روز هفتاد و سوم
دیشب خیلی خیلی حالم بد بود. جالب هست دو تا نوشته هم گذاشتم ولی اصلا نمایش نمیده برای وبلاگ. خلاصه خیلی دلتنگ شدم و حس تنهایی شدیدی کردم. یاد تمام چیزهایی افتادم که...
...، یادتونه گفتم یه دوستم بهش چیزی گفتم ناراحت شد و قهر کرد رفت؟....من طاقت قهر ماندن رو ندارم . من قهر نیستم امیدوارم که اونم قهر نباشه چون ۳ روز بعد از اون کل نمازاش قبول نیست!!![]()
من که همیشه براش دعا میکنم و دوستش دارم. خدا همیشه همراهش باشه....
بگذریم دیگه امشب قدرت تحلیل حرفامو از دست دادم یا شاید بگم زیاد بامزه بازی رو دوست ندارم. فقط میگم چه اتفاقاتی افتاده تا به عمق واقعه پی ببرید.
دیشب یه جلسه ای با رئیس دانشگاه داشتیم. رفتم و حین صحبت کردن ایشون خطاب به ما تو این فکر رفتم که اگه شیطنتم گل میکرد و می رفتم برق سالن را می پروندم چی می شد؟ آیا کسی از لحاط امنیتی به این مسئله رسیدگی می کنه یا نه؟
خلاصه ۱۰ دقیقه نگذشته بود که یههو برقا پرید.
باور کنید من سر جایم نشسته بودم برقا خودشون رفته بودن. دیگه هیچی با نور شمع و نور موبایل سپری کردیم. این وسط یازرلو خبرنگار شبکه۳ هم اومده بود بنده خدا با نور موبایلش روشنایی جمع را همراهی میکرد!!
دیشب گذشت و امروز برای کلاسم داشتم می رفتم پارک وی نرسیده به پل تو این فکر بودم که اگه من اونور خیابون پیاده شم و توی گذر از خیابون تصادف کنم چی میشه و ماشینه در میره یا میبره بیمارستان؟ هیچی پیاده شدم اومدم از خیابون رد بشم یههو یه خانمی داد زد مراقب باش دستمو کشید ...اونور سر چرخوندم دیدم یه اتوبوس داره میاد سمتم!!!
خانمه گفت مراقب باش دختر...برو یه صدقه بده
حالا تحلیل این ماجرا مثل کلید اسرار با شما!
بگذریم.
امشب وقتی داشتم از کلاس بر میگشتم توی تجریش نگاهم افتاد به گلدسته های امامزاده صالح. مسیرم کج شد و رفتم سر مزار شهریاری (استاد شهید) و امامزاده نمازم رو خوندم. توی زیارتم خیلی براتون دعا کردم بچه ها سمانه های جان ،مزاحم ،راضیه، مجتبی (نه این مجتبی اون یکی!!) ، م،و دیگر دوستان عزیزم که میدونستم مشتاق دعای خیر هستند. امیدوارم خدای نازنین و عزیزمون برای همتون بهترینا رو رغم بزنه.

راستی دو نفر بهم دعا دادند با تسبیح که حاجت برآورده میکنه. جالبه واسم بالایش نوشته نذر حاجی نخودکی! جالبه برام دعا رو میخونم ولی پخشش اصلا! من به عقیده ام اجباری در پخش نذر نیست.