خیلی دلم میخواد بنویسم....اما حوصلم بدجور سررفته!!!

گاهی شادم ، گاهی غمگین غمگین

نمیدونم دقیقا وقتی چه حالی هستم بیام بنویسم، بزارم وقتی شاد هستم بنویسم ؟ یا که نه وقتی که غمگینم بیام بنویسم!!

این روزا همین جور داره تند تند می گذره. منم همینجور زود زود دلم تنگ میشه.

شاید این روزا جزو بهترین روزای عمرم باشه که بعد 20 سال دیگه بشینم با حسرت بهش فکر کنم.

شاید نه 20 سال دیگه جزو بهترین روزام باشه و بشینم به این روزام نگاه کنم و دلسوزی و همدردی با 20 سال پیش خودم.

نمی دونم هر چی هست باید قدر این روزا رو دونست . خدا  داند چند وقت دیگه این وقتا حسرت میشه یا تجربه ی تلخ نمی دونم !

دیروز بالای کتابخونه مون یه عالمه کتاب بود اومدم یه کتابی کشیدم بیرون دیدم مال دوران بچگی هامه...همینجور شروع کردم به کشیدن کتاب ها و تقریبا بیشتر کتابای دوران کودکیمو دیدم.

وااای چه لحظه ی عزیزی بود.....خیلی خیلی دلم براشون تنگ شده بود....خیلی وقت بود ندیده بودمشون .

یه کتاب دارم اسمش هلن کلر هست یعنی عاشق این کتابم....چقدر و چقدر اینا خاطره سازی کردن برام. تک تک کلماتشون....

.... > به نظرتون ما آدما هم این قابلیت رو داریم که تک تک نگاه و صدامون برای خودمون و اطرافیانمون ،این قدر قشنگ و زیبا خاطره ساز بشه؟