روز صد و سی و نهم
امروز خوب بود ولی نمیدونم چرا اینقده کوتاه بود. باز خوبه تا لنگ ظهر نمی خوابم وگرنه دیگه نصفه روزشم قد یه ثانیه بود واسم!!! بس که من جهاندیده و پیر شدم.
دیگه یه روز واسم یه ثانیه شده. نمیرم یه دفعه از کهولت سن!!
امشب یه سر بیرون رفتم. واااای سرسام آور بود عین بندپا (طریقه علمی شده مور و ملخ خودمون) همینجور آدم ریخته بود تو خیابون. من در عجبم اینا توی شلوغی خفه نمیشن؟ اکسیژن خودشونو چجوری تامین میکنن آیا؟!! مخصوصا توی پاساژها
دیگه هیچی این جمعیت عزیز و مردم همیشه در صحنه همینجور ما رو در ترافیک شباهنگامی نگه داشتند تا حرصمونو در بیارن
من نمیدونم چند قرن دیگه قراره متروی سمت ولی عصر درست بشه که همینجور بستنش و هی راه مردمو کج کردن و شلوغ اندر شلوغ!
یه لحظه دیدم وااااااو چقدر ناله کردم. بمیرم برات فرناز غیر تو چند تا دوست دیگه هم میان و اینجا رو میخونن اونا از دستم چی می کشن خدا داند. دیگه تو جای خود داری.
این روزا همچنان یادم نرفته و دارم به بحث جوونی فکر میکنم.
من بالشخصه نمیدونم ولی این که بخوام اونقدر عمر دراز و خوبی داشته باشم که کل عزیزان بزرگتر از خودم (از نظر سنی)را از دست بدم و جلو چشمم پرپر بشن .. نوچ اصلا نمیشه گفت دلم می گیره.
خیلی وقتا شده با مادر جانمون کل کل سن و مرگ راه انداختم و گفتم خودم زودتر از همتون می میرم. خداییش آدم خودخواهی هستم چون اینجور یعنی حاضر به زجر دیگران هستم ولی خودم نه!
می ترسم بیشتر روی این قضیه تمرکز کنم به نتیجه خودکشی دسته جمعی برسم
که همگی با هم رهسپار آخرت میشن! دیگه هیچی خطرناک شدم رفت
اینم از عواقب پست آخر شبی گذاشتنمه. ویتامین هیجان وحشت و فیلم ترسناک خونم زیاد شده اینجوری شدم! خدا به دادم برسه.
