هوا کمی تا قسمتی چه عرض کنم کاملا ابری است
من که دلم خیلی خیلی براتون تنگ شده بود...واسه فرناز جونم هم همینطور الان خیلی وقته دیگه با خودم هم اینجا خلوت نکردم و حرف خاصی نزدم![]()
خیلی اینجور شلوغ بودن دور و برمو دوست دارم باعث میشه متوجه نشم زمان در گذره و کلا حس های ناراحتی کمتر بهم دست بده و حتی اگر هم دست بده من بهش دست نمیدم!!![]()
خب دیگه این روزا شانس دیگه توی موود ناراحتی هستم و اومدم واسه نوشتن در نتیجه در نوشته هام غم غلبه داره به شادی..اما من قوی تر از این حرفام به روی خودم نمیارم و همچنان پرانرژی به زندگی لبخند میزنم.
این روزا بهتره بگم این یک ماه اخیر اصلا بگین من یه فصل کتاب بخونم...هیچ...یعنی خاک تو سرم با این دانشجو بودنم. فقط میرم دانشگاه از هوای سرشار از علمش تنفس می کنم و بر می گردم بلکه یه روزی متنبه بشم.
خب این روزا همش درگیر کارای فرهنگی توی دانشگاه بودم و واسه درس هم فقط وقت کردم برم سر کلاس ها مبادا غیبت بخورم حذف بشم. یه میان ترم تستی هم دادم که با نمره منفی بود و منم دانشمنـــــــــد از ۷ شدم ۳و نیم...۱۰ تا از ۳۰ تا سوال رو غلط زده بودم یعنی خاک رس تو سرم!!!![]()
خب دیگه نه به نیدمدنم نه به این پر حرفی کردنم!!! اصلا نبوغ نویسندگیمو دارید مثل زاغ میمونه صدا نمیده نمیده وقتی شروع میکنه قارقار کردنش کل محله رو برمیداره. یعنی من عاشق خودم هستم اینقده از خودم تعریف می کنم. زاغ!
خب دیگه ملالی نیست جز اینکه عصری آزمون آزمایشی دارم و منم هویجوری می رم به بهانه ی ساندیسش!
والا ......میخوام از امشب بشینم یکم درس بخونم دیگه
....این هفته نمایشگاه فرهنگی داشتیم خدا کنه هفته دیگه هم مراسم همایش و ......داریم
دارم کم کم حس می کنم اگه کمی بیشتر ادامه بدم میخوام یه فصل رمان بنویسم اینجا...پس تا جوگیر نشدن بیشتر بدرود.....![]()