پیتزا کشش دادم.

بعدا نوشت: همه ی عوامل میخواد دست به دست هم بده تا حالمو بد کنن. اما نمیزارم.