سلام...

نمیدونم چی شده بود دیشب خوابم میومد نخوابیدم بعدش خوابم پریده بود 3و خورده ای به بدبختی خوابیدم که صبح برای قرار آماده و قبراق باشم.

 ساعت9 و نیم با بچه ها قرار داشتیم. 8 و نیم به بدبختی چشامو باز کردم و آامده شدم راس 9 و نیم منتظر بالاخره دوستای دبیرستانی رو دیدم و روحم شاد شد....

به نظر من خیلی خوبه آدم دوستای خوبشو حفظ کنه و در طول زندگی حال و احوالی ازشون بپرسه. بزرگترای فامیل هنوز با دوستای صمیمیشون رفت و آمد دارند  و این خیلی خوبه.


حس من وقتی با دوستم عکس یادگاری می گیرم.

خلاصه تا 12 سرگرم حرف و گپ زدن بودیم. تو راه برگشت سرگیجه گرفتم که تا یه ساعت شدید شد و انگار مثل یه جعبه تلویزیون دارن تصویر جلومو تکون میدن. اصلا تعادلم سخت شد...خیلی جالبه من یاد بچگیام که مریض شده بودم و سرگیجه گرفتم افتادم.

والا!! مردم با آبنات چوبی و نوشمک یاد کوکدی هاشون میفتن من با سرگیجه هام!!!

حالا فک نکنید 90 درصد کودکیم سرگیجه بوده ، نه.....اون دوران تب و مریضی کوتاهی داشتم تو ذهنم موندگار شده

خواستم بیام بنویسم و وصیت هامو بکنم بعدش دیدم نه ، خوووب خوب شدم.

اصولا من برای خوب شدن باید به مرگ فکر کنم سریعا خوب میشم.

دیروز خیلی روز بدی نبود ولی برای من سخت گذشت....اطرافیان همه دلگرفته و ناراحت بودن و من هعی سعی کردم شاد باشم...بالاخره تاثیر خودشو گذاشت و منم به تنهایی خودم دچار شدم.

می گن سحرخیز باش تا کامروا شوی، طبق بررسی های علمی ، سهمیه ی انرژی  رو صبح موقع طلوع آفتاب توزیع میکنن. پس بیدار شد تا جا نیفتی.