سلام فرناز اینجا هوا کمی گرفته است آدم خوابش میگیره و در مراحل پیشرفته تر دلش هم میگیره!!!

دارم آلزایمر میگیرم. مطمئنم. با این اتفاقاتی که رخ داده دارم به یقین میرسم. الان بازم یه افتضاحی به بار آوردم.

رمز اکانت کامپیوترو که گذاشتم یادم رفته!!!نوچ نوچ  حالا به روی خودم نیاوردم هنوز !!!

فردا که رفتم سفر دستشون از من کوتاه شد، اون موقع اقرار میکنم و میگم ویندوزو عوض کنید.

الانم به داداشی گفتم میخوام ویندوز عوض کنم تو که چیزی نداری روش آره؟....واااااای خدایا من و کمک کن سال دیگه ایشالا اینجوری بلا ملا سرم نیاد. کمتر بیاد حداقل!!و همینطور با وخامت کمتر و بهتر!!(سفارش بلا به عنوان مخلفات!!)

خب دیگه به سرعت  داریم به سمت سال نو پرت میشیم نمیدونم فردا وقت کنم چیزی بنویسم یا نه ولی از من گفتن بود که فردا دارم میرم سفر تا بعد عید. جای دوستان خالی. سوغاتی رو سوغاتی جمع میشه

دلم واسه خودم تنگ شده حسابی. فرناز حس میکنم ازت خیلی دور شدم.... کمی با من حرف بزن. خلوت تنهاییام زیاد هست ولی حضور تو رو نمیتونم حس کنم.

توی این شلوغی های افکارم صدا به صدا نمی رسه. سعی میکنم دم عیدی یه خونه تکونی واسه مغزم و افکارم داشته باشم. بعضی چیزا رو باید مثل قاصدکی فوت کرد تا بره .