روز هفتاد و ودوم
امروز به یه نتیجه ی جالبی رسیدم. ![]()
همونجور که بارها و بارها نوشتم و اعلام کردم ...از یه روز خاصی خودمو متعهد کردم که هر شب یا به عبارت بهتر در طول ۲۴ ساعت، یک بار، بیام و برات از حال و هوام بنویسم یا بهتر بگم باهات حرف بزنم. به نظر کار خوب و جالبی میاد. اوایل خیلی دلم پر بود و حرفای ناگفته ی زیادی داشتم که گاه برخی شب ها به بیش از یک پست هم می کشید و من با حال دگرگونم باهات حرف می زدم و دلتنگت می شدم.
هر چه جلوتر رفت این روزنوشت به یک جور روزمرگی رسید تا جایی که خواستم کاملا اونو متوقف کنم و به حرکت روزمره اش پایان بدم.
امشب هم وقتی خواستم بیام و از روی بی حوصلگی چیزی بنویسم و در این فکر بودم که در طول روز چه کاری کردم ، یه فکری توی ذهنم نقش بست. این که من به ازای هر روز از عمرم و وقتی که بهم داده شده چه کاری میکنم. به عبارتی دارم با این روزنوشت به وقت و ارزش ساعت های عمرم بها میدم.
دارم خودمو به این قاعده می رسونم که حتی چند ساعت میتونه تاثیر به سزایی توی عمر و افکار آدمی داشته باشه.
و من به ازای یک روزی که خدا بهم وقت و توانایی و نعمت های مختلفی را در کنارم قرار داده چه اراده ای رو میتونم به ثمر برسونم . مثال جالبش اینه که فرق من با یه دیوار بتنی چیه؟! .![]()
امروز کار خاصی نکردم . وقتی خواستم بیام بنویسم هر چی فکر کردم دیدم هیچی نیست که بخوام بگم. جز این که استراحت کردم و درس خوندم و توی جلسه رئیس دانشگاه شرکت کردم.
دارم به این فکر می کنم که در روز زمانی رو به کار خاصی اختصاص بدم تا با گذشت چند وقت ثمره ی خوبی رو برداشت کنم. این میتونه مطالعه ی کتاب باشه یا تمرین خوشنویسی و یا حتی آموزش یک هنر شاید هم نوشتن یک کتاب و یا شعر.
فرناز من امروز تونستم قدر لحظه هامو بیشتر درک کنم و خدا را برای این مساله شاکرم.![]()
وقتت بخیر نازنینم.