دل زینب گرفته است امروز
دلم پر می کشد.....چند وقت پیش ها ، در همین حوالی زمان، زینب بود و تنهایی ......زینب بود و مزار بابا
دیگر خنده بر لبانش نمی آمد...چون بابا دیگر به خانه نمی آید.
در همین حوالی اگر ببینی خیلی ها مثل زینب بی پدر شدند...همان ها که کاسه کاسه شیر می آوردند برای پدر....همان ها که دست پدرانه ای را امروز گم کرده اند.
امروز یه دفعه دلم برای بابا تنگ شد..زدم زیر گریه....یاد خاطرات کمرنگ افتادم و اینکه تا وقتی زنده ام از پدرم خبری نیست ، تا وقتی نفس می کشم دیگر دستان گرمش را نمیتوانم در دست بگیرم....نمی توانم بر پیشانی خوبش بوسه زنم.....دلم سخت گرفت بغضم گرفت
شاید گوشه ای از حال زینب و کودکان بی پدر اون روز را بتوانم درک کنم.این حال را فقط دختر و بابا میفهمد و بس.یا باید پدر باشی یا دختر بابا.

+ نوشته شده در سه شنبه هشتم مرداد ۱۳۹۲ ساعت ۱۰:۵۲ ق.ظ توسط بانو
|